اندیشه و نوشتن
اگر می خواهید اندیشه ی خود را با نوشتن توسعه دهید
تجربه ی زیستن خود را بصورت روزمره بنویسید
من هم در کنار شما هستم.
آخرین مطالب نوشته شده
رمان یک قرن و یک روز (جلد دوم) طراحی شد.
این کتاب اکنون در حال نوشته شدن است
پیشبینی می شود این رمان در غالب چهل فصل و حدود ششصد صفحه قطع رقعی تا اواسط سال 1406 منتشر شود.
فصل سوم
رزا دختر من
اگر باد نیاید و طره ی گیسوان یک زن را به بازی نگیرد، کدامین مرد عاشق یال اسب مانند مادیان دلبستگی های تمام زندگی اش خواهدشد.
و اگر ریزمروارید های از میان دل ریز صدف های جستار شده از حاشیه ی سیریک درخشان تر از برق چشمان پشت نقاب گیر افتاده ی یک کره آهوی مادینه به نظر برسد کدامین رخش سوار دلش هرّی خواهد ریخت برای تیر نشاندن بر دل خویش به مبارک باد گفتن عاشق شدن تازه اش.
همه این خرده مثال ها برای یائسه ی باکره ای است که خود را در قبایی قدیمی از جنس حسرت بی مادری پوشانده و به گوشه ی عزلتی پنجاه ساله در اعماق وجودش به همسایگی من در اطاق همجوار این اتاق در این اقامتگاه برای ساعاتی کوتاه زندانی نموده تا خورشید طلوع کند و جداره ی یخی زندان را به حرارت بهارگونه ی چابهار دوباره آب کند و این لعبت تازه به ارمغان رسیده را به روئیت چشمان من مهیا سازد.
صدایش را می شنوم . مشغول لالایی خواندن است. نمی دانم برای چه کسی لالایی می خواند. با دقت به صدایش گوش می دهم. صدایش را در بهت انتهای گلویش به پرواز کردن واداشته است تا خمودگی لالایی یک پیر زن را هجی نماید.
انگار مادر رزا در کنارش نشسته و او است که برای دخترش لالایی می خواند و نه دخترم رزا.
اگر می دانستم در این هنگامه که باید به خوابی عمیق فرو بروم قرار است لالایی نا بهنگام آغشته به غم تنهایی یک مادر سینه سوخته را از میان در و دیوار بشنوم هرگز از دخترم رزا نمی خواستم امشب را نزد من در اطاق مجاور سر کند تا صبح هنگام به بندر شویم برای آغاز سفر .
به آرامی درب اتاقش را به چند تقه می نوازم.
صدای لالایی قطع می شود.
دوباره در میزنم
یک دقیقه صبر می کنم
درب باز می شود. پا به اندرون اتاق تازه به نام دخترم شده می گذارم . او دست بر سینه ی من می گذارد و مرا به بیرون هل می دهد. از پشت بر زمین می افتم . خوب شد عصا در دستم بود وگرنه محکم تر زمین می خوردم. او از اتاقش بیرون می آید و روبروی من می ایستد و یک دست بر کمر می گذارد مانند دسته ی آفتابه ی مسکین به تصور سالیوان در آمده. او دلش برایم می شوزو د به آنی دست مرا می گیرد و به یک کشش مرا چون پر کاهی که به باد از جای بر می خیزد از جای بر می خیزاند و کتف بر زیر بغلم می اندازد و حمایتگرانه مرا تا نزدیکی تختم می برد و همانجا می نشاند و بعد قدمی به عقب بر میدارد و رو به من می گوید:
- برای خودم آواز می خواندم.
بی درنگ به او گفتم :
- احساس کردم صدا از هنجره ی تو خارج نمی شود. صدا خیلی پیر به نظر می رسید رزارزا به آرامی به دیوار پشت سرش تکیه می دهد و خودش را رها می کند تا باسنش به زمین بنشیند. او زانو ها را در شکمش جمع می کند و چهار زانو تکیه بر دیوار همچون ورزشکاران حرفهای می نشیند و می گوید:
- چه گفتی پدر؟ رزا؟ مگر رزا را می شناسی به همین سادگی نامش را بر زبانت جاری می سازی؟ مگر می دانی او کیست؟ مگر این دختر نگون بخت که اکنون در برابر تو نشسته دختر تو است که به این راحتی می توانی نامش را بر دهانت بیاوری؟
سرم درد گرفته است صدای او نه مثل صدای آتوسا است و نه شبیه صدای زنانه ی ثریا همراه با لوندی دلبرانه. او با اینکه آرام صحبت می کند ولی احساس می کنم بر سرم فریاد می کشد.
خودم را روی تخت جابجا می کنم تا علائم درد را در ستون فقراتم بررسی کنم. هیچ خبری از درد نیست. با اینکه چند روزی هیچ دانه ی افیونی از کبودراهنگ رسیده را در چای و قهوه حل نکرده ام تا درد پیکری ام را کنترل کند حالم بسیار عالی است. در این پهنه از سرزمین که همتراز با سطح دریا به نفس کشیدن مشغولم انگار ریه هایم پر تر از همیشه می شود و این توانمندی در پر شدن ریه ها از من پیرمردی سرحال تر از همیشه ساخته است.
عرقی داغ بر سر و صورتم نشسته است.
هر چند همه ی صحبت های رزا را شنیده ام ولی نحوه ی صحبت او بر من هیچ تاثیری نگذارده است ولی دوست داشتم این نوع دغلکاری زنانه را به بازی بگیرم و از این رو با او اینگونه ادامه ی صحبت دادم و گفتم :
- اگر خیلی ناراحت از آمدنت هستی به راحتی می توانی اتاقت را عوض کنی وموضوع همراهی در سفر با من و دوستانم را به کلی فراموش نمایی و به خانه ات برگردی برای همیشه.
ساختار دی ان ای تو وابسته به من است و من به صورت غریزی امروز پدر تو هستم چه بخواهی و چه نخواهی و من خود را در برابر حوادثی که در برابر تو قرار گرفته اصلا مقصر نیافته و اصلا خود را مدیون حیات تو نمی دانم هر چند تو به درد بی پدری و امثال آن به مرارت دوران گذرانده باشی دختر.
من صورتم را از او گرداندم و پتوی نازک روی تختم را برداشتم و بر دوشم انداختم و به کمک عصا از جایم برخاستم و به سمت درب خروج رفتم و در حین رفتن گفتم:
- تو راحت باش و تا فردا صبح آواز بخوان من در کنار سالیوان بر موکت کف اتاق بهرت خواهم خوابید تا در کنار ناله های تو که نمی دانم دلیل آن چیست؟ ولی هر چه هست این ناله و این لالایی احمقانه را می شنوم در حالی که دوست ندارم بشنوم.
هنوز به در نرسیده ام که درنگ می کنم و بر می گردم. رزا همانگونه نشسته و به روبرویش نگاه می کند بدون آنکه به من توجهی داشته باشد. یکی دو قدم به سمت او بر میدارم و بعد به جدیت می گویم:
بخشی از نوشته های در حال توسعه
شما در این بخش با کتاب های در صف انتظار برای آماده شدن توسط قاسم منهی آشنا می شوید
✽ کتاب های در صف انتظار
لذت ناچاری
نوشتن کتاب پایان یافته است.
این نوشتار بر اساس بیانیه نویسنده در خصوص فنون رهیافتگی تجربی است که بر اساس تجربه ی حیات زیسته ی نویسنده نوشته شده است. نوشتن و باز نویسی و ویراستاری این کتاب در تاریخ اردیبهشت 1405 تمام شده است و در اختیار مدیر برنامه ی ایشان قرار گرفته است.
مقام نوشتن
نوشتن کتاب پایان یافته است.
نویسنده در این کتاب توانسته تجربیات شخصی خود برای توانمند سازی بیشتر علاقمندان به انشا نوشتن و نویسندگی را به شکلی ملموس آموزش داده و مسیر پر درد سر نوشتن را به گوارایی نوشیدن یک جرعه آب هموار سازد. نیمی از نوشتار کتاب تمام شده و الباقی تا یک دو ماه دیگر نوشته می شود و بعد از یک دوره باز نویسی و باز خوانی و ویراستاری به امید خدا در سال 1405 منتشر می شود.
رمان عظیم گمنام
نوشتن پایان یافته و در حال باز نویسی نیمه نهایی
این رمان داستان زندگی یک نوجوان بوسنیایی است که با نویسنده در یک روز به دنیا امده و شاهد جنگ 1991 تا 1994 در کشورش بوده است. نویسنده در این رمان توانسته بر اساس مستندات تاریخی به موضوع گمنامی بپردازد و این کلمه ی گم شده در دل تاریخ تاریخ در این قالب یه شکلی ملموس توضیح داده و در اختیار خواننده قرار دهد. او کل این کتاب را نوشته و امروز در حال باز نویسی نهایی است که امید است در سال 1406 منتشر شود
یک قرن و یک روز (جلد دوم)
در حال توسعه و پیشرف
طرح داستانی این رمان نوشته شده است و با توجه به بازخورد نوشتاری جلد اول و فایل صوتی این مجموعه و با هماهنگی و درخواست مدیر برنامه این کتاب در مدت شش ماه نوشته و بازنویسی و بازخوانی و ویراستاری شده تحویل مدیر برنامه می گردد. همه چیز بستگی به مخاطب و دستور مدیر برنامه دارد و این نوشتار در اولویت اول نویسنده نیست.
با ورود ((رُز)) به این ماجرا داستان سر و شکلی متفاوت خواهد داشت.رمان تن های خاموش
طراحی شده و قسمتی از آن نوشته شده است.
این رمان بر اساس دریافت های نویسنده و بر اساس هیاجانات درونی او بر اساس یک تصویر برزخ گونه به تداعی حیات انسان در میان چنبره های ذهنی افسونگر پرداخته است. او در این نوشتار سعی داشته با نمایان سازی یک مفهوم الگوریتمی از چرخه ی آگاهی میان انسان های معمولی اجتماعی به آنها آگاهی خودشناته اش را القا نمایاند و آنها را در معرض یک جهش اندیشه قرار دهد.
طرح این نوشتار نوشته شده است و نویسنده تقریبا سی درصد از کل کتاب را در سال گذشته نوشته است و با توجه به رخداد نوشتن کتاب های بالا که از نا کجا اباد بر وی القا گشته نوشتن این کتاب با تاخیر همراه شده است.رمان ماهور اخرین ابر انسان
بصورت کامل نوشته شده است و در حال توسعه نیمه کاره مانده تا چندی دیگر
اجالب است این رمان اولین نوشتار داستانی نویسنده بعد از چهل سالگی است که به آن مشغول شده و کل کتاب نوشته شده و بیش از ده بار تا امروز باز نویسی شده است. این داستان ماجرای حیات یک نوجوان سیزده ساله است که به دلیل سرطان می میرد و پای به دنیای برزخ گونه می گذارد و در ادامه ی ماجرا به شکلی شگرف حوادثی آفریده می شود که واگویه در خصوص موضوع رمان می تواند لذت خوانش آن را در آینده کم کند. امید است تا سال 1410 این رمان هم چاپ شود.
واگویه های جمشید و یوحنا
روزنگاری که توسط هر روز نوشته می شود.
نویسنده به صورت روزمره همه ی دغدغه های ذهنی و موضوعاتی را که با ان دست به گریبان است را در غالی گفتگویی دو جانبه میان جمشید و یوحنا می نویسد. قرار است هر سال این نوشته ها توسط مدیر برنامه ی ایشان جمع آوری و بعد از بازبینی و ویراستاری به نشر برسد که خواندن آن خالی از لطف نیست.
رمان عظیم جانکن
طراحی شده و فعلا رها شده استاین طرح داستانی بر اساس مستندات تاریخ متحول گشته نوشته شده است ولی با توجه به امکان ممیزی بسیار زیاد در این دوران ایشان از پرداختن به آن تا اطلاع ثانوی دست برداشته و قصد دارد این نوشتار را برای سالهای آخر عمرش بنویسد و بعد از مرگش توسط مدیر برنامه ی ایشان منتشر شود.
انجمن یائسگان باکره
در وادی اندیشه هنوز طراحی نشده است.طرح داستانی این نوشته بر اساس گرفتاری های دنیای زنان به زبان تعدادی از زنان فرهیخته ی دنیا در یک محفل زنانه نوشته شده است. نویسنده از ادامه ی نوشتن این داستان و این رمان تا امروز دست برداشته تا در زمان خودش به آن بپردازد.
✽استانداردهای تثبیت شده ی نویسنده
مدت فعالیت روزمره برای نوشتن و تایپ کردن
دغدغه ی فرعی
نویسنده شدن مهم نیست نویسنده ماندن مهم است. نویسندگی دغدغه ای است که نویسنده را به خود مشغول می کند. یعنی نوشتن نویسنده را مجبور به نوشتن می کند به همین دلیل نویسندگی کار آسانی است برای آنکه به جبر روزگار مجبور به نوشتن شده است و نه به دلخواه خود و به اراده ی خودپ
نویسندگی نوعی لذت ناچارانه است ....فعالیت ذهنی و دل مشغولی
دغدغه ی درک اندیشه ی خالق
اگر دغدغه های زندگی تان را بنویسید برای همیشه نویسنده هستید. نویسنده هر روز مشغول دغدغه آفریدن است یا مشغول عمق بخشیدن به آن. او اعتقاد دارد همه ی نوشته های ماندگار از دنیای درون جوشیده است و بیرون از دنیای درون هیچ خبری نیست. اگر دغدغه ی اندیشه ی پیش از خلقت هستی برای نویسنده موضوعی دائمی شود آنگاه داستان هایی زاده خواهد شد بی مثال. و همین است که جبر به نوشتن را بر نویسنده ای که نخواسته نویسنده باشد تحمیل می کند.
میزان مطالعات پیرامونی در روز
درگیری دائمی
نویسنده معتقد است اگر بتوانید جلوی ورودی های لذت آفرین دوپامینی را بگیرید و به فعلی بپردازید که برای شما لذت سروتونینی بیافریند شما مشغول مطالعه هستید. و این مطالعه مانند فانوس و بلکه نور افکن در دل شب تاریک رهنمای شما خواهد بود. و به همین دلیل باید کتاب لذت ناچاری خوانده شود. او مطالعه را به هر طریق که بتواند دغدغه برایش بیافریند و یا به آن عمق ببخشد می پسندد و خود را به آن مشغول می سازد.
اثر منتشر شده
یک قرن و یک روز
- تاریخ انتشار: دی 1403
- موضوع : رمان
- ژانر : درام فانتزی
در دنیا به تعداد ذرات گرد و غبار روایت و ماجرا و داستان و حکایت هست برای نوشتن و صد حیف که عمر انسان کوتاه است.
من و عمه فروغ عزیزم...
دوستان یاری دهنده ی من در این مسیر
عزیزانی که از دیر زمان تا امروز به قلم من جان بخشیده اند به جوهر آگاهی شان...
دکتر سید داوود افضلی
معلم، مشاور، استاد راهنما
مدیر محترم انتشارات اعتدال گستران فردا.
ایشان از دیر باز از همان دوران نوجوانی به عنوان معلم در کنار شان بوده ام و از مزایای حضور ایشان در همه ی مراحل زندگی نویسندگی خود بهره برده ام . امروز ایشان به عنوان دوست و مشاور بنده را یاری گر هستند.
مهندس سید احمد میر دامادیان
مدیر توسعه و برنامه ریزی و بازرگانی (نوشته های بنده)
ایشان با نگاه پر از مهر به عملکرد رو به رشد میدان نوشتاری من، قبول زحمت فرمودند و مرا از مزایای همنشینی خردمندانه ی شان برای اداره ی امور توسعه و بازرگانی و برنامه ریزی در جهت انتشار خردمندانه تالیفات بنده بهره مند ساختند.
دکتر محمد فیاضی
دکترای علوم سیاسی و روابط بین الملل و همکار UN
محمد فیاضی به عنوان یکی از قدیمی ترین دوستان من و یکی از مشوقین بنده همیشه در نوشتن مرا همراهی کرده اند ایشان ویراستاری برخی از نوشته های مرا در این مدت بدون آنکه بخواهند به عنوان ویراستار شناخته شوند بر عهده گرفته اند.
استاد ارجمند مهربانو فریبا رییسی
مدیر محترم انتشارات رزا
ایشان در قامت یک مشاور ارزشمند و محترم با ارئه ی مشورتی ارزشمند بانی آفرینش کتاب ((مقام نوشتن)) توسط بنده شدند. همکاری با انتشارات تحت سیادت ایشان به تازگی آغاز شده و این همکاری ادامه خواهد داشت.
مثل همه در سایه ی پدری و محبت مادری در فقر و غنای موجود همراه با تجربه ی حیات جنگی و تحمل داغ شهیدان فامیل و بعد عاشقی های دوران نوجوانی و گذر از دبیرستان و دانشگاه و خدمت و ازدواج و فرزند و نوشتن و نوشتن و نوشتن از چهار ده سالگی تا پایان عمر اگر خدا بخواهد
دغدغه ها و لاجرم ها ی او همه در خصوص چه کنم هایی است که بعد از ادراک لحظه ی مرگ عایدش می شود و یا احتمالا در حیات بعدی اش . او بهاین دغدغه دچار شده و می نویسد.
- ارائه ی خدمت ماساژ در قامت کار آفرین در مرکز ماساژ ماهور
- ارائه ی خدمات مشاوره به علاقمندان یادگیری نوشتن
- ارائه ی خدمات مشاوره ی حیات
- طراحی و برنامه ریزی برای توسعه ی عمومی نهاد های مردم محور مثل بیمارستان های خصوصی و خانه ی سالمندان و مراکز ماساژ و ....
- تئوریسین و ایده پرداز موضوعاتی گه در آن می تواند خود را معرف حضور باشد.
- زندگی در رامسر و رینه لاریجان و همیلتون و بانیا لوکا
- یاد دادن نچه خود نوشته است در زمینه ی لذت ناچاری و نوشتن در مکتب خود ساخته ی شهر رینه ی لاریجان
- حضور در محافل خصوصی بسیار دوستانه و صمیمی با یاران دیرینه
- ون تویوتای سقف بلند.
- گوشت
بزودی کتاب لذّت ناچاری منتشر می شود...
در توصیف احوالات کسی که دوست دارد راه بر او نمایان شود و در راه بماند تا ابد
بخشی از نوشتار لذت ناچاری:
فاعل نماز بصورت بداهه نمی داند که این فعل اگر در مسیر ما قرار گیرد و خود بخود انجام شود چه نتایجی دارد. او بدون آنکه نماز خواندن در مسیرش باشد بدون آگاهی از مسیر حیات خود به پیشنهاد خانواده و اطرافیان اقدام به خواندن موقتی آن کرده و بعد از مدتی آن را رها می کند و از آن فاصله می گیرد ولی در (( پروژه ی تسلیم))، مسیر کلاً عوض می شود و انجام عبادت و نماز ((خودش)) در مسیری قرار می گیرد که انسان باید از آن عبور کند. و بین نماز اجباری دوران کودکی و نو جوانی و نماز اختیاری بعد از یادگیری مسیر ها و اجرای قراردادهای این کتاب و درگیری با ((پروژه ی تسلیم)) تفاوت از زمین تا آسمان است. در اینجا می خواهم بگویم تا وقتی که نماز در مسیرمان نیست به آن نباید بپردازیم. هر وقت حس و حال شکر گزاری های بزرگ سراغمان بیاید خود نماز هم در مسیرمان قرار می گیرد تا نظمی اصولی به نحوه ی عملکرد شکر گزاری شده ی مان ببخشد......
رمان عظیم گمنام در دست بازنویسی آخر ...
داستان حیات مردمان شهر بانیالوکا در بوسنی و هرز گوین و تعاملات حیات با ایرانیان بین سالهای 1991 تا 1457
بخشی از کتاب:
حس غریبانه ای است این لحظات که پدر و مادر در برابر نگاه سرد و آسیب دیده ی فرزند دم نزنند و چیزی نگویند و اجازه دهند که او در عالم خیالات خود غوطه ور بماند و همانجا ساعت ها کز کند تا بتواند زمختی وحشت دیروز را کم کم از یاد ببرد تا کنش های آتی او بتواند به روال عادی بازگردند . ولی با این اوصافِ وحشتناکی که بر سالیوان، فرزند ارشد اندرو گذشته و از سویی دیگر تا این لحظه که او هنوز نتوانسته جزئیات آن را برای پدر و مادرش و یا همکلاسی ها و رفقا و هم بازی هایش تعریف کند، مگر می شود انتظار داشت که گره های کلاف سر در گم خیالات وحشتناک او از هم باز و روال عادی حیاتش دوباره از سر گرفته شوند.
جُرم داشتن خانواده و فرزند پروری، طوری است که پدر و مادر اصلا احساس نمی کنند که پرورش و رشد دادن خانواده و فرزندان و گذر دادن آنها از پستی و بلندی های زندگی فعلی مجرمانه در حق خودشان باشد و باید در برابر آن رویا پردازی ها کال و نا پخته امروز بهای آن را در میانسالی همراه با دردسرهایی بزرگ، بسیار گران تر از حد تصورشان پرداخت نمایند. یقینا اگر خانواده ها می دانستند که روزی در تنگنای مهاجرت اجباری قرار خواهند گرفت و روزی جدایی های اجباری رخ خواهد داد و در ادامه درد میان آنها آفریده خواهد شد هرگز اقدامی برای داشتن خانواده و فرزند آوری از خودشان نمایان نمی ساختند و در همان نطفه خواستن خانواده را قربانی می کردند تا اسیر مرارت های امروزشان نشوند.
کتاب مقام نوشتن در دست نگارش....
آموزش نویسندگی از نگاه حق طلب
بخشی از کتاب
چرا باید نوشت
چاره ای نیست بجز نوشتن
بنظر شما یک نانوا چه می کند؟ آیا او فقط نان می پزد؟
با اندکی اندیشیدن فقط به همین یک سوال کاملا متوجه می شویم که نانوا فقط و فقط نان نمی پزد . اگر او فقط نان می پخت و نان می پخت و نان می پخت همیشه همه ی نان هایش برای همیشه یک طعم خاص میداد و همیشه نان هایش یک شکل می شدند و او در حین این تکرار بی نتیجه در تولید نان عاقبت پای تنور نانوایی جان می داد و می مرد .
ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری است وقتی می بینیم که همه ی نانواها قبل از ماشینی شدن نانوایی ها همیشه نان امروزشان با نان دیروزشان فرق می کرد.
آنها بدون آنکه بدانند مزه ی اندیشه ی شان را درمیان بافت های خمیر زیر دستشان مدفون می ساختند گاهی نان شور میشد و گاهی بی نمک و گاهی برشته و گاهی خمیر و گاهی به دهها شکل دیگر.
این مثال در تمام مشاغل صدق می کند
هر کس به نوعی در مثال بالا با توجه به عوامل شخصی و آنچه از ذهنش می گذرد مشغول تولید و نوشتن اندیشه ای است که به آن مشغول است.
مطمئنا برای یک نانوا جنس قلم از خمیر است و آرد و آب و برای یک کشاورز و یک مکانیک طوری دیگر از ماهیت هایی دیگر قلم معنا پیدا می کند.
برای یک کشاورز زمین کاغذ است و بذر جوهر قلم و داس و تیشه و خیش هم قلم های او هستند و گندم آخر فصل هم رمانی است که او نوشته است و بینهایت انسانی که منتظر انتشار نوشتار او به صبر و تقاضا در صف نشسته اند تا دستپخت اندیشه ی او از تنور نانوایی ها بیرون بیاید
با این وصف اگر نوشتن نباشد، هیچ گردشی از انتظار و صبر و شکیبایی در میان آدمیان به چرخش در نمی آمد و در نتیجه هیچ محصولی تولید نمی شد و همه در گرسنگی از میان می رفتند و کار بشریت تمام می شد.
واگویه های یوحنا و جمشید
روزنگاره ای عظیم و ابدی از حیات و اندیشه های دوران زندگی من در قالب جسمی قاسم منهی
بخشی از نوشتار:
- آنچه حق اراده کند که جمشید ببیند و به آن بپردازد سزای باز تعریف برای تمکین در برابر تعادل حق خواسته است و هر چه خارج از آن باشد از قلم من خارج است و امروز من در مقابل خود و در برابر دیدگانم کفشهای کهنه و پاره ی انسان را یافته ام و پاهایی که به رنج در میان این نعلین جا خوش می کند و گام بر میدارد و غیر از این امروز نخواهم سخن گفتن که انسان همان به که بداند کفش چیست تا معنای ((در حق )) بودن. زیرا که کفش برای انسان لازم تر از وجود و حضور هر خدایی است که خدای برای پای برهنه همان کفش است و پای بنده همان انسان است و اگر پا بر کفش استوار شود بسان حق طلب است که در حق قرار گرفته است و چه تعریفی از این گوارا تر برای آنکه می خواهد حق و حق طلب و داستان در حق بودن را بداند.
یوحنا به سیلی بر گونه ی خود می زند و باز این کار را تکرار می کند بر گونه ای دیگر و بعد دست بر صورت می گرید و چنان به گریه می پردازد که انگار صد مادر داشته و هر صد مادر به یک آن جان داده و مرده اند و بلکه بیشتر و در حین گریه و لابه می گوید:
مرا باش که در این پهنه از سطح خاک به این می اندیشیدم که سخن گفتن درباره ی مجردات هستی کاری است که من
رمان تن های خاموش
در سال 1407 منتشر می شود
بخشی از کتاب:
صدای خش خش برگ درختان زیر پوتین های واکس زده که در تاریکی شب نور تیر های چراغ برق خیابان را منعکس می کنند به گوش می رسد. قدم هایی پشت سرهم و صدای هن هن نفس کشیدن های یک میانسال گوژپشت کچل هم در پی این خش خش به گوش می رسد. صاحبان پوتین های چرمینه قدی بلند دارد و بر شانه هایش پالتویی از خز طوسی زنگ انداخته و کلاهی روسی را تا انتهای پیشانی بر سر کشیده و بخار نفس کشیدن های پشت سر همش همراه با دود سیگاری که گاهی به آن پک می زند از دهانش خارج می شود. ریش هایش آنقدر بلند است که نمی شود رنگ روشن پوستش را میان کلاه پشمی و ریش ها دید. ولی مشخص است که این راست قامتی در هیبتی لاغر اندام فقط می تواند وجود داشته باشد او اگر مقداری اضافه وزن داشت هرگز با این سرعت نمی توانست راه برود. گوژ پشت گاهی در حین راه رفتن هروله می کند تا از مرد سیاه پوش عقب نیفتد. او آخرین پک سیگار را می کشد آتش سیگار را با فشار انگشتانش خاموش می کند و بعد ته سیگارآن را درون قاب استوانه ای مدور شبیه قوطی های کرم زنانه ی آبی رنگ نیوآی قدیمی که از جیبش بیرون آورده می گذارد و در آن را می بندد و بعد درون جیب پالتویش می گذارد . بعد از خلاصی از ته سیگاری که سالهای متمادی است بر زمین نینداخته است نرسیده به پل به آنی خشکش می زند.
گوژ پشت که حواسش به این ایستادن نیست محکم به او می خورد و بعد خودش را جمع و جور می کند و می گوید:
- ببخشید سرورم- ببخشید من متوجه نشدم شما ایستاده اید. جدیدا چشمانم کمسو شده است.
رمان عظیم ماهور آخرین ابر انسان
اولین اثر نوشته شده شاید به عنوان آخرین اثر منتشر شود ( اگر او بخواهد)
بخشی از رمان:
دونده ی قدرت یافته به عنوان نفر اول از خط پایان مسابقه اش عبور خواهد کرد. و برای خود چالشی جدید برای عبور کردن از خط پایانی دیگر خواهد آفرید. این خط پایان در میدان دومیدانی دقیقا مانند همان زاده شدن است که دونده شخصیتی متفاوت و قدرتی مجزا و آگاهی متباین با آنچه قبل از فتح مسابقه داشته پیدا می کند. و اگر این دونده نتواند به عنوان نفر اول از این میدان خارج شود او مجبور است آنقدر این میدان را تکرار کند تا بالاخره خود را به عنوان قهرمان مسیر دریابد و بر میدان خود را چیره یافته بیابد و کار را تمام شده پندارد. و میدان زندگی همین گونه قابل قیاس با این میدان مسابقه است که انسان باید به عنوان موجودیتی خاص بر تمام توان خود محیط شود و قدرتمندانه از دایره ی حیاتش خارج شود و وارد دایره ای تازه شود . که صد البته اندازه ی دایره اصلا مهم نیست. وگرنه برای قوی شدن بیشتر باید دوباره در مسیری مشابهِ مسیر قبلش به ادامه ی حیات بپردازد تا به اندازه ی کافی و در حد کمال رشد یافته، تا با بهترین شرایط از مرز خودش عبور کرده و به وادی دیگر با چالش و دایره ای بزرگتر وارد شده و با آن روبرو شود. این عبور های متعدد باعث می شود دامنه ی اشتباهات دائما کوچک و کوچک تر شده و میدان رشد و آگاهی دائما بزرگ و بزرگ تر شود.
با این اوصاف، امید به این که در نهایت با قدرتی که به دست آورده ایم، بتوانیم به عنوان نفر اول از خط پایان زندگی عبور کنیم و راه را پیدا کنیم، بسیار دلنشین و شور آفرین است. و اگر برنده نشویم، دور از ذهن نیست که بر اساس فرضیات ناقص ذهنی که می گوید((مجبوریم باز مسابقه دهیم و ادامه دهیم و سختی مسیر را پذیرا باشیم تا دست یابی به قهرمانی))؛ ما آنقدر مسابقه می دهیم تا در یک مسابقه ی خاص که ماهیتِ ما برای آن ساخته شده است، بالاخره، مقام قهرمانی را کسب نموده و به آن جهش در مسیر آگاهیِ نهایی دست یابیم. و این دقدغه ی به ظاهر غم بار نمی گذارد این فرضیات را به صورت حکمی واقعی و دقیق بیان نماییم و وقوع موضوع تکرار تولد ها را قطعی بدانیم. لذا تا اول شدن و رسیدن به موقع به انتهای آگاهی و خرد، درست همان جا که در این مقال و کتاب نامش مرز است، جریان این تولدهای مترادف ادامه دارد.((و به راستی تولدت مبارک خواننده ی گرامی)).
نویسنده بودن یا نویسنده نبودن مساله این است...
و این مشغول بودن یا نبودن به نویسندگی، همه ی ماهیت زندگی بشر ساخته ی امروز است.
نویسنده ی واقعی دردمند درد دستهای کشاورز و دامدار و صنعتگری است که توانسته دنیایش را بیافریند بدون آنکه نیاز به نوشتن داشته باشد.
نویسنده تا ابد مدیون کشاورز و صنعتگر و دامدار باقی خواهد ماند اگر به بهای دسترنج آنها ننویسد و نیافریند.
و اگر ننویسد کار او برای همیشه تمام است.
وبلاگ (کلیک کنید)ثبات مالی و نویسندگی
اینکه مسیر دغدغه، بتواند کنترل شده به دست نویسنده باشد تا اینکه دغدغه بتوانید مسیر زندگی نویسنده را در اختیار خود بگیرد تفاوت از زمین تا آسمان است.
دغدغه مندی در ماجرای نویسنده شدن یک انسان این است که انسان در بالا ترین حد وجودی خود که دیگر نیاز به غذا و پوشاک و استراحت و امنیت و عزت اجتماعی ندارد، بتواند دغدغه بیافریند و به آن بپردازد تا قصه و داستان ماندگار ایجاد شود.
ولی مگر می شود در نقطه ی اوج یک نوسان که انسان در رضایت مطلق از حضور در جهان قرار گرفته به دغدغه ای تازه بپردازد؟
جواب بله است
انسان می تواند برای خود دغدغه بیافریند
انسانی که استعداد فردی اش را کشف کرده است می تواند دغدغه بیافریند و به آن بپردازد.
هرجا در این کتاب درباره ی دغدغه صحبت شده است دقیقا همین نمادی را توضیح می دهد که در اوج نوسان رفتار فردی محقق شده و به آن پرداخته شده است.
داشتن دغدغه در اوج نوسان و آفریدن آن باعث می شود تا انسان همیشه در این نقطه بتواند به ادامه ی حیات بپردازد.
مثال:
دقت کنید مثلا کسی که دغدغه ی ساخت مدرسه یا بیمارستان دارد تا اجتماعی غنی تر بیافریند ، همین که به نقطه ی شروع پرداختن به دغدغه اش می رسد امکان ندارد که شرایط مالی اش بر اساس ساختاری که او را به نقطه ی اوج رسانده است بتواند دوباره به نوسان نزول دچار شود.از همین رو است که زمانی از آنها بپرسید منابع مالی خود را در ادامه ی مسیر سازندگی شان را چگونه تامین می کنند ، باور کنید که خودشان هم نخواهند دانست که چگونه جریان شغلی در آمد زایشان به پیش رفته که آنها را هر روز غنی تر و ثروتمند تر نموده است.
داستان همین است که داشتن دغدغه ی آفرینش در نقطه ی اوج یک نوسان با نشانه هایی که تایید می کنند فرایند آفرینش درست به پیش می رود، همان جریان ثروت آفرینی است که مسیر هدایت بر آنها تفوق یافته است و کسی که به آن جریان دست یازیده هرگز دچار دغدغه ی نان شب نخواهد شد.
داشتن پول کافی و جریان مالی مناسب در زندگی به یک نویسنده کمک می کند که برای خودش بنویسد و این مهم ترین کار یک نویسنده است و اگر نویسنده به واسطه ی نیاز مالی اش برای کسب روزی و امرار معاش از راه نوشتن مشغول باشد، مجبور می شود چیزی را بنویسد که کارگردان و تهیه کننده به او القا کرده اند و این مزدوری آزادی اندیشه ی نویسنده را پایمال می کند و اجازه نمی دهد که رشد ذهنی خاصی که می تواند برای یک نویسنده رخ دهد و او را شکوفا کند به سر انجام برسد.
حالا پیشنهاد من به عزیزانم:
در کنار پرداختن به یک شغل پایدار و در آمد زا که در مسیر استعدادتان قرار گرفته به نوشتن بپردازید و اینقدر این جریان همراه و موازی را ادامه دهید تا روزی که یکی بر دیگری به صورت کامل فائق آید و امید آن است که کسب روزی و توانمند شدن از طریق هنر نویسندگی بر در آمد مهارت محورتان پیروز شود و آن را در سایه قرار دهد.
مطلب دوم این است که اگر توانستید این دو موضوع موازی را با هم به پیش ببرید هرگز و هرگز یکی را فدای دیگری نکنید .
به فرض اینکه در آمد شما از نویسندگی ماهانه به ده گرم طلا رسیده باشد و از مسیر مهارت شغلی تان شما درآمدی معادل یک گرم طلا دارید هرگز شغل مهارت محورتان را فدای مسیر نویسندگی نکنید. زیرا برای توانمند شدن بیشتر در نویسندگی نیاز داریم ساعاتی به کاری در آمد زا بپردازیم و همزمان بیندیشیم تا ادامه ی نوشتار در حین فعالیت جسمی زاده شود و تحقق یابد.
به هر حال طوری جریان حیات دوران نویسندگی خود را ادامه دهید که خودتان منتشر کننده ی آثارتان باشد و منت هیچ منتشر کننده ای را نکشید. آنان که به انتشار می پردازند و کتاب می فروشند چندان فرقی با کفن فروشان کنار قبرستان ندارند. اگر برایشان نصرفد منتشر نمی کنند. خودتان، نوشته های خودتان را به واسطه ی قدرت مالی تان انتشار دهید و مدیون هیچ نگاه عاطفه آمیزی در این مسیر نباشید.
اولین نویسنده
بدون شک برای کسانی که به جهانبینی الهی معتقد هستند (( خداوند متعال )) اولین نویسنده است
بسیاری در این باره صحبت کرده اند و مطالب در این خصوص بسیار زیاد تر از آن چیزی که نیاز به توضیح عمومی داشته باشد ولی به صورت خاص این جهان هستی بر اساس یک دستور العمل منظم مانند یک فضای آماده ی فیلم برداری آماده شده است تا همه ی هنرمندان آن که همه ی ما انسان ها به خواست کارگردان پای بر عرصه ی نمایش بگذاریم و نقش خود را به رضایت و با کیفیتی مطبوع بازی کنیم و از این بازی خارج شویم .
تهیه کننده ی این نمایش قبل از به اجرا در آمدن سناریو حتما کل داستان و فیلمنامه را خوانده و بر اساس کیفیت داستان و فیلنامه ای که در اختیارش قرار گرفته است مبادرت به خلق این میزانسن و این نمایش کرده است و به همین دلیل است که یک نویسنده قبل از به وجود آمدن این خلقت وجود داشته که این چنین زیبا نوشته و کارگردان و تهیه کننده هم اقدام به آفرینش این داستان و این سریال عظیم نموده اند.
از این رو با دلیل و اسناد تجربی می توان گفت که (( او)) اولین نویسنده و تنها نویسنده ای است که نوشتارش از لحظه ی ازل تا انتهای ابدیتی که برای خودش متصور بوده است اعتبار دارد که هیچ نوشته ای تا این حد معتبر و مانا و ماندگار نیست و نبوده و نخواهد بود
با عنایت به این موضوع می توان با تحلیل و نگرشی ساده برای الگو برداری و نحوه ی چیدمان این خلاقیت الهی که به اراده ی خودش نوشتن را آغاز نمود و خودش در کتاب ملقب به خودش قسم خورد به آنچه نوشته است و آنچه قلمش نوشته و می نویسد به صراحت می توان گفت که ((او)) اولین نویسنده است و چه بسا آخرین نویسنده
و من و تو ای کسی که خواننده ی این نوشتاریم اگر کمی دقت کنیم خواهیم فهمید با ساختن یک باور ساده از توانایی های فردی در مسیر نوشتن می توانیم به این خودباوری بنویسم که اولین نویسنده (( او )) است و دومین نویسنده (( من)) و آخرین نوسنده هم (( او )) و دیگر در این دنیا هیچ نویسنده ای وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت بجز (( من )) و (( او)).
این باور ذهنی تقویت شده همان نقطه ی گمشده ای است که می تواند نوشته های (( من )) را به زیبایی نوشتار منظم (( او)) قوی و منحصر به فرد بگرداند
شاید بپرسید سایر نویسنده هایی که می شناسیم پس در این دنیا آیا نویسنده نبوده اند؟
جواب این است : بله آنها در نگاه مردمانی که نویسنده نبوده اند (( نویسنده )) شناخته می شوند ولی از نگاه نویسندگانی که به خود پرداخته اند و چیزی جز خودشان و نوشته هایشان در محیط اطرافشان ندیده اند اصلا وجود نداشته اند بخاطر همین نویسنده های واقعی فقط خود را می بینند و او را و الباقی همه هیچ و این بزرگ ترین سر نویسندگی است
به خود مشغول شدن و مشغول ماندن هنر نویسندگی را به بهترین نحو در هر شرایطی تعریف می کند.
و اولین نویسنده از نگاه جهانبینی های غیر الهی، شامل بهترین نویسنده است که خواننده با او توانسته است ارتباط بر قرار کند و نوشته هایش را عاشقانه بستاید . از نظر انسان هایی که جهانبینی مادی گرایانه و ماتریالیستی یا آتئیستی دارند الباقی نویسنده ها اصلا نویسنده نبوده و نیستند زیرا از نگاه آنها، سایر نویسندگان نتوانسته اند معیار های مد نظر آنها را تامین کنند و لاجرم از میدان آگاهی آنها نسبت به جامعه ی نویسندگان خود بخود حذف می شوند.
این سبک نگاه به ظاهر خود خواهانه برای کشف اولین نویسنده و آخرین نویسنده و پذیرش آن کمک می کند که با باوری بسیار قدرتمند بتوانیم همه ی مبانی لازم برای ((ناخدایی)) کردن در عالم نویسندگی را به دست بیاوریم و مسیر رهیافتگی در نوشتن و نویسندگی را زودتر و بهتر و عمیقتر درک کرده و بر زوایای مختلف آن مسلط شویم.
چرا باید نوشت...
چاره ای نیست بجز نوشتن
بنظر شما یک نانوا چه می کند؟ آیا او فقط نان می پزد؟
با اندکی اندیشیدن فقط به همین یک سوال کاملا متوجه می شویم که نانوا فقط و فقط نان نمی پزد . اگر او فقط نان می پخت و نان می پخت و نان می پخت همیشه همه ی نان هایش برای همیشه یک طعم خاص میداد و همیشه نان هایش یک شکل می شدند و او در حین این تکرار بی نتیجه در تولید نان عاقبت پای تنور نانوایی جان می داد و می مرد .
ولی حقیقت ماجرا چیز دیگری است وقتی می بینیم که همه ی نانواها قبل از ماشینی شدن نانوایی ها همیشه نان امروزشان با نان دیروزشان فرق می کرد.
آنها بدون آنکه بدانند مزه ی اندیشه ی شان را درمیان بافت های خمیر زیر دستشان مدفون می ساختند گاهی نان شور میشد و گاهی بی نمک و گاهی برشته و گاهی خمیر و گاهی به دهها شکل دیگر.
این مثال در تمام مشاغل صدق می کند
هر کس به نوعی در مثال بالا با توجه به عوامل شخصی و آنچه از ذهنش می گذرد مشغول تولید و نوشتن اندیشه ای است که به آن مشغول است.
مطمئنا برای یک نانوا جنس قلم از خمیر است و آرد و آب و برای یک کشاورز و یک مکانیک طوری دیگر از ماهیت هایی دیگر قلم معنا پیدا می کند.
برای یک کشاورز زمین کاغذ است و بذر جوهر قلم و داس و تیشه و خیش هم قلم های او هستند و گندم آخر فصل هم رمانی است که او نوشته است و بینهایت انسانی که منتظر انتشار نوشتار او به صبر و تقاضا در صف نشسته اند تا دستپخت اندیشه ی او از تنور نانوایی ها بیرون بیاید
با این وصف اگر نوشتن نباشد، هیچ گردشی از انتظار و صبر و شکیبایی در میان آدمیان به چرخش در نمی آمد و در نتیجه هیچ محصولی تولید نمی شد و همه در گرسنگی از میان می رفتند و کار بشریت تمام می شد.
با این اوصاف اگر من و تو که ادعای نویسنده بودن و رمان نویس بودن یا روزنامه نگار بودن یا فیلمنامه نویس بودن را داریم اگر یک روز یا چند روز از همان نانی که کشاورز و نانوا به عنوان عاملان اصلی تولید آن (( نان )) را بر قاموس هستی ننوشته باشند آیا از نوک قلم ما مدعیان نوشتن کلمه ای بر تارک بی نهایت کاغذ نوشته می شد/ قطعا جواب (( خیر است)).
اگر امروز هر کدام از ما که توان نوشتن داریم و فکر می کنیم نویسنده هستیم بر این عقبه ی ارزشمند آگاهی نداشته باشیم مطمئنا در شرایطی حقیرانه و خودخواهانه جان خواهیم داد بدون آنکه کسی در صف انتشار آنچه ما نوشته ایم به انتظار نشسته باشد.
باری ای نویسنده و ای انسان در هر کسوتی هستی هیچ راهی جز نوشتن نیست و تو ای کسی که نمی دانی چه می کنی ولی مشغول انجام کاری هستی که جوهر را در قلم و کربن را بر مداد می تواند به لغزاندن روی کاغذ وادار کند بدان که نویسنده ی واقعی تو هستی و ما که لاف نویسندگی می زنیم فقط مردمانی هستیم اتو کشیده که از بقایای انرژی نوشتار تو جان گرفته ایم که داستانی تازه برای سرگرمی های آخر شب تو بیافرینیم.
ما مجبوریم به نوشتن وگرنه هیچ طفلی در سکوت مادر، از خواب نیمه شبش خاطره نخواهد داشت و این آفرینش خاطره و خاطره داشتن تا آخر عمر همه و همه مدیون نویسندگان گمنامی است که خودشان نمی دانند نویسنده اند
به همین سادگی مساله این است نویسنده بودن یا نویسنده نبودن؟
حالا بعد از شکر گزاری بابت وجود ماهیت نویسندگان گمنامی که نمی دانند نویسنده هستند به این موضوع بپردازیم که چرا باید نوشت؟
با فرض داشتن جهانبینی توحیدی که از این به بعد سعی می شود محور اصلی نوشتار باشد به این باورم که ((او)) همه ی داستان های هستی را ننوشته است و اجازه دادی تعداد زیادی داستان و رمان نانوشته در کتابخانه ی خرد بشری بصورت کتمان شده باقی بماند و به تدریج بر محور زمان باز آفریده شود و از ذهن و زبان و قلم آدمی خارج شود تا انسان بتواند لذت خدا گونه آفریدن را تجربه کند.
و این خدا گونه شدن و خدا گونه زیستن و خدا گونه نوشتن بهترین موهبت و محبت الهی است که در اختیار انسان آزاده قرار گرفته است.
و انسان بالفطره دوست دارد اندیشه ی خود را در قالب یک داستان بر خود و دیگری عرضه کند و به او بگوید که این گونه زیستن هم میتوانست وجود داشته باشد و این منتهای نعمت آزاده زیستن برای آدمی است.
انسان می تواند تمام تمناهای دست نایافته اش را چه در اوج شور و شعف و چه در حضیض یک نوسان نا امید کننده را بر کاغذ بنویسد و آن را منتشر کند و از تماشای لذت دیگران خودش هم به حظ وافر دست پیدا کند تا زندگی برایش معنا پیدا کند
به همین دلیل است که باید نوشت و اگر نمی نویسیم از بخش اعظمی از تجربه ی زیستن در این دنیا محروم خواهیم شد برای همیشه و حسرت به دل از این جهان خواهیم رفت.
خودتان تصور کنید لحظه ای که می روید و رد پای شما در جهان هستی باقی می ماند چه حسی دارید. من یقین دارم که نویسندگان در لحظه ی جان دادن با آرامش بیشتری جان به جان آفرین تقدیم می کنند.
آنها چه بخواهند و چه نخواهند هنگام نوشتن بشکلی نادانسته مشغول شور آفرینی هستند که جنس این شور آفرینی از جنس شکرگزاری های وارونه ای است که منتج به نتیجه می شود و نا خوداگاه این نوشتن ها برای آنها آرامشی ابدی ایجاد می کند باز هم می گویم چه بدانند و چه ندانند و چه بخواهند یا نخواهند.
میزان ارزش گذاری یک نوشته
نوشته ها بسته به نویسنده و موضوع نوشته شده و مخاطب هدف ارزش گذاری می شوند . نوشته های معمولی ارزش و جایگاهشان کاملا مشخص است و بسیاری از آنها ارزش انتشارندارند.
ما می خواهیم درباره ی نوشته هایی که خودشان فریاد می زنند که (( ای جماعت من خواندنی هستم)) صحبت کنیم.
این نوشته ها معمولا در ابتدا توسط گمنامانی که مسیری تازه را کشف کرده اند و آن را نوشته اند شکوفا می شود. جامعه گاهی با خواندن یک متن از یک نوشته ویا با خواندن یک داستان و یا رمان و یا نوشته های آموزشی متوجه تغییرات هورمونی درونی خودش به صورتناخوداگاه می شود در این هنگام خواننده ی تحت تحول قرار گرفته به هر نحوی شده به جامعه ی نزدیکی که به او اعتماد دارند دوست دارد از وجود چنین نوشته ای خبر دهد و این جریان از تحریک های هورمونی میان انسان ها آنقدر نشر پیدا می کند که همه ی علاقمندان به موضوع آن کتاب یا نوشته را می خوانند.
معمولا بسیاری از نوشته های این چنینی تاریخ مصرف دارند و با سر آمدن تاریخ مصرف آنها به یکباره ارزش آن نوشته از بین می رود و در این هنگام آن نوشته به قبرستان اندیشه ها در بایگانی کتاب خانه ها می پیوندد و خاک می خورد.
با مراجعه به کتاب فروشی های معتبر شهر شما می توانید این توالی تکرار شونده را با گوشت و پوست و استخوانتان حس کنید.
کتاب های جانبدارانه از یک خط فکری سیاسی و اعتقادی معمولا زودتر از همه ی کتابهای دیگر به این قبرستان اندیشه ها می پیوندند ولی برخی از آنها به عنوان مرجع برای ایجاد ساختار های نوشتاری جدید مورد استفاده قرار می گیرند هر چند نویسنده ی آن کتابها بسیار شناخته شده باشند.
رمان های ناب و ارزش آفرین که در میان کلمات آنها مباحثی از رشد اندیشه و نوع نگاه معتبر به جامعه ی انسانی موج می زند از این قاعده مستثنی هستند مثلا همین امروز کتاب ((دن کیشوت )) اثر بنام آقای سروانتس یا (( چنین گفت زرتشت)) جناب نیچه و آثار بارز داستایوفسکی فقید مانند (( برادران کارامازوف)) و بسیاری دیگر از دسته داستان ها و رمان هایی هستند که ظاهرا تاریخ مصرف ندارند و هنوز مورد استقبال عموم مردم قرار دارند.
اوضاع اقتصادی مردم یک جامعه و نوع نگاه آنها به موضوعات اجتماعی و هوشمندی آنها در میزان توجه به آثار نوشتاری باعث می شودکه یک اثر مانا شود و یا از بین برود. مثلا کتاب مثنویو معنوی جناب مولانا جلال الدین بلخی در کشور های توسعه یافته تر اروپایی و آمریکا نسبت به ایران و ترکیه بیشتر طرف دار دارد و هنوز یکی از پر فروش های جهان به شمار می رود. رباعیات عمر خیام را نگویم که از آن داستانها و آهنگ ها ساخته ان و به جهانیان عرضه نموده اند.
حالا با شناختی تقریبی از این ماجرا و داستان و درک تاریخ مصرف یک نوشته ما حق انتخاب داریم که چگونه می خواهیم با نوشتن در جامعه ی محاط و محیطمان عرض اندام کنیم. یکی بر نوشتن روایتی استیلا پیدا میکند که لذت های دوپامینی می آفریند و بعد از فرو کش کردن این لذت آن نوشته هم از میان می رود مثل داستان های زرد عاشقانه ی کم محتوا و تکراری که داستانی عمومی از یک رابطه را برملا می سازد. داستان های پورن هم از این دسته هستند که تاریخ مصرفی بسیار محدود دارند. اما داستان هایی که برخاسته از جان نویسنده ای است گمنام که چندان میلی به مشهوریت در وجودش وجود ندارد همیشه می تواند تاریخ انقضایی طولانی تر نسبت به آن نوشته هایی که در بالا گرفته شد داشته باشد البته این را هم باید بدانیم تنها جهانبینی نویسنده نیست که یک نوشته را قدرتمند می کند بلکه میزان دانش او در جمیع جهات باید وجود داشته باشد که بتواند بر تمام جوانب یک داستان اثری توسعه دهنده بگذارد . از این دست آثار هم در دنیای پیرامون ما کم نیستند و خودتان می توانید نمونه هایی از آن بیابید.
معمولا این نوع نوشته ها توسط افرادی نوشته می شوند که از شکم مادرشان نویسنده به دنیا می آیند و ذاتا نویسنده اند .البته نقش محیط و تلاش همه جانبه را در این خصوص نمی توان نادیده گرفت ولی کروموزوم های نویسنده بسیار توانمند تر از تاثیرات محیطی می توانند از یک نویسنده ی تلاشگر یک نویسنده ی مانا و محبوب و مشهور بسازند.
من اعتقاد دارم هر نویسنده ای می بایست خودش بفهمد که آیا این نوشته می تواند خود را در جامعه ی پیرامونش فریاد بزند یا نه؟ اگر نمی تواند برای نویسنده شدن و نویسنده ماندن موقتی اش نمی ارزد که خودش را و نوشته اش را به در و دیوار بزند.

