Skip to Content
طرح روی جلد رمان یک قرن و یک روز

تصویر قاسم منهی نویسنده ی معاصر

مقام نوشتن... 

خودتان را قبل از قلم بتراشید و بنویسید.....


در دنیا به تعداد ذرات گرد و غبار روایت و ماجرا و داستان و حکایت هست برای نوشتن و صد حیف که عمر انسان کوتاه است.


بزودی کتاب لذّت ناچاری منتشر می شود... 


در توصیف احوالات کسی که دوست دارد راه بر او نمایان شود و در راه بماند تا ابد

بخشی از  نوشتار لذت ناچاری:

 فاعل نماز بصورت بداهه نمی داند که این فعل اگر در مسیر ما قرار گیرد و خود بخود انجام شود چه نتایجی دارد. او بدون آنکه نماز خواندن در مسیرش باشد بدون آگاهی از مسیر حیات خود به پیشنهاد خانواده و اطرافیان اقدام به خواندن موقتی آن کرده و بعد از مدتی آن را رها می کند و از آن فاصله می گیرد ولی در (( پروژه ی تسلیم))، مسیر کلاً عوض می شود و انجام عبادت و نماز ((خودش)) در مسیری قرار می گیرد که انسان باید از آن عبور کند. و بین نماز اجباری دوران کودکی و نو جوانی و نماز اختیاری بعد از یادگیری مسیر ها و اجرای قراردادهای این کتاب و درگیری با ((پروژه ی تسلیم)) تفاوت از زمین تا آسمان است. در اینجا می خواهم بگویم تا وقتی که نماز در مسیرمان نیست به آن نباید بپردازیم. هر وقت حس و حال شکر گزاری های بزرگ سراغمان بیاید خود نماز هم در مسیرمان قرار می گیرد تا نظمی اصولی به نحوه ی عملکرد شکر گزاری شده ی مان ببخشد......

 رمان عظیم گمنام در دست بازنویسی آخر ...


داستان حیات مردمان شهر بانیالوکا در بوسنی و هرز گوین و تعاملات حیات با ایرانیان بین سالهای 1991 تا 1457

 بخشی از کتاب:

حس غریبانه ای است این لحظات که پدر و مادر در برابر نگاه سرد و آسیب دیده ی فرزند دم نزنند و چیزی نگویند و اجازه دهند که او در عالم خیالات خود غوطه ور بماند و همانجا ساعت ها کز کند تا بتواند زمختی وحشت دیروز را کم کم از یاد ببرد تا کنش های آتی او بتواند به روال عادی بازگردند . ولی با این اوصافِ وحشتناکی که بر سالیوان، فرزند ارشد اندرو  گذشته و از سویی دیگر تا این لحظه که او هنوز نتوانسته جزئیات آن را برای پدر و مادرش و یا همکلاسی ها و رفقا و هم بازی هایش تعریف کند، مگر می شود انتظار داشت که گره های کلاف سر در گم خیالات وحشتناک او  از هم باز و روال عادی حیاتش دوباره از سر گرفته شوند.

جُرم داشتن خانواده و فرزند پروری، طوری است که پدر و مادر اصلا احساس نمی کنند که پرورش و رشد دادن خانواده و فرزندان و گذر دادن آنها از پستی و بلندی های زندگی فعلی مجرمانه در حق خودشان باشد و باید در برابر آن رویا پردازی ها کال و نا پخته امروز  بهای آن  را در میانسالی همراه  با دردسرهایی بزرگ، بسیار گران تر از حد تصورشان پرداخت نمایند. یقینا اگر خانواده ها می دانستند که روزی در تنگنای مهاجرت اجباری قرار خواهند گرفت و روزی جدایی های اجباری رخ خواهد داد و در ادامه درد میان آنها آفریده خواهد شد هرگز اقدامی برای داشتن خانواده و فرزند آوری از خودشان نمایان نمی ساختند و در همان نطفه خواستن خانواده را قربانی می کردند تا اسیر مرارت های امروزشان نشوند.

 کتاب مقام نوشتن در دست نگارش....


آموزش نویسندگی از نگاه حق طلب

بخشی از کتاب

چرا باید نوشت

چاره ای نیست بجز نوشتن

 بنظر شما یک نانوا چه می کند؟ آیا او فقط نان می پزد؟

با اندکی اندیشیدن فقط به همین یک سوال کاملا متوجه می شویم که نانوا فقط و فقط نان نمی پزد . اگر او فقط نان می پخت و نان می پخت و نان می پخت همیشه همه ی نان هایش برای همیشه یک طعم خاص میداد و همیشه نان هایش یک شکل می شدند و او در حین این تکرار بی نتیجه در تولید نان عاقبت پای تنور نانوایی جان می داد و می مرد .

 ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری است وقتی می بینیم که همه ی نانواها قبل از ماشینی شدن نانوایی ها همیشه نان امروزشان با نان دیروزشان فرق می کرد.

آنها بدون آنکه بدانند مزه ی اندیشه ی شان را درمیان بافت های خمیر زیر دستشان مدفون می ساختند گاهی نان شور میشد و گاهی بی نمک و گاهی برشته و گاهی خمیر و گاهی به دهها شکل دیگر.

 این مثال در تمام مشاغل صدق می کند

 هر کس به نوعی در مثال بالا با توجه به عوامل شخصی و آنچه از ذهنش می گذرد مشغول تولید و نوشتن اندیشه ای است که به آن مشغول است.

مطمئنا برای یک نانوا جنس قلم از خمیر است و آرد و آب و برای یک کشاورز و یک مکانیک طوری دیگر از ماهیت هایی دیگر قلم معنا پیدا می کند.

برای یک کشاورز زمین کاغذ است و بذر جوهر قلم و داس و تیشه و خیش هم قلم های او هستند و گندم آخر فصل هم رمانی است که او نوشته است و بینهایت انسانی که منتظر انتشار نوشتار او به صبر و تقاضا در صف نشسته اند تا دستپخت اندیشه ی او از تنور نانوایی ها بیرون بیاید

 با این وصف اگر نوشتن نباشد، هیچ گردشی از انتظار و صبر و شکیبایی در میان آدمیان به چرخش در نمی آمد و در نتیجه هیچ محصولی تولید نمی شد و همه در گرسنگی از میان می رفتند و کار بشریت تمام می شد.

واگویه های یوحنا و جمشید


روزنگاره ای عظیم و ابدی از حیات و اندیشه های دوران زندگی من در قالب جسمی قاسم منهی

بخشی از نوشتار:

-          آنچه حق اراده کند که جمشید ببیند و به آن بپردازد سزای باز تعریف برای تمکین در برابر تعادل حق خواسته است و هر چه خارج از آن باشد از قلم من خارج است و امروز من در مقابل خود و در برابر دیدگانم کفشهای کهنه و پاره ی انسان را یافته ام و پاهایی که به رنج در میان این نعلین جا خوش می کند و گام بر میدارد و غیر از این امروز نخواهم سخن گفتن که انسان همان به که بداند کفش چیست تا معنای ((در حق )) بودن. زیرا که کفش برای انسان لازم تر از وجود و حضور هر خدایی است که خدای برای پای برهنه همان کفش است و پای بنده همان انسان است و اگر پا بر کفش استوار شود بسان حق طلب است که در حق قرار گرفته است و چه تعریفی از این گوارا تر برای آنکه می خواهد حق و حق طلب و داستان در حق بودن را بداند.

یوحنا به سیلی بر گونه ی خود می زند و باز این کار را تکرار می کند بر گونه ای دیگر و بعد دست بر صورت می گرید و چنان به گریه می پردازد که انگار صد مادر داشته و هر صد مادر به یک آن جان داده و مرده اند و بلکه بیشتر و در حین گریه و لابه می گوید:

مرا باش که در این پهنه از سطح خاک به این می اندیشیدم که سخن گفتن درباره ی مجردات هستی کاری است که من

رمان تن های خاموش


در سال 1407 منتشر می شود

بخشی از کتاب:

صدای خش خش برگ درختان زیر پوتین های واکس زده که در تاریکی شب نور تیر های چراغ برق خیابان را منعکس می کنند به گوش می رسد. قدم هایی پشت سرهم و صدای هن هن نفس کشیدن های یک میانسال گوژپشت کچل هم در پی این خش خش به گوش می رسد. صاحبان پوتین های چرمینه قدی بلند دارد و بر شانه هایش پالتویی از خز طوسی زنگ انداخته و کلاهی روسی را تا انتهای پیشانی بر سر کشیده و بخار نفس کشیدن های پشت سر همش همراه با دود سیگاری که گاهی به آن پک می زند از دهانش خارج می شود. ریش هایش آنقدر بلند است که نمی شود رنگ روشن پوستش را میان کلاه پشمی و ریش ها دید. ولی مشخص است که این راست قامتی در هیبتی لاغر اندام فقط می تواند وجود داشته باشد او اگر مقداری اضافه وزن داشت هرگز با این سرعت نمی توانست راه برود. گوژ پشت گاهی در حین راه رفتن هروله می کند تا از مرد سیاه پوش عقب نیفتد. او آخرین پک سیگار را می کشد آتش سیگار را با فشار انگشتانش خاموش می کند و بعد ته سیگارآن را درون قاب استوانه ای مدور شبیه قوطی های کرم زنانه ی آبی رنگ نیوآی قدیمی که از جیبش بیرون آورده می گذارد و در آن را می بندد و بعد درون جیب پالتویش می گذارد . بعد از خلاصی از ته سیگاری که سالهای متمادی است بر زمین نینداخته است نرسیده به پل به آنی خشکش می زند.

گوژ پشت که حواسش به این ایستادن نیست محکم به او می خورد و بعد خودش را جمع و جور می کند و می گوید:

-          ببخشید سرورم- ببخشید من متوجه نشدم شما ایستاده اید. جدیدا چشمانم کمسو شده است.

رمان عظیم ماهور آخرین ابر انسان 


اولین اثر نوشته شده شاید به عنوان آخرین اثر منتشر شود ( اگر او بخواهد)

بخشی از رمان:

 دونده ی قدرت یافته به عنوان نفر اول از خط پایان مسابقه اش عبور خواهد کرد. و برای خود چالشی جدید برای عبور کردن از خط پایانی دیگر خواهد آفرید. این خط پایان در میدان دومیدانی دقیقا مانند همان زاده شدن است که دونده شخصیتی متفاوت و قدرتی مجزا و آگاهی متباین با آنچه قبل از فتح مسابقه داشته پیدا می کند. و اگر این دونده نتواند به عنوان نفر اول از این میدان خارج شود او مجبور است آنقدر این میدان را تکرار کند تا بالاخره خود را به عنوان قهرمان مسیر دریابد و بر میدان خود را چیره یافته بیابد و کار را تمام شده پندارد. و میدان زندگی همین گونه قابل قیاس با این میدان مسابقه است که انسان باید به عنوان موجودیتی خاص بر تمام توان خود محیط شود و قدرتمندانه از دایره ی حیاتش خارج شود و وارد دایره ای تازه شود . که صد البته اندازه ی دایره اصلا مهم نیست. وگرنه برای قوی شدن بیشتر باید دوباره در مسیری مشابهِ مسیر قبلش به ادامه ی حیات بپردازد تا به اندازه ی کافی و در حد کمال رشد یافته، تا با بهترین شرایط از مرز خودش عبور کرده و به وادی دیگر با چالش و دایره ای بزرگتر وارد شده و با آن روبرو شود. این عبور های متعدد باعث می شود دامنه ی اشتباهات دائما کوچک و کوچک تر شده و میدان رشد و آگاهی دائما بزرگ و بزرگ تر شود.

 با این اوصاف، امید به این که در نهایت با قدرتی که به دست آورده ایم، بتوانیم به عنوان نفر اول از خط پایان زندگی  عبور کنیم و راه را پیدا کنیم، بسیار دلنشین و شور آفرین است. و اگر برنده نشویم، دور از ذهن نیست که بر اساس فرضیات ناقص ذهنی که می گوید((مجبوریم باز مسابقه دهیم و ادامه دهیم و سختی مسیر را پذیرا باشیم تا دست یابی به قهرمانی))؛ ما آنقدر مسابقه می دهیم تا در یک مسابقه ی خاص که ماهیتِ ما برای آن ساخته شده است، بالاخره، مقام قهرمانی را کسب نموده و به آن جهش در مسیر آگاهیِ نهایی دست یابیم. و این دقدغه ی به ظاهر غم بار نمی گذارد این فرضیات را به صورت حکمی واقعی و دقیق بیان نماییم و وقوع موضوع تکرار تولد ها را قطعی بدانیم. لذا تا اول شدن و رسیدن به موقع به انتهای آگاهی و خرد، درست همان جا که در این مقال و کتاب نامش مرز است، جریان این تولدهای مترادف ادامه دارد.((و به راستی تولدت مبارک خواننده ی گرامی)).

نویسنده بودن یا نویسنده نبودن مساله این است...

و این مشغول بودن یا نبودن به نویسندگی، همه ی ماهیت زندگی بشر ساخته ی امروز است.

نویسنده ی واقعی دردمند درد دستهای کشاورز و دامدار و صنعتگری است که توانسته دنیایش را بیافریند بدون آنکه نیاز به نوشتن داشته باشد. 

نویسنده تا ابد مدیون کشاورز و صنعتگر و دامدار باقی خواهد ماند اگر به بهای دسترنج آنها ننویسد و نیافریند.

و اگر ننویسد کار او برای همیشه تمام است.

وبلاگ (کلیک کنید)
آنچه قاسم منهی نوشته و می نویسد و خواهد نوشت. (اگر حق بخواهد...)

اولین نویسنده

 

بدون شک برای کسانی که به جهانبینی الهی معتقد هستند (( خداوند متعال )) اولین نویسنده است

بسیاری در این باره صحبت کرده اند و مطالب در این خصوص بسیار زیاد تر از آن چیزی که نیاز به توضیح عمومی داشته باشد ولی به صورت خاص این جهان هستی بر اساس یک دستور العمل منظم مانند یک فضای آماده ی فیلم برداری آماده شده است تا همه ی هنرمندان آن که همه ی ما انسان ها به خواست کارگردان پای بر عرصه ی نمایش بگذاریم و نقش خود را به رضایت و با کیفیتی مطبوع بازی کنیم و از این بازی خارج شویم .

تهیه کننده ی این نمایش قبل از به اجرا در آمدن سناریو حتما کل داستان و فیلمنامه را خوانده و بر اساس کیفیت داستان و فیلنامه ای که در اختیارش قرار گرفته است مبادرت به خلق این میزانسن و این نمایش کرده است و به همین دلیل است که یک نویسنده قبل از به وجود آمدن این خلقت وجود داشته که این چنین زیبا نوشته و کارگردان و تهیه کننده هم اقدام به آفرینش این داستان و این سریال عظیم نموده اند.

 از این رو با دلیل و اسناد تجربی می توان گفت که (( او)) اولین نویسنده و تنها نویسنده ای است که نوشتارش از لحظه ی ازل تا انتهای ابدیتی که برای خودش متصور بوده است اعتبار دارد که هیچ نوشته ای تا این حد معتبر و مانا و ماندگار نیست و نبوده و نخواهد بود

 با عنایت به این موضوع می توان با تحلیل و نگرشی ساده برای الگو برداری و نحوه ی چیدمان این خلاقیت الهی که به اراده ی خودش نوشتن را آغاز نمود و خودش در کتاب ملقب به خودش قسم خورد به آنچه نوشته است و آنچه قلمش نوشته و می نویسد به صراحت می توان گفت که ((او)) اولین نویسنده است و چه بسا آخرین نویسنده

 و من و تو ای کسی که خواننده ی این نوشتاریم اگر کمی دقت کنیم خواهیم فهمید با ساختن یک باور ساده از توانایی های فردی در مسیر نوشتن می توانیم به این خودباوری بنویسم که اولین نویسنده (( او )) است و دومین نویسنده (( من)) و آخرین نوسنده هم (( او )) و دیگر در این دنیا هیچ نویسنده ای وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت بجز (( من )) و (( او)).

 این باور ذهنی تقویت شده همان نقطه ی گمشده ای است که می تواند نوشته های (( من )) را به زیبایی نوشتار منظم (( او)) قوی و منحصر به فرد بگرداند

شاید بپرسید سایر نویسنده هایی که می شناسیم پس در این دنیا آیا نویسنده نبوده اند؟

جواب این است : بله آنها در نگاه مردمانی که نویسنده نبوده اند (( نویسنده )) شناخته می شوند ولی از نگاه نویسندگانی که به خود پرداخته اند و چیزی جز خودشان و نوشته هایشان در محیط اطرافشان ندیده اند اصلا وجود نداشته اند بخاطر همین نویسنده های واقعی فقط خود را می بینند و او را و الباقی همه هیچ و این بزرگ ترین سر نویسندگی است

 به خود مشغول شدن و مشغول ماندن  هنر نویسندگی را به بهترین نحو در هر شرایطی تعریف می کند.

و اولین نویسنده از نگاه جهانبینی های غیر الهی، شامل بهترین نویسنده است که خواننده با او توانسته است ارتباط بر قرار کند و نوشته هایش را عاشقانه بستاید . از نظر انسان هایی که جهانبینی مادی گرایانه و ماتریالیستی یا آتئیستی دارند الباقی نویسنده ها اصلا نویسنده نبوده و نیستند زیرا از نگاه آنها، سایر نویسندگان نتوانسته اند معیار های مد نظر آنها را تامین کنند و لاجرم از میدان آگاهی آنها نسبت به جامعه ی نویسندگان خود بخود حذف می شوند.

 این سبک نگاه به ظاهر خود خواهانه برای کشف اولین نویسنده و آخرین نویسنده و پذیرش آن کمک می کند که با باوری بسیار قدرتمند بتوانیم همه ی مبانی لازم برای ((ناخدایی)) کردن در عالم نویسندگی را به دست بیاوریم و مسیر رهیافتگی در نوشتن و نویسندگی را زودتر و بهتر و عمیقتر درک کرده و بر زوایای مختلف آن مسلط شویم.

چرا باید نوشت...


چاره ای نیست بجز نوشتن

 بنظر شما یک نانوا چه می کند؟ آیا او فقط نان می پزد؟

با اندکی اندیشیدن فقط به همین یک سوال کاملا متوجه می شویم که نانوا فقط و فقط نان نمی پزد . اگر او فقط نان می پخت و نان می پخت و نان می پخت همیشه همه ی نان هایش برای همیشه یک طعم خاص میداد و همیشه نان هایش یک شکل می شدند و او در حین این تکرار بی نتیجه در تولید نان عاقبت پای تنور نانوایی جان می داد و می مرد .

 ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری است وقتی می بینیم که همه ی نانواها قبل از ماشینی شدن نانوایی ها همیشه نان امروزشان با نان دیروزشان فرق می کرد.

آنها بدون آنکه بدانند مزه ی اندیشه ی شان را درمیان بافت های خمیر زیر دستشان مدفون می ساختند گاهی نان شور میشد و گاهی بی نمک و گاهی برشته و گاهی خمیر و گاهی به دهها شکل دیگر.

 این مثال در تمام مشاغل صدق می کند

 هر کس به نوعی در مثال بالا با توجه به عوامل شخصی و آنچه از ذهنش می گذرد مشغول تولید و نوشتن اندیشه ای است که به آن مشغول است.

مطمئنا برای یک نانوا جنس قلم از خمیر است و آرد و آب و برای یک کشاورز و یک مکانیک طوری دیگر از ماهیت هایی دیگر قلم معنا پیدا می کند.

برای یک کشاورز زمین کاغذ است و بذر جوهر قلم و داس و تیشه و خیش هم قلم های او هستند و گندم آخر فصل هم رمانی است که او نوشته است و بینهایت انسانی که منتظر انتشار نوشتار او به صبر و تقاضا در صف نشسته اند تا دستپخت اندیشه ی او از تنور نانوایی ها بیرون بیاید

 با این وصف اگر نوشتن نباشد، هیچ گردشی از انتظار و صبر و شکیبایی در میان آدمیان به چرخش در نمی آمد و در نتیجه هیچ محصولی تولید نمی شد و همه در گرسنگی از میان می رفتند و کار بشریت تمام می شد.

با این اوصاف اگر من و تو که ادعای نویسنده بودن و رمان نویس بودن یا روزنامه نگار بودن یا فیلمنامه نویس بودن را داریم اگر یک روز یا چند روز از همان نانی که کشاورز و نانوا به عنوان عاملان اصلی تولید آن (( نان )) را بر قاموس هستی ننوشته باشند آیا از نوک قلم ما مدعیان نوشتن کلمه ای بر تارک بی نهایت کاغذ نوشته می شد/ قطعا جواب (( خیر است)).

 اگر امروز هر کدام از ما که توان نوشتن داریم و فکر می کنیم نویسنده هستیم بر این عقبه ی ارزشمند آگاهی نداشته باشیم مطمئنا در شرایطی حقیرانه و خودخواهانه جان خواهیم داد بدون آنکه کسی در صف انتشار آنچه ما نوشته ایم به انتظار نشسته باشد.

 باری ای نویسنده و ای انسان در هر کسوتی هستی هیچ راهی جز نوشتن نیست و تو ای کسی که نمی دانی چه می کنی ولی مشغول انجام کاری هستی که جوهر را در قلم و کربن را بر مداد می تواند به لغزاندن روی کاغذ وادار کند بدان که نویسنده ی واقعی تو هستی و ما که لاف نویسندگی می زنیم فقط مردمانی هستیم اتو کشیده که از بقایای انرژی نوشتار تو جان گرفته ایم که داستانی تازه برای سرگرمی های آخر شب تو بیافرینیم.

 ما مجبوریم به نوشتن وگرنه هیچ طفلی در سکوت مادر، از خواب نیمه شبش خاطره نخواهد داشت و این آفرینش خاطره و خاطره داشتن تا آخر عمر همه و همه مدیون نویسندگان گمنامی است که خودشان نمی دانند نویسنده اند

 به همین سادگی مساله این است نویسنده بودن یا نویسنده نبودن؟

حالا بعد از شکر گزاری بابت وجود ماهیت نویسندگان گمنامی که نمی دانند نویسنده هستند به این موضوع بپردازیم که چرا باید نوشت؟

با فرض داشتن جهانبینی توحیدی که از این به بعد سعی می شود محور اصلی نوشتار باشد به این باورم که ((او)) همه ی داستان های هستی را ننوشته است و اجازه دادی تعداد زیادی داستان و رمان نانوشته در کتابخانه ی خرد بشری بصورت کتمان شده باقی بماند و به تدریج بر محور زمان باز آفریده شود و از ذهن و زبان و قلم آدمی خارج شود تا انسان بتواند لذت خدا گونه آفریدن را تجربه کند.

و این خدا گونه شدن و خدا گونه زیستن و خدا گونه نوشتن بهترین موهبت و محبت الهی است که در اختیار انسان آزاده قرار گرفته است.

 و انسان بالفطره دوست دارد اندیشه ی خود را در قالب یک داستان بر خود و دیگری عرضه کند و به او بگوید که این گونه زیستن هم میتوانست وجود داشته باشد و این منتهای نعمت آزاده زیستن برای آدمی است.

انسان می تواند تمام تمناهای دست نایافته اش را چه در اوج شور و شعف و چه در حضیض یک نوسان نا امید کننده را بر کاغذ بنویسد و آن را منتشر کند و از تماشای لذت دیگران خودش هم به حظ وافر دست پیدا کند تا زندگی برایش معنا پیدا کند

 به همین دلیل است که باید نوشت و اگر نمی نویسیم از بخش اعظمی از تجربه ی زیستن در این دنیا محروم خواهیم شد برای همیشه و حسرت به دل از این جهان خواهیم رفت.

 خودتان تصور کنید لحظه ای که می روید و رد پای شما در جهان هستی باقی می ماند چه حسی دارید. من یقین دارم که نویسندگان در لحظه ی جان دادن با آرامش بیشتری جان به جان آفرین تقدیم می کنند.

 آنها چه بخواهند و چه نخواهند هنگام نوشتن بشکلی نادانسته مشغول شور آفرینی هستند که جنس این شور آفرینی از جنس شکرگزاری های وارونه ای است که منتج به نتیجه می شود و نا خوداگاه این نوشتن ها برای آنها آرامشی ابدی ایجاد می کند باز هم می گویم چه بدانند و چه ندانند و چه بخواهند یا نخواهند.

 

میزان ارزش گذاری یک نوشته


نوشته ها بسته به نویسنده و موضوع نوشته شده و مخاطب هدف ارزش گذاری می شوند . نوشته های معمولی ارزش و جایگاهشان کاملا مشخص است و بسیاری از آنها ارزش انتشارندارند.

ما می خواهیم درباره ی نوشته هایی که خودشان فریاد می زنند که (( ای جماعت من خواندنی هستم)) صحبت کنیم.

 این نوشته ها معمولا در ابتدا توسط گمنامانی که مسیری تازه را کشف کرده اند و آن را نوشته اند شکوفا می شود. جامعه گاهی با خواندن یک متن از یک نوشته ویا با خواندن یک داستان و یا رمان و یا نوشته های آموزشی متوجه تغییرات هورمونی درونی خودش به صورتناخوداگاه می شود در این هنگام خواننده ی تحت تحول قرار گرفته به هر نحوی شده به جامعه ی نزدیکی که به او اعتماد دارند دوست دارد از وجود چنین نوشته ای خبر دهد و این جریان از تحریک های هورمونی میان انسان ها آنقدر نشر پیدا می کند که همه ی علاقمندان به موضوع آن کتاب یا نوشته را می خوانند.

 معمولا بسیاری از نوشته های این چنینی تاریخ مصرف دارند و با سر آمدن تاریخ مصرف آنها به یکباره ارزش آن نوشته از بین می رود و در این هنگام آن نوشته به قبرستان اندیشه ها در بایگانی کتاب خانه ها می پیوندد و خاک می خورد.

 با مراجعه به کتاب فروشی های معتبر شهر شما می توانید این توالی تکرار شونده را با گوشت و پوست و استخوانتان حس کنید.

کتاب های جانبدارانه از یک خط فکری سیاسی و اعتقادی معمولا زودتر از همه ی کتابهای دیگر به این قبرستان اندیشه ها می پیوندند ولی برخی از آنها به عنوان مرجع برای ایجاد ساختار های نوشتاری جدید مورد استفاده قرار می گیرند هر چند نویسنده ی آن کتابها بسیار شناخته شده باشند.

رمان های ناب و ارزش آفرین که در میان کلمات آنها مباحثی از رشد اندیشه و نوع نگاه معتبر به جامعه ی انسانی موج می زند از این قاعده مستثنی هستند مثلا همین امروز کتاب ((دن کیشوت )) اثر بنام آقای سروانتس یا (( چنین گفت زرتشت)) جناب نیچه و آثار بارز داستایوفسکی فقید مانند (( برادران کارامازوف)) و بسیاری دیگر از دسته داستان ها و رمان هایی هستند که ظاهرا تاریخ مصرف ندارند و هنوز مورد استقبال عموم مردم قرار دارند.

اوضاع اقتصادی مردم یک جامعه و نوع نگاه آنها به موضوعات اجتماعی و هوشمندی آنها در میزان توجه به آثار نوشتاری باعث می شودکه یک اثر مانا شود و یا از بین برود. مثلا  کتاب مثنویو معنوی جناب مولانا جلال الدین بلخی در کشور های توسعه یافته تر اروپایی و آمریکا نسبت به ایران و ترکیه بیشتر طرف دار دارد و هنوز یکی از پر فروش های جهان به شمار می رود. رباعیات عمر خیام را نگویم که از آن داستانها و آهنگ ها ساخته ان و به جهانیان عرضه نموده اند.

 حالا با شناختی تقریبی از این ماجرا و داستان و درک تاریخ مصرف یک نوشته ما حق انتخاب داریم که چگونه می خواهیم با نوشتن در جامعه ی محاط و محیطمان عرض اندام کنیم. یکی بر نوشتن روایتی استیلا پیدا میکند که لذت های دوپامینی می آفریند و بعد از فرو کش کردن این لذت آن نوشته هم از میان می رود مثل داستان های زرد عاشقانه ی کم محتوا و تکراری که داستانی عمومی از یک رابطه را برملا می سازد. داستان های پورن هم از این دسته هستند که تاریخ مصرفی بسیار محدود دارند. اما داستان هایی که برخاسته از جان نویسنده ای است گمنام که چندان میلی به مشهوریت در وجودش وجود ندارد همیشه می تواند تاریخ انقضایی طولانی تر نسبت به آن نوشته هایی که در بالا گرفته شد داشته باشد البته این را هم باید بدانیم تنها جهانبینی نویسنده نیست که یک نوشته را قدرتمند می کند بلکه میزان دانش او در جمیع جهات باید وجود داشته باشد که بتواند بر تمام جوانب یک داستان اثری توسعه دهنده بگذارد . از این دست آثار هم در دنیای پیرامون ما کم نیستند و خودتان می توانید نمونه هایی از آن بیابید.

 معمولا این نوع نوشته ها توسط افرادی نوشته می شوند که از شکم مادرشان نویسنده به دنیا می آیند و ذاتا نویسنده اند .البته نقش محیط و تلاش همه جانبه را در این خصوص نمی توان نادیده گرفت ولی کروموزوم های نویسنده بسیار توانمند تر از تاثیرات محیطی می توانند از یک نویسنده ی تلاشگر یک نویسنده ی مانا و محبوب و مشهور بسازند.

 من اعتقاد دارم هر نویسنده ای می بایست خودش بفهمد که آیا این نوشته می تواند خود را در جامعه ی پیرامونش فریاد بزند یا نه؟ اگر نمی تواند برای نویسنده شدن و نویسنده ماندن موقتی اش نمی ارزد که خودش را و نوشته اش را به در و دیوار بزند.