Skip to Content

قسمتی از رمان عظیم گمنام

داستان زندگی سالیوان یکی از شخصیت های اصلی رمان یک قرن و یک روز که در سال 403 چاپ شده است.
1405/03/16 توسط
قسمتی از رمان عظیم گمنام
قاسم منهی

گمنام

فهرست:

تقدیم نامه

مقدمه

فصل اول:

بانیا لوکا، شهر من

 

 

تقدیم نامه یا شرک نامه:

لطفا مرا ببخشید بابت این نوشتار متنقاض این بخش

سلام . حال من خوب است . حال من خیلی خوب است. حال من خیلی خیلی خوب است. اکنون دوست دارم خوب بودن حالم را به این شرح توضیح دهم .

زمانی که در حال نوشتن این تقدیم نامه بودم نمی دانستم که بازی با این کلمات ابتدای مسیر راه اندازی نا محدود درون مایه ی شرک آلود خودم در این نوشتار است. ولی زمانی که فهمیدم این درون مایه هم باید به نوعی از وجودم خلاص شود و از میان جان من برای همیشه گذر کند و برود ، پی بردم که مسیر درست در تنهایی مطلق عیان می شود و زمانی این تنهایی، بارور می شود که مقام تسلیم و رضا در نهایت ناچاری سراغ انسان بیاید و او را از همه ی عروسک های درون و بیرون برای همیشه خلاص سازد.

 ولی من دلنوشته ی قدیمی خودم و این تقدیم نامه را هرگز از دل متن کتاب حذف نکردم و آن را از بین نبردم و خواستم خواننده بداند که گاهی گذر یک شبانه روز می تواند از یک انسان مُشرکِ تا دیروز گیر افتاده در وادی فساد درون، امروز، می تواند انسانی از یک جنس دیگرنمایان سازد تا او بتواند به ادعای آمیختگی در توحیدی تازه به جلوه گری بپردازد. هر چند می دانم که در گذر زمان باز هم این متن نیاز به تغییر خواهد داشت ولی صد حیف که بعد از انتشار، اجرای این تغییرات برای نویسنده گران خواهد بود و او نخواهد توانست به همه ی گمگشتگان مسیر این کتاب اعلام کند که :

((نویسنده به خطا این تقدیم نامه را نوشته است))

 لذا اعلام میدارم ادامه ی نوشتار در ((متن تقدیم نامه)) نمی تواند سخن امروز من باشد زیرا که من امروز دست و پای خودم را در برابر خالقی که بنده اش را عاشق است بسته، قرار داده ام بدون کوچکترین واسطه ای و بدون کوچکترین چشم داشتی .

 با این حال دوست دارم حال اکنون مرا با نوشته ی چندی قبلم مقایسه کنید و امیدوارم بهره ها از این دلنوشته ی نویسنده عاید شما بشود. آمین 29/11/1404

 من تا امروز یعنی بیست و پنجم تیر ماه سال هزارو چهار صد و چهار هجری خورشیدی تقویم جلالی که بیش از چهار ماه از چهل و هفت سالگی ام گذشته است نمی دانستم که در کنار من ماهیتی درونی وجود دارد که شنا کردن و رقصیدن در میان اقیانوس ها را به خوبی می داند و به خوبی می تواند دست مرا بگیرد و مرا بدون دغدغه به رقص و شادی و پایکوبی در میان زلالی آب های مواج میان اقیانوسی وادار نماید. من امروز وجود او را کشف کردم که تا این مدت دست و پایش را بسته بودم و نمی گذاشتم او آن کاری را با من انجام دهد که هم به صلاح من است و هم به صلاح ماهیت وجودی خودش .

 در این چند ساعت اخیر که او را کشف کردم و فهمیدم که عروسک درون من در حال احتظار است و جان دادن، پی بردم که حس خودکشی روز افزون من که بیش از سی و هفت سال از عمر آن می گذرد با باز کردن دست های این عروسک به پایان می رسد و من می توانم با خیال راحت با او به همان رقصیدن میان آب های اقیانوسی مشغول شوم بدون کوچکترین ترس و واهمه ای از غرق شدن و جان دادن.

 دستانش را باز کردم و او توانست بالاخره مرا در آغوش بگیرد هر چند موهایش زنگ زده بودند و در هم آمیخته و دستانش ضعیف شده بودند و جسمش در نابالغی این سالهای طولانی جامانده بود. من با تمام وجود او را در آغوش گرفتم و بوسیدمش و بی محابا سکان کشتی وجودم را به او سپردم و خودم گوش به فرمانش گشتم تا او بتواند به راحتی مرا به همان شکوه و عظمت و جلال دلخواسته ی خودش رهنمون سازد بدون هیچگونه دست اندازی. ظاهرا دلخواسته ی او طوری طراحی شده بود که انگار شکوهندگی ابدی را در خود داشت و انگار این شکوهندگی گمشده ی من هم بود.

 من عروسک امروزم را دوست دارم . من عروسک امروزم را خیلی دوست دارم . من عروسک تازه بازگشته به دنیای امروزم را خیلی خیلی، خیلی دوست می دارم.

 این رمان تقدیم به عروسک درونم که سال های متمادی با دستانی بسته درکنار من مشغول جان دادن بوده و من نفهمیدم و ندیدمش . امیدوارم او بتواند اسکار زخم های به جا مانده از ریسمان محکم بسته  شده ی دست هایش را التیام بخشد و فراموش کند و مرا ببخشد که اجازه دادم غفلتم بر سر او ردا بکشد و کورمال کورمال تا اینجای زندگی ام را طی کنم.

 اگر او مرا ببخشد من خودم را بخشیده ام به واسطه ی کوری غیر عمدی که مرا در بر خودش گرفته بود.

 او اکنون در گوش من نجوا کرد:

-          من تو را بخشیده ام قاسم منهی به راحتی؛ تو هم خودت را ببخش و به زندگی تازه ات سلام کن رفیق.

(( زندگی تازه ی من سلام ))

این رمان تقدیم به عروسک من....

 

مقدمه:

وقت شما را تلف نمی کنم. هیچ مخلوقی در این دنیا بیخود و بی دلیل خلق نمی شود و هیج آفریده ای هم بی غرض از این دنیا رخت بر نمی بندد و نمی رود مگر آنکه به سر منزل مقصودش رسیده باشد.

 بعضی از ما به این دنیای زیبا به اندازه ی بخشیدن یک لیوان آب گوارا به عابری که نمی شناسیمش بدهکاریم و به همین دلیل ظاهرا کوچک، پای بر این رکاب متحرک می گذاریم و آب گوارا را به دست عابر تشنه لب می رسانیم و رسالتمان تمام می شود و جان می دهیم و می رویم.

 تعریف زندگی از نگاه نویسنده به همین سادگی است.

رمان گمنام هم آفریده ای است که در شرف به دنیا آمدن و بزرگ شدن است، برای تعریفی که ما انسانها از کوه یخی در دوران ابتدایی مدرسه رفتنمان آموخته ایم.

 همه ی ما به شکلی شگرف با این واژه به شکلی دائمی در تقابلیم و اگر کمی به بزرگی آن توجه کنیم متوجه می شویم بخش اعظمی از این کوه یخی همیشه در میان زلالی آب های یخ زده ی اقیانوس شمالی و جنوبی مدفون است.

 در این رمان من سعی کرده ام به معنای قسمت پنهان این کوه یخی بپردازم و لذتی بیافرینم که گمنامان عالم درک کنند که معنای زندگی در انتهای شکوه یک کوه یخ عظیم در میانه ی جان اقیانوس یخ زده تفاوتی با قسمت قابل مشاهده ی آن که نور خورشید از دور دست ها بر آن می تابد ندارد. و چه بسا، امتداد حیات در کنار آب های سرد شاید برای قسمت گمنام کوه یخی بسیار گوارا تر از بخش نمایان آن باشد.

و این داستان درک گمنام بودن زمانی به شکوهندگی می رسد که انسان از نقد خود و نقد حیات خود دست بردارد و گمنامی را انتخاب کند تا کار تمام شود. به همین سادگی

شما در این رمان داستان زندگی فرزندی نوباوه در قامت نوجوانی سیزده ساله را خواهید خواند که در اثنای حیاتش با گمنامان زیادی مواجه می شود که آنها خودشان ناخوداگاه گمنامی را برای خود انتخاب کردند و جان دادند و رفتند ولی خودش هرگز نتوانست به این مرتبت از شکوه به یغما رفته ی آدمی دست یابد و نمی تواند بپذیرد که خودش هم گمنام باشد و کار را تمام کند.

 در این رمان، من دوست داشتم بتوانم برای همیشه به خودم بفهمانم که راز عظمت یک رویای باز آفریده شده زمانی اوج می گیرد که فرد صاحب تصمیم بتواند معنای گمنامی را درک کند و آن را تا  همیشه برای خود برگزیند و رهنمون شود. و من سعی کردم بفهمم راز بالندگی و محبوبیت من در همین انتخاب گمنام بودن است.

 گمنام شدن در این رمان انتخابی است (( لاجرم)) که چالشی عظیم در معنای زندگی آدمی می آفریند و آزمون هایی بزرگ را در مسیر حیات او ایجاد می کند تا در انتها مفهومی مشخص از یک مفهوم کاملا ساکت و مغفول مانده ایجاد شود.

گاهی درمیان کتب لغت نامه برای تعریف یک کلمه بیش از دویست کلمه ی ریز و درشت کنار هم چیده می شوند تا آن مفهوم یک کلمه ای را توضیح بدهند و من نمی دانستم برای تعریف کلمه ی (( گمنام )) مجبور خواهم شد یک رمان بنویسم تا ادراکی واقعی از معنای حیات خفته در میان جان این کلمه تصویر یابد.

 به هر حال زندگی شخصیت اصلی این داستان پر است از فراز و نشیب هایی که شما را با خودش به این سو و آن سو می برد. درد می آفریند و غم و شادی را بدرقه می کند تا حلاوت یک بوسه ی زودگذر در میان زندگی، کفنپوش شود و بعد مدفون گردد برای همیشه. زیرا معنای حیات بعد از گذر همه ی این نوع دلداگی های موقت و زودگذر به شکلی شگرف خاتمه می یابد.

 من در حین نوشتن این رمان دائم به یاد لبهای انسان هایی بودم که تا آخرین لحظه ی نفس کشیدنشان هرگز بوسیده نشدند و هرگز نفهمیدند غیر از ترشی و شیرینی و تلخی و شوری، مزه ای دیگر هم در این دنیا وجود دارد که بشود آن را درک کرد و از آن لذت برد.

 زندگی در گمنامی به همین سادگی است و به همین سادگی هرگز به مقام رسوایی نمی رسد و برملا نمی شود و در سکوتی مکتوم به پایان می رسد بدون مزار و بدون بدرقه و بدون سر و صدا....

 

 

 

 

فصل اول:

بانیا لوکا، شهر زیبای او

او هرگز فکر نمی کرد که شهری که در آن زیست کرده و در آن بزرگ شده و در آن به تیله بازی و بعد به فوتبال پرداخته قرار است در روزهای پیش رو آبستن شود به حادثه و درد و دروغ و کتمان اندیشه هایی غریبه و نیرنگ و رفیق کشی. اینجا بانیا لوکا شهری تقسیم شده میان صرب تبار ها و بوسنی تبار ها و کروات ها است که تا دیروز همه ی آنها به هم نان قرض داده بودند و امروز اوضاع در حال تغییر کردن است.

بانیا لوکا برای او ، بدون مقایسه با سایر شهرهایی که تا امروز دیده بوده، شهری زیبا به نظر می رسید.این شهر در کنار رودخانه ی بانیاس قرار گرفته است. رودخانه ای که تابستانها  هم پر آب است و محلی است برای آب بازیهای کودکانه ی فرزندان شهر.

آن سوی شهر هم دامنه ای است کوهستانی که جنگل کوزلین در آنجا قرار گرفته است و محلی است برای پیکنیک های دوستانه که خانواده ها در آخر هفته به همراه عزیزانشان به آنجا رفته و بساط عیش و نوش راه می اندازند. آب هوای شهر معتدل است زمستانها برف زیاد می بارد و در تابستان ها هم نسیم خنک از سمت جنگل کوزلین به سمت شهر می وزد.

اینجا مانند بیشتر شهر های دنیا زن ها و مرد ها در کنار هم کار می کنند و بچه ها به مدرسه می روند و بزرگ می شوند. اقلیت ها در کنار هم به شادی زندگی می کنند ولی به سختی به همدیگر دختر می دهند و به سختی در هم آمیخته می شوند. کروات ها کلیسای اختصاصی خودشان را دارند و صرب ها همینطور و مسلمانان و مسیحیان بوسنیایی هم در این شهر مسجد  و کلیسای خودشان را برپا داشته اند.

در این شهر تنها جماعتی که در کنار هم بدون در نظر گرفتن نوع نژادشان به راحتی با هم تعامل دارند فقط بچه ها هستند که هنوز نمی دانند کروات بودن یا صرب بودن یا بوسنیایی بودن چه مفهومی دارد؟ آنها با هم بازی می کنند تا بزرگ شوند  و از بزرگ تر هایشان دشمنی کردن را کم کم یاد بگیرند.

تا اینکه اتفاقی که نباید می افتاد، می افتد و داستان این فرزندان هنوز به بار ننشسته آغاز می شود.

درماندگی امانش را برید. آری، درماندگی .

درماندگی واژه‌ای است نام آَشنا برای وصف حالاتی که نه راه پیش رفتن در آن وجود دارد و نه راه بازگشتی متقن برای رهایی از یک رخداد نا خوشایند.این واژه به‌درستی حال او را در آن لحظه ی وانفسا و گیرافتاده میان ماندن و رفتن توصیف می‌کند. درماندگی در برابر واقعیتی که هضمش برای کودکی که به نوجوانی نزدیک است، نا ممکن به نظر می رسد.

بعضی واژه ها اینگونه اند. برای تحمل سنگینی معنای این دست واژه ها گاهی لازم است شانه هایی مردانه به زمین بنشیند تا بتواند سنگینی معنا را بلند کند و به دوش بکشد. با این اوصاف نمی شود از شانه های یک کودک انتظار تحمل و بردباری در برابر اینگونه سنگینی ها را داشت.

تنها یک روز، فقط یک روز میان دیشب و امروز فاصله افتاده. دیشب، همسایه‌هایی بودند که با لبخندی گرم، نان به یکدیگر قرض می‌دادند و در شادی و سلامت، پیک‌های شامپاین پاریسی را به هم می‌ساییدند و در میان قهقهه‌های مستانه، فریاد شادی سر می دادند و می رقصیدند و سرودهای دیرین را زمزمه می کردند. ولی امروز داستان دیشب طوری تمام شده است که از آن لذت های مستانه هیچ چیز باقی نمانده است.

 انگار همه ی مردم شهر در برابر ویروس فراموشی به شکلی نابورانه تسلیم شده اند و در برابر تنگنای ایجاد شده  تاب نیاورده اند و بوی الکل  جاودانگی تا دیشبشان را فراموش کرده اند.

 در تصدیق این ادعا چشم ها شاهد می شوند و می بینند که امروز همان همسایه‌ها، با خشونتی بی‌رحمانه و چهره‌هایی که دیگر نشانی از دوستی ندارند، صحنه‌هایی می‌آفرینند که جوانمردی در آن‌ها هیچ جایگاهی ندارد؛ صحنه‌هایی از ویرانی و نابودی، برای ساقط کردن موجودیت نسلی که روزگاری با آن‌ها خندیده و پایکوبی کرده بودند.

این دگرگونی یک‌شبه، این ظهور ناگهانی جوهر سرخ خون که بر خیابان‌ها حکم فرما شده، خط بطلانی است بر تمام پیوندهای به‌ظاهر دوستانه‌ی تا دیشب به یادگار مانده.

 انگار همه ی متغیرهای جاری یک زندگی بزرگ اجتماعی و انسانی مطلوب برای تبدیل شدن به یک گندابه ی سالها در خون و کثافت غلتیده، فقط به یک چرخش یک شبه نیاز داشت که آن روز خود را به نمایش بگذارد و برای همیشه مانا شود.

همه‌ی آن خاطرات شیرین بیکباره فرو ریخته اند، در برابرچشمان کودکانی که تا دیروز بلندترین صدایی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهرشان شنیده بودند، انفجار ترقه‌های شب سال نو میلادی بوده.

درک نگاه کودکان امروز، به‌ویژه نگاه او، در این لحظه، دردی جانکاه را نمایان کرده است.

 او که معنای فروپاشی را نمی دانست تا بتواند تصویری از آن در برابر خودش بسازد تا بتواند پیش از مواجه شدن با آن، بند کتانیهایش را سفت تر ببندد و آماده باشد.

او که هنوز در خیال بازی‌های کودکانه‌اش غرق است و از دنیای بزرگ تر شدن کودکان قدیمی بی خبر. چرا امروز باید بصورت عملی معنای فروپاشی را در مقابل چشمانش نظاره گر شود و بسیاری از این چرا ها که مسبب و اسباب آن مشخص نیست که از کجا آمده و تا کجا با آنها ادامه خواهد داد.

نخستین صدای شلیک گلوله‌ها، زمانی در فضا طنین‌انداز می شود که توپ فوتبالشان، با شوتی بلند ، از روی پرچین سبز شمشادها می گذرد و بعد از روی دیوار بلند خانه‌ی همسایه ای قدیمی ولی نا آشنا که در حاشیه‌ی خیابان سالها است در تاریکی جا خوش کرده می گذرد و آنسوی نرده های شاخ گوزنی بالای دیوارمیان باغچه ی آن عمارت گم می شود. توپ جایی می افتد که کسی دوست نداشت به آنجا بیفتد و کسی هم جربزه ی آن را نداشت که از میان نرده ها یا از فراز آن گذر کند و جان توپ را نجات دهد و به میدان بازی برگرداند.

 آن خانه، عمارتی است تقریبا همیشه خالی از سکنه در  حاشیه ی خیابان، با دیوار و نرده هایی بلند. و  بیش از آنکه زیبا باشد، هراس‌انگیز به نظر می رسد. دیوارهایی که بر فراز آن سیم‌های خاردار کشیده اند تا ساکنان مجهول الهویه ی آن در امنیتی بیشتر از سایر خانه های شهر زندگی کنند. این خانه همانند دژی محکم  و نفوذناپذیر به نظر می رسد که باید برای ورود به آن حتما دروازه اش باز شود تا بتوان توپ را برداشت و فرار کرد.

دروازه‌ی ورودی‌ این عمارت با چهارچوبی سنگی و عظیم ، طوری طراحی شده که بیشتر به دروازه ی کاخ‌های سلطنتی عمارت های لندنی شبیه است. این دروازه در مقایسه با درب ورودی سایر خانه های این محله از شهر  بلندتر و باشکوه‌تر است. بالای دروازه نیز با سرنیزه‌های شاخ گوزنی مسلح گشته، تا مبادا غریبه‌ای جسور، جرئت نزدیک شدن به آن عمارت را پیدا کند. و از همه مهم‌تر، بیشتر اوقات خالی بودن عمارت از ساکنانی ناشناس است؛ کسانی که تا آن روز هیچکس به یاد نمی آورد که آنها  با همسایه‌ها دم‌خور شده و به گفتگو پرداخته باشند. برخی دیده اند که آنها در بعضی از روزهای سال، نیمه‌شب، چون سایه‌هایی مرموز، می‌آیند و فردا یا پس‌فردا، همراه با سگ بولداگ سیاهشان ، بی‌هیچ ردپایی می روند. حتی بچه های آنها هم همین رفتار را داشتند و با همه فرق می کردند.

سالیوان، نخستین بارش نبود که با این دروازه‌ی مخوف روبه‌رو می‌شود و از آن گذر می کند. او قبلا علی رغم میل باطنی اش که دوست نداشت وارد آن خانه شود گذر از میان شاخ‌ گوزنی های بالای دروازه را بار ها و بارها آزموده و دست و پایش را زخمی کرده تا این چالش هراس انگیز در برابر نگاه سایر هم بازیهایش از او پسری شجاع نمایان سازد. با این وجود او هنوز برای  گذر از این شاخ گوزنی های هراس انگیز با دلهره ی درونی اش دست و پنجه نرم می کند. او هنوز هم دوست ندارد از میان آن شاخ گوزنی ها بگذرد تا توپ را به میدان بازی برگرداند.

سالیوان تا آن روز چندین بار، شاید هم بیشتر، از این مانع رعب‌آور گذشته و توپ گمشده را به میدان بازی بازگرداند و به ادامه ی فوتبال بازی با دوستانش پرداخته است.

او این بار هم، بی‌درنگ دستش را به گل‌بنه‌های طلایی‌رنگ درب عمارت بند می کند، پای خود را بر دستگیره می نهد و در برابر سکوت همبازیهایش، چون بندبازی اساطیری که نامش در افسانه‌ها جا مانده، پیش چشم دوستانش و عابران کنجکاوی که ایستاده بودند و حرکاتش را نظاره می‌کردند، با آستین‌های بالا زده، در کمتر از سی ثانیه از بالای نیزه‌ها گذر می کند و خود را به درون حیاط خانه می اندازد.

صاحب آن عمارت اگر می دانست در این شهر کسی هست که می تواند از میان شاخ گوزنی ها عبور کند حتما این شاخه های آهنی و سیم خار دار ها را به برق فشار قوی مسلح می کرد تا هر اخلال گری که جرات می کند به آن حریم نزدیک شود به لطف جریان برق در جا خشک شود .

سالیوان چاره‌ای جز رفتن و آوردن توپ نداشت. آنها همین یک توپ چهل تکه را داشتند و اگر آن را هم از دست می دادند معلوم نبود تا چند وقت دیگر نخواهند توانست به فوتبال بازی بپردازند. هیچ‌یک از دیگر نوباوگانی که همبازی‌اش بودند، نه بنیه‌ی جسمی و نه جرئت ذهنی لازم برای این صعود و فرود پی‌درپی را داشتند. این بار نیز، مانند همیشه، او توپ را بر می دارد تا به بیرون پرتابش کند و خود نیز بی‌درنگ از حیاط خانه‌ی همسایه‌ی غریبه بگریزد.

دقیقا در همان لحظه که او می خواست توپ را به بیرون خانه پرتاب کند، صدای شلیک چند گلوله، پشت سر هم،  او را در جایش میخکوب می کند.او بی درنگ به پشت سرش نگاه می کند . هیچ خبری نیست . کسی از پشت سر به سمت او شلیک نکرده است. پس این صدا از کجا آمده؟ دست و پایش مثل بید به لرزه می افتند. سالیوان یقین داشت که صدای گلوله  شنیده است. بعد از تکرار شلیک ها ی پشت سر هم گلوله ها، که از فاصله ای نزدیک به گوش می رسد، فریادی زنانه در فضا می پیچد که فریاد می کشید:

-          همسایه ها به دادم برسید  شوهرم و پسرم را کشتند.

صدای  فریاد های پیاپی آن زن  بعد از شلیک دو گلوله همراه با ناله ای کوتاه در گلو خفه می شود و بعد سکوت می ماند و لرزه ی نبض ضربان قلب سالیوان.

صدای گریه و شیون زنانه برای سالیوان حکایتی است که تا آن زمان نمونه ی آن را در این حجم از کمک خواهی نشنیده بود. صداهایی که به گوشش می رسیدند هم اصلا شبیه صدای مادرش نبود یا صدای زن های همسایه.  او ترجیح می دهد به پشت دروازه ی عمارت رفته و در همان جا پناه بگیرد تا سر و صدا ها فروکش کند و زمان فرار فرا برسد.

 سپس، صدای داد و فریاد مردانه‌ای بلند می شود. همراه با هیاهویی نامشخص که گویی از اعماق جهنمی ناشناخته برخاسته است. گوش‌های سالیوان در میان آن همهمه، صدای کشیده شدن تیر دروازه‌های آهنی بر زمین را تشخیص می دهد. انگار بچه ها تصمیم گرفته بودند دروازه ها را بردارند و فرار کنند. دروازه های بزرگ و سنگینی که  سازنده ی آن در آن روزگار تمام همت خود را گذاشته بود تا حسابی محکم و حرفه ای از کار دربیاید. ای کاش جوشکار آن یراق و آهن آلات می توانست روزهای فراری اینگونه را هم برای این دروازه ها پیشبینی کند و پایه های آن را چرخ دار نماید. این دروازه ها آنقدر سنگین بودند که برای حمل کردن هر کدام از آنها سه نفر باید گوشه ی چپ و راست و وسط آن را می گرفتند تا به راحتی حملش کنند. ولی انگار تعدادی از بچه ها با شنیدن صدای گلوله ها فرار کرده بودند و یکی از آنها که صاحب تیردروازه ها بود می خواست آنها را با خودش برگرداند به حیاط خانه ی شان. به هر حال صدای خارش زمین توسط پایه های تیر دروازه کمی بالا تر قطع می شود . سالیوان مردد است میان بالا رفتن از دروازه ی عمارت و ماندن در حیات آن که بیشتر ترسناک است تا زیباتر؛ هر چند درخت های پایه کوتاه کاج  مطبق در کنار پا جوش های تاج خروس پا کوتاه و چمن هایی که به صورت اتوماتیک توسط آبگردان چرخان آبیاری می شدند فضا را تلطیف نموده بودند.

در این فراز و نشیب سر و صدای گلوله ها و آن فریاد زنانه، سالیوان مطمئن می شود که اتفاقی در خیابان افتاده که توانسته در این لحظات سکوتی را حکم فرما کند که در این ساعات روز نباید حادث می شد. لحظاتی بعد، با شنیدن ازدحام رهگذران، فریاد هایی مردانه را می شنود که فرمان می دادند ((کنار هم بایستید و دست هایتان را بالای سرتانن بگیرید)) و بعد از چند ثانیه ی دیگر صدای گلوله‌ها یکی  پس از دیگری، پشت سر هم، شنیده می شود. سالیوان فقط می توانست تعداد گلوله ها را بدون در نظر گرفتن فریاد های زنانه و مردانه بشمارد. او قبلا  در کنار اندرو پدرش و پدر بزرگش سوزو که برای تمرین تیر اندازی و تفریح در جنگل به کوزلین رفته بودند با اسلحه ی واقعی شلیک کرده و صدای گلوله را تجربه کرده  و با صدای آن کاملا آشنا بوده.

انگار زمان سکوت مطلق بعد از این هیاهو رسیده است. برای لحظاتی همه چیز آرام می شود.  و بعد، شلیک‌های نهایی و پس از یک دقیقه، انگار همه چیز تمام می شود و دوباره سکوتی تلخ حکم فرما.

در این لحظات، قلب این پسر بچه، باید مانند سایر دوستانش از شدت ترس جاکن شده باشد ولی ضربان قلب او چندان تغییر نکرده است. سالیوان سعی می کند از میان شکاف دروازه ی عمارت مخوف، بیرون خانه و عرصه ی خیابان و محل بازی شان را بررسی کند تا مسیر فراری متقن را شناسایی کرده و نقشه ای بکشد که بتواند شرایط خروج از عمارت را در ذهنش، مقرون به صرفه  نمایش دهد و اقدام به فراری موفق را برایش مهیا سازد تا از آن عمارت برای همیشه بیرون بیاید و از این مهلکه ای که نمی داند چه در آن رخ داده بگریزد و به خانه  ی خودشان پناهنده شود. بیرون خانه ظاهرا هیچ خبری نیست. او توپ را زیر بلوزش فرو می کند و همچون زنی حامله، از درب عمارت بالا میرود. بعد از بررسی جوانب خیابان که در این لحظات خالی از جمعیت شده از میان شاخ‌ گوزنی های بالای دروازه  عبور کرده و سپس به‌آرامی از بالای درب به پایین جست می زند  و روی زمین افتاده و می ایستد.

خیابان هنوز هم خالی از ازدحام است. انگار هنوز کسی جرات نکرده خودش را به مهلکه برساند. انگار تعمیرات مسیر لوله گذاری فاضلاب شهری در بالا دست خیابان همچنان ادامه دارد و به واسطه ی آن هنوز هیچ وسیله ی نقلیه ای حق تردد از خیابان را نیافته است. آنسوی پیاده رو یکی دو تا سگ ولگرد فارغ از درد جهان و غافل از صدای زنان و شلیک گلوله ها دنبال هم می دوند و دم می چرخانند و دور می شوند.  همه‌ی بچه‌ها و همبازی‌هایش فرار کرده اند.دروازه ها در حالتی واژگون کنار جوی کنار خیابان رها شده و لنگه کتانی  یکی از هم بازی ها هم وسط خیابان جا مانده است.

 سالیوان بعد از بررسی همه ی جوانب محیط فکر می کند قائله و داستان تیر اندازی تمام شده است. حس کنجکاوی امانش را بریده است. او بی پروا می خواهد به سمت ضلع جنوبی قدم بردارد تا به جریان اتفاق پر سر و صدای دقایقی پیش آگاه شده و بتواند حس کنجکاوی کودکانه ی خود را سیراب نماید. از این فاصله برای نگاهی او هیچ رخداد سوگوارانه ای نمایان نیست. او از میان شمشادها، روبروی درب خانه ی آقای ((گودلی)) یکی دو مرد مسلح را می بیند که کنار هم ایستاده اند و سیگار می کشند . سالیوان به آنها نگاه می کند . آنها سالیوان را نمی بینند در حالیکه سالیوان در میان شمشادها ی میان خیابان خودش را به محل حادثه نزدیک تر می کند. آنها حواسشان به سالیوان نیست. در همین اثنا تعداد پنج مرد مسلح دیگر که به نظر دستپاچه می آیند از درب خانه ی آقای گودلی خارج شده و به سمت ضلع شمالی خیابان  راه می افتند. درست به سمت همانجایی که سالیوان با توپی که هنوز زیر بلوزش است نیم خیز مشغول تماشا کردن است.

از این فاصله، چهره ی آنها قابل شناسایی نیست ولی با نزدیک شدنشان سالیوان کم کم آنها را می شناسد .

-          ( صفر زیارتف نقره فورش. آقای شانل قهوه چی . عمو میشل قصاب) وای نه خدای من آقای راتکو ایوانکویچ دوست پدر هم هست. او اینجا چه می کند؟

 تعدادی از این جماعت مردان مسلح همان هایی هستند که دوستی دیرینه ای با پدرش داشتند و به خانه‌ی آن‌ها رفت و آمد می‌کردند. مخصوصا آقای راتکو که یکی از دوستان قدیمی پدرش اندرو محسوب می شود. سالیوان یادش هست که آنها به اتفاق راتکو و همسرش بارها و بارها به مسافرت های داخلی و خارجی رفته اند، ولی امروز همه ی آنها مست به نظر می رسند و اسلحه به دست وسط خیابان را قرق کرده و به آرامی در میانه ی آن قدم بر می دارند و رجز می خوانند.

سالیوان همه ی آنها را می شناسد. آنها مردانی بودند که تا دیروز در بازارچه‌ی پایین شهر، همگی مشغول فروش ادویه، ماهی، نان، نقره و گوشت بودند ولی امروز اسلحه به داست نعره کشان به خیابان آمده اند و بساط آرامش شهر را به هم ریخته اند. سالیوان از خود می پرسد:

-          آنها اینجا چه می کنند؟ یعنی آنها بودند که گلوله شلیک کرده اند؟

 سالیوان آن‌ها را به خوبی می‌شناسد. ولی آیا این شناختن الان به دردش می خورد یا اینکه می تواند باعث به خطر افتادن جانش بشود.

نوجوان دوازده سیزده ساله چه می فهمد این حرف ها را؟

 با نزدیک شدن مردان مسلح وحشتی قریب کل وجود سالیوان را فرا گرفته است. او هرگز فکر نمی‌کرد بتواند به آنها نزدیک شود و خودش را به آنها معرفی کند و جویای احوالات آنها بشود و دلیل سرو صداهای اتفاق افتاده را از آنها بپرسد هر چند همه ی آن ها را شناخته باشد. آنها همه مسلح بودند و او در جنگل کوزلین از پدر و پدر بزرگش به خوبی یاد گرفته بود که هرگز با دست خالی در کنار مردان مسلح ننشیند هر چند آن مردان مسلح از نزدیکانش باشند.

 یاد آوری آنچه  در ایام قبل آموخته با وقایعی که اکنون در حال رخ دادن است او را  وحشت‌زده، به کنار شمشاد های وسط بولوار می کشاند. شرایط موجود او را مجبور می کند همان ‌جا در نزدیکی همان شمشاد ها که شهر داری به تازه گی پای آن ها کود حیوانی ریخته وسط خیابان بر زمین بنشیند و دم نزند. هنگام نشستن، او یادش رفت، توپ را از زیر بلوز ش در آورد تا بتواند راحت تر در کمین مردان مسلح به نظاره بنشیند . از همین رو حجم توپ او را مانند زنی آبستن مشغول فشاری ناخوداگاه نمود.

سالیوان تا به حال همشهری‌های مسلح را با این شکل و شمایل ندیده بود. آنها تا دیروز بسیار مهربان بودند و با همه‌ی همسایه ‌ها حساب دفتری داشتند و به قولی به همدیگر نان قرض می دادند. آنها در میان داد و ستد های روز مره همدیگر را دست بیندازند  بخندند و بساط خنده ی همدیگر را در آن شلوغی بازار با نامها و صفاتی  که به هم می دادند بخندانند . ولی چهره ی امروز آن ها  اصلا شبیه مردان دیروزی نبود.

سالیوان اصلاً نمی توانست بپذیرد که آن ‌ها بتوانند روزی اسلحه بر دست بگیرند و تفنگ شکاری یا تفنگ جنگی  بر دوش بیندازند و در خیابان نعره بکشند و بساط ترس و وحشت اهالی را فراهم نمایند. تماشای چهره هایی اینگونه ضربان قلبش را ناخوداگاه افزایش داده است. سالیوان هنوز هم  نمی توانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده  ولی صدای گلوله های شلیک شده قطعا اتفاق و حکایتی خونین را در دل خود دارد  که هنوز ابعاد آن برایش مشخص نشده است. و این جریان او را به آشوبی درونی وادار کرده و معلوم نیست که این آشوب تا کجا می تواند ادامه داشته باشد.

امروز همه ی آن‌ مردان مسلح همان لباس های دیروزی و بازاری‌شان را به تن دارند؛ همان پیراهن‌هایی که آستین‌هایش معمولا تا بالای آرنج تا می خورد، و چکمه و پوتین‌های کهنه‌ی کارگاهی‌شان که معمولا بندهای آن آنقدر باز نمی شدند که تبدیل می شدند به قسمتی از بافت کفشهای چرمی با گره های کوری که تا ابد هیچکس نمی توانست آنها را باز کند. یکی دوتای آنها کلاه روسی از جنس خز با گوشواره‌های باز به سر گذاشته بودند.

سرعت راه رفتن آنها کمتر می شود تا اینکه می ایستند و با همدیگر شروع میکنند به صحبت کردن.

در نگاه پر از سوال سالیوان، چرایی و دلیل اینکه امروز همه ی آنها به جای بیل و شن‌کش و ساطور قصابی و ابزار کار دیروزی شان چرا اسلحه بر دوش انداخته اند، نمایان است.

آنها، یکی‌درمیان، سیگار بر لب، چرندگویان می خندند و با خیال راحت، در حالی که تمام عرض خیابان را به تصرف گام‌هایشان درآورده اند ، کنار هم می ایستند و سرگرم موضوعی خاص می شوند و پچ پچ کنان دوباره می خندند  و دوباره به راه می افتند و باز می ایستند تا درباره ی جریانی دیگر لحظاتی گفتگو کنند و بخندند و دوباره راه بیفتند. انگار نه انگار که لحظاتی قبل اتفاقی خونین را رقم زده باشند.

سالیوان سعی می کند خودش را در پشت شمشاد های ضلع شرقی خیابان مخفی کند و همزمان آرام و آهسته خودش را به روبروی خانه ی آقای گودلی که سر و صدا ها از آنجا آمده نزدیک کند تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.

*****

مولف در این لحظات تنگ و ترش  به یاد طرح واره ای قدیمی  از خاطره ای به جا مانده در دل دوران کودکی خودش افتاده که بیان آن در این بخش از نوشتار خالی از لطف نیست. او در این بخش ترجیح داده  برای توصیف احوالات غالب شده بر این نوجوان تازه به ارمغان رسیده ی درون کتاب و این قهرمان نو ظهور آن خاطره ی طرح واره مانند خودش را به شکلی توصیف کند که خواننده بتواند به راحتی  مصداقی واضح برای این بخش از داستان بیاید و معنای آن را بدون آنکه خودش تجربه کند دریابد و نحوه ی روبرو شدن با وقایع تجربه نشده در زندگی کودکانه  را به شکلی واضح لمس نماید.

معمولا هر نوع مواجهه ای که بتواند برای انسان تجربه ای تازه بیافریند ،می تواند دست مایه ای بشود برای ایجاد داستان هایی که انسان نا خواسته در برابر زندگی آینده ی خودش می آفریند بدون آنکه بفهمد این تجربیات جدید سر منشائی در گذشته و در دوران کودکی داشته است.

نویسنده ی میانسال،  امروز یادش آمده   در آن دورانی که  خودش کودکی پنج ساله بوده، به لطف دستان مهربان و اطمینان‌بخش پدرش، برای اولین بار  قدم در آب دریای مواجی گذاشت که اصلا آن را نمی شناخته. دریایی  به نظر خروشان برای قامت و نگاه یک طفل پنج ساله ابتدا همراه شد با  آرامشی ظاهری از جنس  سبک شدن وزن هنگام حرکت امواج  و بعد خنکی وزش نسیم دریا  میان موهای نازک خیس شده ی سرش ؛ و بعد به لطف پدر دست ها رها شدند و  اولین موج از بالای سر کودک رها شده  میان امواج ساحل، بی رحمانه گذشتند و بینی و دهان طفل معصوم نا آگاه  را از آب شور  گل‌آلود پر کردند. و بعد حس خفه شدن و مرگ و فریاد خواهی از سوی کودک به آسمان خواست و باز دستان پدر برای نجات فرزند رها شده در میان آب دریا به فریاد او شتافتند و چند بار تکرار این تجربه به توالی و حس نجات یافتگی و خفگی تو امان رخ داد.

 در آن لحظه که کودک درمی‌یابد حس خفه شدن در میان موج دریا را، تازه می فهمد با جهانی متفاوت روبرو گشته. جهانی که تعریفش از آب و موج، با آنچه پیش‌تر می‌شناخته، زمین تا آسمان فرق دارد. مزه‌ای گس و استثنایی، و بویی که تا پایان عمر در خاطرش حک می‌شود.

و سالیوان، در این لحظه، با چنین موجی از جنس وحشت روبرو شده است. موجی که تمام وجودش را در بر گرفته، قلبش را به تپش انداخته و نفس‌هایش را کوتاه کرده است. با این حال، کنجکاوی کودکانه‌ای در درونش جوش و خروش دارد و این جوش و خروش او را وادار می کند به انجام فعلی که به نظر می رسد دور از ذهن است. او می‌خواست بداند چه رخ داده و این تجربه‌ی ناشناخته و هولناک به کجا ختم خواهد شد. آیا پایانی برای این کابوسی که تا امروز نمی دانست کابوس است، وجود دارد یا این آغاز یک تراژدی بی‌پایان است برای او؟

او بعد از پایین آمدن از دروازه ی آن عمارت لعنتی، پشت شمشادهای وسط خیابان خودش را مخفی کرد و شاهدی شد بر عملکرد مردان مسلحی که قبلا آنها را در خانه ی خودشان دیده بود . او وقتی می بیند که آن مردان کنار هم در آنسوی خیابان ایستاده اند و مشغول صحبت شده اند با احتیاط همراه با قدم‌هایی لرزان، خود را به میان شمشادهای انبوه وسط بلوار می رساند. از میان برگ‌های پرپشت و سبز تیره‌ی شمشادها، به روبروی حیاط خانه‌ی آن‌سوی خیابان می رساند و چشم می دوزد به وقایعی که آنسوی پرچین دیوار مانند خانه ی آقای گودلی اتفادق افتاده است. همان‌جایی که صدای شلیک گلوله‌ها و فریادهای دلخراش زنانه از آنجا برخاسته بود.

سالیوان کنار دیوار سنگی، نزدیک درب ورودی عمارت گودلی معروف و از میان شاخ و برگ شمشاد ها، اجساد خون‌آلود پنج مرد تیر خورده و در خون غلتیده را می بیند که بر زمین افتاده اند و کمی آنسو تر پیکر یک زن زخمی هم در آغوش چند زن دیگر قرار گرفته است و به نظر می رسد او هم مرده باشد. دیدن پیکر های در خون غلتیده ی مردانی که دستانشان را با طناب از پشت بسته باشند،  برای اولین بار، دقیقا مانند تجربه ی گذر همان موج آبی است که برای اولین بار از سر کودک غرق شده در دریا گذشته و دهان او را پر از گل و شن و آب نموده است. این تصویر برای کودک شاهد این ماجرا، نمایه ای آشکار از یک اعدام بی ‌رحمانه ای است که هنوز معنای کلمه ی اعدام را در نیافته است.

برخی از گلوله‌ها به سر و صورتشان اصابت کرده و چهره‌ها را به شکلی هولناک از هم درانده بود، طوری که از آن فاصله شناسایی‌شان ناممکن به نظر می‌رسید. برخی گلوله‌ها هم  به سینه اصابت کرده بودند طوریکه پیراهن‌ های سفید که معمولا در جشن ها و میهمانی ها می پوشند اکنون  به سرخی خون شره کرده آغشته شده است چون بوم نقاشی که رنگ سرخ به واسطه ی سکته ی مغزی نقاش به یکباره بر بوم نقاشی سرنگون شده باشد.

سالیوان، با دیدن این صحنه‌ی دل‌خراش و تماشای این قتل‌عام وحشیانه، در دو راهی تردید میان رفتن و ماندن به زانوان لرزانش نگاه می کند. اودر این لحظه معنای کلمه ی گرفتاری را با پوست و استخوانش در یافته است. زانو بر زمین می گذارد و چیزی نمی گوید. او در این اندیشه است که آیا باید از مخفی‌گاه میان شمشادها بیرون بیاید و بگریزد یا اینکه در جای خود مخفی بماند و سکوت کند تا این قائله تمام شود. به هر حال اتخاذ هر تصمیممی توانست برای او جریانی از رخدادی تازه را به ارمغان بیاورد.

گاهی ناآگاهی از هویت واقعی طرف مقابل، می‌تواند به انسان یاری رساند تا با ذهنی بازتر و بدون پیش‌داوری، دوست را از دشمن بازشناسد و تصمیم صحیحی برای رهایی و نجات خویش اتخاذ کند؛ اما در آن لحظات حساس، اوضاع به‌هیچ‌وجه این‌گونه به نظر نمی‌رسید. این گروه مسلح، افرادی بودند که سالیوان آن‌ها را از نزدیک می‌شناخت و همین آشنایی، تردیدی عمیق در دلش انداخته بود؛ اگر آن‌ها متوجه شوند که سالیوان شاهد اقداماتشان بوده است، آیا دست حمایت به سویش دراز خواهند کرد یا او را به‌عنوان شاهدی خطرناک که ممکن است رازشان را برملا کند، دشمن پنداشته و کمر به قتلش خواهند بست؟

سالیوان که مخفیانه شاهد همه ی ماجرا شده  و فهمیده که تکه  های پازل این سر و صدا چگونه به هم چفت شده اند اکنون شاهد فریاد مردان مسلح است که با صدایی بلند و خشم‌آگین فریاد می‌زدند و اهالی صرب‌تبار محل را به نبرد و انتقام‌جویی تحریک می کنند. آن‌ها همزمان برگه‌هایی را به هوا پرتاب کرده و با لحنی تهدیدآمیز اعلام می‌داشتند: «هر کس جرئت کند یکی از ما را به قتل برساند، ما در مقابل، جان ده نفر از آن‌ها را خواهیم گرفت.»

 آبستنی و زایمان پیش‌بینی‌نشده در دل سرمای زمستان، خود به تنهایی می‌تواند سرآغاز هزاران دردسر برای یک زن باشد؛ اما وقتی نوزادی بی‌مقدمه و ناگهانی، در دل بوران سهمگین برف، در میانه‌ی راهی که به بیمارستان ختم می‌شود، به دنیا بیاید، و تنها چند ده متر تا رسیدن به کمک و نجات فاصله داشته باشد، این دیگر صرفاً یک بدشانسی ساده نیست؛ این می‌تواند پایان تراژیک‌ترین و دردناک‌ترین سناریوی ممکن برای یک زن باردار باشد، جایی که امید و زندگی در برابر مرگ و سرما به مبارزه‌ای نابرابر تن می‌دهند.

سرمای استخوان‌سوز، وزیدن بی‌امان باد که چون شلاق بر پوست می‌کوبد، و برفی که بی‌رحمانه به صورت زن زائو هجوم می‌آورد. در گوشه‌ای از خیابان خلوت و یخ‌زده، نزدیک‌ترین نشانه‌ی پناه، همان ساختمان بیمارستان است؛ بنایی که قرار است مأمن نجات باشد، اما حالا دست‌نیافتنی‌تر از همیشه به نظر می‌رسد، گویی میان آن زن نیاز مند به کمک  و آن دیوارهای امن، دریایی از یأس و سرما و ناتوانی در رسیدن به مامن نجات، فاصله افتاده است.

در این ماجرای دم دستی که برای این زن بار دار پدیدار شده، همه‌چیز در یک آن، بی‌رحمانه و غیرمنتظره رخ داده است. ای کاش درد کمی دیر تر عیان می شد و ای کاش فاصله تا بیمارستان کمی کمتر می بود. در میانه‌ی راه، درد همچون تیغی تیز ، بر جسم و جانش فرود آمده و او را از حرکت وا داشته است. صدای نفس‌های سنگین و بریده‌ بریده‌اش زیر لایه‌ای از بخار سرد نفس‌ها محو می‌شود. امیدش به هر قدم نزدیک‌تر شدن به بیمارستان، حالا زیر سنگینی فشار زایمان و سرمای سوزانی که پوستش را می‌سوزاند و استخوان‌هایش را می‌لرزاند، ذره‌ذره رنگ می‌بازد و به تاریکی می‌گراید. شاید همین چند قدم بتواند(( نرسیدن )) را معنا کند.

همان‌گونه که ملاحظه می کنید زنی در میانه‌ی درد زایمان، در دل بوران برف، هیچ کنترلی بر لحظه‌ی سرنوشت‌ساز خویش ندارد، سالیوان نیز در اوج بداقبالی، گرفتار خطایی اجتناب‌ناپذیر می شود و زایمانی هولناک همچون وقایع قابل تصور برای آن زن گرفتار در سرما برایش رخ می دهد و فرزند نا خواسته ی سالیوان بدون آنکه بخواهد از زیر شکمش پای به عرصه ی حیات می گذارد با خارج شدن توپ از زیر بلوزش و صدای برخورد توپ به زمین همچون صدای گریه ی نوزاد همان زن زائو در سرمای دلهره آور، رخ می نمایاند. او هنگامی که قصد داشت از روی پرچین شمشادها بپرد و خیابان را ترک کند، حادثه‌ای برایش رخ داد که سکوت مرگبار را در هم شکست. توپ از زیر بلوزش لغزید، از دستانش خارج شد و بر زمین خشک خیابان غلطید. صدای غلتیدن توپ، همچون ناقوسی شوم و نامیمون، سکوت سنگین خیابان را شکافت و نگاه‌های تیز و بی‌رحم مردان جنگی را به سوی خود کشاند.

سالیوان، که ‌خم شده بود تا توپش را از زمین بردارد، ناگهان با چشمان تیره و سرد مردانی روبه‌رو شد که حالا مستقیماً به او خیره شده بودند؛ نگاه‌هایی که گویی تیغی از یخ بودند و تا عمق جانش نفوذ می‌کردند. قلبش به تپش افتاد، چنان که گویی می‌خواست از سینه‌اش بیرون بجهد؛ زمین زیر پایش لرزید، اکسیژن از اطرافش گریخت، و تمام آرزوهایش در آن لحظه فقط در انتهای نگاه خیره و تهدیدآمیز آن مردان قابل تصور شد. نگاهی که بوی مرگ و پایان می‌داد.

نگاه‌هایی که با سایه‌ای مبهم و سنگین از خشونت و تهدید، دست‌به‌دست هم داده بودند تا او را از سر تا پا بسنجند و قضاوت کنند. نگاه‌هایی که در همان لحظه‌ی نخست، همچون تیغی سرد بر گردنش، به او فهماندند (( این خطا می‌تواند به قیمت جانت تمام شود پسر)) و همچنین می‌تواند آخرین اشتباه زندگی کوتاه و شکننده‌ات باشد.

او نمی‌دانست چه باید کند، نمی‌دانست آیا این نگاه‌های سرد و بی‌رحم، در کسری از ثانیه به گلوله‌هایی مرگبار تبدیل خواهند شد یا نه. در دلش، به آن توپ لعنت می‌فرستاد. ای کاش توپ را  در میان شمشادها مخفی می کرد و از خیر داشتنش می گذشت اما حالا، این توپ چهل تکه چون خائنی بی‌وفا، او را لو داده  و در برابر این هیولاها عریان کرده است. اما در عین حال، حسی متناقض در وجودش شعله‌ور شده از جنس یک غرور نوجوانانه، یک میل سرکش به ایستادگی در برابر این هجوم نگاه‌های احمقانه که از خشم و خشونت نیز خالی نبودند. بخشی از وجودش می‌خواست خود را در برابر این نگاه‌های تهدیدآمیز بیازماید، می‌خواست فریاد بزند که نمی‌ترسد؛ اما در اعماق جانش، با دیدن آن چشمان سرد و بی‌جان، ابتدا احساس کرد و سپس یقین یافت که این خطا، پایانی جز مرگ برایش نخواهد داشت.

ترس، گاهی بی‌رحم‌تر از هر مهاجم و دشمن خارجی، کنترل جسم و جان را به دست می‌گیرد. از شدت وحشت، ادرار در مثانه‌اش بی‌اختیار سرریز شد؛ گرمایی ناخواسته و شرم‌آور که از خشتک تا زانوهایش و شلوارش را خیس کرد. این لکه‌ی خیس، همچون مهر تأییدی بود بر درماندگی مطلق او در این لحظه‌ی فاجعه‌بار، لحظه‌ای که حتی بدنش نیز علیه او شورش کرده بود.

سالیوان در دلش، "ای کاش"هایی بی‌پایان بر زبان می‌آورد؛

-          ای کاش عجله نکرده بودم، ای کاش وسوسه‌ی بازگشت سریع به خانه در ذهنم زنده نمی شد.

 اما در عین کودکسالی  خوب می‌دانست که در چنین لحظاتی، "ای کاش"ها تنها نمک بر زخم‌های باز می‌پاشند و هیچ مرهمی بر دردهایش نمی‌گذارند. ناگهان، فکر پدرش مانند کورسوی امیدی در تاریکی ذهنش جرقه زد؛

-           اگر پدرم اینجا بود، بی‌تردید سپر محکمی میشد در برابر آنها و دیواری استوار که  مرا از این طوفان مرگبار در امان نگه دارد. اما مگر می‌شود در این چند ثانیه‌ی نفس‌گیر، او را خبر کرد و در پناه وجود امنش پنهان شد؟

احساس دست‌وپنجه نرم کردن با مرگ، برای کودکی نوباوه که تازه پای به وادی نوجوانی گذاشته، تجربه‌ای است که در یک آن، او را با معنای زیستن و مردن، در کنار هم، آشنا می‌کند. در این لحظات وحشت‌آور و جان‌فرسا، دانشی غیبی و ناشناخته، پوسته‌ی لطیف و شکننده‌ی نوجوانی را می‌شکافد و از قامتی که هنوز به بلوغ کامل نرسیده، یک پیرمرد خسته و فرسوده از دنیا می‌سازد؛ کسی که در یک لحظه، تمام وزن سنگین زندگی و مرگ را بر شانه‌های نحیفش احساس می‌کند.

این تجربه، نگاه سالیوان به جهان را برای همیشه دگرگون کرده و می کند. بعد از این واقعه چه فکرهایی در ذهنش خواهد گذشت؟ چه رویاهایی خواهد ساخت یا چه کابوس‌هایی او را تسخیر خواهند کرد و چه اتفاقاتی را رقم خواهد زد؟ تنها خدا می‌داند! معنای زیستن در فردای مردن، در همین لحظات پر از ترس و مواجهه با پایان است که متولد می‌شود. در این لحظات است که هر موجود زنده‌ای، مسیر هزارساله‌ی توانایی در یافتن راه حیات پس از راه رفتن بر  لبه‌ی دیوار مرگ را درمی‌یابد و در عمق جانش حک می‌کند.

و امروز، در دل این خیابان پر از گدازه های خشم  و تراشه های  بی‌رحمی، در برابر نگاه‌های تهدیدآمیز و سرد مردان جنگی، این جریان عظیم حیات برای سالیوان در شرف وقوع است. او بر آستانه‌ی تجربه‌ای ایستاده که روح و جسمش را تا ابد تغییر خواهد داد، تجربه‌ای که گویی زمان را متوقف کرده و او را میان مرگ و زندگی معلق نگه داشته است.

معمولاً چنین حوادثی، شاید بیش از یکی دو دقیقه به طول نینجامند؛ اما آثارشان، چه بخواهیم و چه نخواهیم، چون خالکوبی‌ای محو‌ناشدنی، تا پایان عمر بر زندگیِ آماج‌شده‌ی یک نوجوان نقش می‌بندد و خطوط مسیر حیات، اندیشه و حتی رویاهای او را زیر سلطه‌ی خود می‌گیرد.

سالیوان، با دیدن لبخند تمسخرآمیز یکی از مردان جنگی، ناگهان دریافت که آن‌ها به خیس شدن شلوارش می‌خندند. ابتدا لبخندی موذیانه، سپس خنده‌ای کوتاه، و بعد انفجاری از قهقهه‌های بلند که در فضای خیابان خالی از جمعیت پیچید و چون تیری بر قلبش نشست. آن‌ها فهمیده بودند؛ پسرک از شدت ترس، خود را خیس کرده است. و این درماندگی محض، دستمایه‌ی ریشخندشان شده. گویی ضعف او، بزرگ‌ترین سرگرمی این لحظه‌شان شده است.

سالیوان، با دیدن این ریشخند تلخ و مضحک، احساس کرد چیزی در درونش فرو ریخته؛ گویی غرورش، چون شیشه‌ای نازک، در هم شکسته. اما در همان لحظه، جرقه‌ای از امید به حیات دوباره در اعماق جانش روشن شد، نوری ضعیف اما زنده. او، در اوج ناتوانی و تحقیر، آرزو کرد ای کاش آن‌ها هرگز به یاد نیاورند که سالیوان، مشتری همیشگی مغازه‌هایشان بوده، همان پسرکی که فرزند دوست صمیمی‌شان، اندرو، است؛ همان اندرویی که گه‌گاهی به خانه‌ی شان می‌رفتند و در کنار او به طرب و می گساری می‌پرداختند.

از ترس لو رفتن هویتش، سرش را به زیر می اندازد  تا از برخورد نگاهش با چشمان بی‌رحمشان در امان بماند. اما پیش از آن، برای کسری از ثانیه، نگاه ملتمس و پر از التماس سالیوان در نگاه سرد و سنگدل مردان تفنگدار گره خورده بود. او همه‌ی آن‌ها را خوب می‌شناخت. او  تا دیروز، به دستور مادرش، برای خرید خوراکی و خواربار به مغازه‌هایشان می‌رفت. سالیوان می‌دانست که پدرش بارها و بارها، به درخواست آن‌ها، ماشین‌آلات کشاورزی‌شان را تعمیر کرده است. برخی را به نام می‌شناخت و برخی را “عمو” صدا می‌زد، با همان احترام کودکانه‌ای که روزگاری میانشان وجود داشته.

اما امروز، همه‌چیز متفاوت شده و فرق کرده. انگار صدای “تق تق”  گلوله‌های قاتل، تمام آن باورهای محرم بودن یک فروشنده یا لبخند گرم همسایه‌وار را در یک آن، در میان سکوتی غریب و وهم‌آور، به نمایش خشم پنهان و خشونتی عریان بدل کرده است. نمایشی که قامت نحیف این طفل نوباوه را درجا خشک کرده است، گویی زمان برایش متوقف شده و اسفنکتر گلوگاه مجرای ادرارش در برابر این وحشت، بی‌اراده گشته و شلوارش را با گرمای شرم‌آور ادرار خیس نموده است.

در یک لحظه‌ی کشدار و نفس‌گیر، گویی چراغی تابان از آسمان دور سرش شروع به چرخیدن می کند؛ دنیا در برابر چشمانش تار می شود، سرگیجه‌ای شدید به او دست می دهد و احساس می کند پاهایش دیگر توان ایستادن ندارند. دلش می‌خواست همان‌جا بنشیند، دست بر زمین بگذارد تا از حال نرود. پیش از این نیز، در میانه‌ی میدان فوتبال، در آن لحظاتی که بازی ناگهان متوقف می‌شد، تجربه‌ی چنین بی‌حالی و نزدیکی به بیهوشی را تجربه کرده بود. اما این بار، فرق می‌کرد؛ این بار خطر، چون سایه‌ای سنگین و مرگبار، بر او سایه انداخته است، سایه‌ای که گویی هر لحظه آماده است تا او را در خود فرو ببرد.

سالیوان در آن دقایق کوتاه، گویی به پاسخ هزاران پرسش بی‌پاسخی که هنوز مطرح نشده، دست یافته است. پاسخ به سوالاتی سرنوشت ساز برای ادامه ی حیاتی که نمی خواست ادامه پیدا کند. در این لحظات، واژگان تازه و هولناکی برای “همه ی نوسان های زندگی و حیاتی ” در ذهنش نقش  می بندد. واژگانی غریب که از دور نزدیک می شدند و رخ می نمودند. واژه هایی که در قاموس لغات هیچ کودکی در این سن و سال اصلا نمی بایست وجود داشته باشد. این وقفه کوتاه نبود؛ درک همزمان حس خفگی، تهی شدن روح از قالب تن، بیهوشی قریب‌الوقوع، خستگی جان‌فرسا و اغمایی گریزناپذیر، نه‌تنها برایش پرسش‌ساز نشد، بلکه به پاسخ‌هایی قاطع و بی‌رحم از عمق رنجی بدل گشت که میان آدمیان می‌توانست ریشه بدواند. رنجی که گویی از ازل در نهاد بشر نهادینه شده است.

ناگهان، یکی از مردان جنگی، بی‌هیچ پروایی، لوله‌ی سرد تفنگ را به سوی سالیوان نشانه می رود. با کلامی زشت و مستانه که از دهانش چون زهری چکه می کند، به او فرمان می دهد که بر زمین دراز بکشد و دستانش را پشت سرش گره بزند. سالیوان، در میان موج ترس و سرگیجه‌ای که جهان را پیش چشمانش تار کرده ، در میان شمشادها پرپشت وسط بولوار  دراز می کشد. در پاسخ به پرسش خشن مرد که آیا آن‌ها را دیده یا شناخته است، با صدایی لرزان و شکسته، شناختنش را همراه با گریه نفی می کند و التماس می کند که به او تیر نزنند. صدایش، گویی از اعماق چاهی تاریک بر خاسته است.

 این اولین بار و آخرین بار بود که شاید او در تمام طول عمرش بیشتر از همه صدای گریه ی خودش را شنیده و  شاید بالا ترین حد از شدت ترس را تجربه کرده است. هنوز مرگی در شرف رخ دادن برای سالیوانی که در هر ثانیه چند بار دم و باز دم را تجربه می کند، محقق نشده .

این پاسخ منفی، برای لحظه‌ای کوتاه، خشم مرد را فرو می نشاند . او لوله ی اسلحه را از روبروی شقیقه ی سالیوان بالا تر می برد و به سمت شمشادها نشانه می رود. اما این آرامش، چون نسیمی زودگذر می مانست. دوباره فریادهای مستانه، آمیخته با فحش و ناسزا، از گلوی مرد فوران می کند همراه با خنده ی اطرافیان او. شاید آنها قبل از آمدنشان مواد مخدر و یا مشروب فراوان مصرف کرده بودند که نمی دانستند چه می کنند و چه می گویند.

صدای چند گلوله به سوی شمشادهای نزدیک سالیوان او را در همان حالت دراز کشیده و گونه بر خاک گذاشته میخکوب می کند. سالیوان احساس می کند که تیر خورده و مشغول جان دادن است ولی خودش خبر نداشت که هنوز اتفاقی خونین برایش رخ نداده است؛ شنیدن صدای گلوله از نزدیک شتاب و موجی بیشتر از صدای ترکیدن ترقه های شب سال نو در دستانش داشت.

 مشتی فحش و سخنان بی‌معنا میان مردان رد و بدل می شود و پس از آن، سکوتی سنگین و وهم‌آور بر فضا چیره می گردد. هنوز سالیوان سر به زمین گذاشته و از تماشای وقایع پرهیز می کند. احساس می کند هنوز می تواند نفس بکشد و هیچ سوزشی بجز گرمای خون یا اشک بر گونه اش در بدنش احساس نمی کند. بعد از ثانیه ای یقین پیدا می کند که زنده است و گلوله ها به سمت زمین و شمشاد ها شلیک شده اند و نه به پیکره ی او. آن‌ها، بی‌اعتنا به سالیوان، از کنارش می گذرند و دور می شوند.

در کمال ناباوری، آن‌ها سالیوان را به کام مرگ نفرستادند. یکی از مردانی که سالیوان را شناخته بود به سایرین گفت:

-           که این پسرک ، فرزند اندرو است. همان رفیق قدیمی پسر سوزو. بی خیال او شوید . او از خودمان است. اگر اندرو در بانیا لوکا بود حتما او هم به ما می پیوست برای انتقام.

 همان مردی که این جملات را گفته بود دستی به سر سالیوان کشید و همراه با سایر مردان مسلح با شنیدن صدای آژیر ماشین آمبولانس و پلیس به سرعت دور شدند و گریختند و در سایه ای که معلوم نبود از کجا بر عرض خیابان پهن شده ، محو شدند.

شلیک گلوله‌ها، لرزه‌ای عمیق و استخوان‌سوز از ترس را به جان پسرک انداخته بود. با احتیاط و هراس از جایش بر می خیزد و بدون آنکه بفهمد چه می کند همراه با فریادی از بن جانش، سرگشته، خود را به دیواره‌ی شمشادهای میانه‌ی بلوار می چسباند. سرش را به ریشه‌های خشن آن‌ها نزدیک می کند و ناخودآگاه، با ناخن‌های لرزانش، به کندن چمن، خاک، ریشه و سنگ‌های اطراف می پردازد. با جنونی خاموش ولی به تندی، زمین را می‌کَند، گویی می خواهد خود را در دل خاک پنهان کند. صورتش خونین است. معلوم نیست از کدامین دریچه گونه و پیشانی اش خونین گشته.

سالیوان زمانی دست از کندن برمی دارد که چند تن از همسایه ها، که دیده بودند مردان مسلح از معرکه دور شده اند، از خانه‌هایشان بیرون آمده تا به فریاد خانواده های آسیب دیده و سالیوان برسند. جماعت  دور سالیوانی که تا کمر در دل خاک خود را مدفون کرده بود حلقه می زنند، پاهایش را می گیرند و او را از میان چاله‌ای که تا کمر کنده است، بیرون می کشند.

نوک ناخن‌های او خون‌آلود  و صورتش خون آلود و چشم هایش هم خون آلود است. خونِ آمیخته با گل و لای، رنگی کبود و تیره دارد ولی خون تازه جوشیده از پارگی زخم ها وقتی روی گل و لای می لغزد رنگی درخشان تر می یابد و می تواند تیرگی خاک را موقتا به سرخی بدل نماید. سرخی مطلق.

سالیوان به اطرافش خیره شده است. هنوز گیج و منگ است، انگار صداها و فریادهای هولناک، چون پیچک‌های هرز در گندم‌زار ی نوپا، دور ساقه‌های نحیف جانش تنیده و آرامش شکننده‌اش را به یغما برده اند. صدای آژیر آمبولانس‌ها نزدیک شده اند و کنار درب عمارت گودلی ایستاده اند. چراغ‌های قرمز گردانشان روشن است. هیاهو بر پا شده است. روی جنازه ها ملافه می کشند. هر لحظه به تعداد مردمان حاضر در خیابان هم اضافه می شود.

 با توقف آمبولانس ها و دویدن پرستار ها به سمت عمارت، موجی تازه از فریاد و شیون از حنجره‌ ی زنان بر می خیزد و به دنبال آن، گریه‌ی دخترکانی که در همین یک ساعت گویی بالغ شده و قد کشیده بودند، فضا را پر می کند. ده‌ها صدای مشابه، خاک‌آلود و خفقان‌زده، گویی از اعماق دوزخ احضار شده اند تا آرامش رود بانیاس را برای همیشه بر هم بزنند و آب زلالش را به گِل بیالایند؛ طغیانی عصرگاهی، زاده‌ی برخورد خاکستر خاموش دیروز با گدازه‌های فوران‌کرده‌ی آتشفشان امروز نمایان است.

در میان این همهمه و آشوب، چند تن از همسایگان که پیش‌تر روی جنازه‌ها پارچه‌های سفید کشیده بودند، بار دیگر به سوی سالیوان می آیند. قبل از همه ی آنها سارا ایوانوکای پیر خودش را به سالیوان رسانده و سر پسرک را به سینه اش چسبانده و بلند بلند گریه می کند و کمک می خواهد . او فکر می کند که سالیوان مرده است. او در میان شیون و گریه زاری از بین جان برخاسته اش از خدا می خواهد نسل این مردان شرور را از این شهر بکند و بعد دائما با صدای بلند نام اندرو و سوزو را می آورد و می گوید:

-          کجایی سوزو . کجایی اندرو که سالیوان تو را کشتند. آنا بدبخت شد. ای خدا ... ای خدا

 گریه و جزع و فزع او بیشتر از اینکه بتواند برای سالیوان مفید باشد بیشتر آزار دهنده بود. مخصوصا زمانی که بوی سیر گندیده درون معده اش  زمان گریه زاری باعث شد که سالیوان نتواند این لحظات را در دامن او تحمل کند و خودش را به سختی از سینه ی او جدا کند و بلند شود و بایستد. یکی از همسایه های آشنا، با مهربانی، جرعه‌ای آب به او می دهد. دیگری، او را در آغوش می گیرد، نوازشش می کند و سپس، با دقتی مادرانه، بدن استخوانی‌اش را وارسی می کند، مبادا گلوله یا ترکشی به تنش نشسته باشد و او هنوز از دردش بی‌خبر مانده باشد. یکی گونه اش را از خون پاک می کند و با پنبه جای ترکش ساییده شده به گونه اش را تمیز می کند. مرد پرستار خوشحال است که سالیوان از این معرکه جان سالم به در برده است و بیان می کند که برای صورت سالیوان اتفاقی خونین رخ نداده است.

سارا ایوانوکا و زنان همسایه که مطمئن می شوند سالیوان زنده است و هیچ آسیب جسمی خاصی به وی وارد نشده دست از سر او بر میدارند و سالیوان هم سراغ توپ ترکش خورده اش می رود و جنازه ی آن را برداشته و به آرامی بدون توجه به جناز ه هایی که یکی یکی در آمبولانس قرار می گیرند صحنه را ترک می کند و دور می شود.

در این لحظات، ذهن نویسنده ناگهان به گذشته ای پنهان، فراتر از تخیل روزمره اش پرتاب می‌شود، به خاطرات ساعت‌ها و دقایق پیشین عمرش. او چهره‌ی خاک‌آلود هم‌بازی‌های دوران کودکی و نوجوانی‌اش را به یاد می‌آورد. دقیقاً به خاطر می‌آورد که چگونه پس از بازی در زمین‌های خاکی و دویدن میان تپه‌ماهورهای پشت خانه‌ی پدری، سر و صورتشان به گرد و غبار زمین های خاکی پشت محله آلوده می‌شده. گرد و خاکی که رطوبت عرق پیشانی و گونه ها  آنها را گربه شور می کرده و مانند بارانی که بر دل شوره زار می باریده خط و تَرَک بر گونه ها ایجاد می کرده و گِلِ ترک خورده زیر نور آفتاب تا زیر چانه یا میان گونه‌ها راه باز می‌کرده و خطوطی تیره‌تر و برجسته‌تر بر چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌شان می آفریده و در هنگام بازگشت به خانه، وقتی کورسوی خورشید در افق محو می‌شده، از دور آنها را شبیه پیرمردانی بی رمق و خسته از کار نمایش می داده که انگارصبح فردا را نخواهند دید. این تیرگی و رد گِل و تَرَک های خشک شده بر گونه دقیقا مانند حسادت  نگارگری کهنسال و بخیل بوده که تاب دیدن صورت های براق فرزندان خاک  را نداشته و با دیدن چروک های صورت خودش در آینه ی زمان حیاتش در برابر صافی و براق بودن صورت آنها تاب نیاورده و بر لطافت گونه‌های آفتاب زده ی ‌شان، خطوط و چین‌هایی خشن نقاشی کرده تا پیر و کهنه و فرطوت به نظر برسند.

این تعریف و استعارات در باب رد عرق پیشانی بر خاکِ نشسته ی صورت، تصاویری  شبیه چهره‌ی معدن چیان در مستندها یا بازیگران فیلم‌های سینمایی را نمایان می سازد که به دستور کارگردان، صورتشان را به گِل می‌آلایند و با قلم گریمور ها آن را به چنین چیدمانی که دلخواسته ی کارگردان است تبدیل می کنند.

اما در واقعیت وقتی انسان، چه خُرد باشد چه کلان، برای نجات جانش ناچار شود به دست و پنجه نرم کردن با خاک و گِل میان بلوار و  ریشه ی شمشادها مشغول شود، داستان کاملاً تغییر می کند.

 در همان  لحظه  که همسایه ها پای سالیوان را می گیرند و او را مانند خرگوشی که در تله ی خاک گرفتار افتاده از میان گل وسط باغچه ی بلوار بیرون می کشند، تیرگی گِل چسبیده به پیشانی و کل صورتش در کنار اشک‌ و خونی که بر همان توده ی گل نمایان شده حکایتی دارد از پشت سر گذاشتن تمام ایده های کارگردانی یک داستان سرا .  باریکه ای از خون ریزی ناشی از برخورد ترکش گلوله به پایین حاشیه ی گیجگاهی پیشانی نزدیک بالای گونه اش هنوز بند نیامده، و همینطور خون جاری گشته ی زیر ناخن هایش هم همینطور. این نوع چهره‌ پردازی کاملا به دور از نوع ایده پردازی سینمایی طوری به نظر می رسد که انگار دیگر در هیچ جای دنیا دوباره چنین تصویری خلق نخواهد شد و دیگر کسی برای نجات جان خودش مانند موش های کور صحرایی حفره در میان گل و لای نخواهد کند. و ای کاش عکاسی زبر دست می توانست از این چهره ی رمیده میان ترس و خون و گل و عرق  با فشار دادن یک دکمه لحظه ای ماندگار و ابدی برای خودش بیافریند و به ما نمایش دهد.

 از نگاه نویسنده، این صحنه‌ی بی‌همتا می‌تواند معنایی ژرف‌تر و دقیق‌تر از وحشت، ناامیدی، اندوه و درد را یکجا به خواننده منتقل کند، گویی هر خط و هر لکه بر این چهره، فریادی خاموش از عمق فاجعه ای است که هنوز به نقطه ی اوج خود نرسیده است.


پیرامون اختلافات اجتماعی و قومیتی که میان همشهریانِ هم‌وطن و اقوام مختلف با مذاهب و عقاید متفاوت رخ می‌دهد، بی‌تردید می‌توان صدها مقاله و کتاب در مقام تقبیح این نوع درگیری‌ها یافت و به بسط و توسعه ی آن و اظهار نظر پیرامون آن پرداخت؛ اما این موضوع، نگاهی ژرف‌تر و تأمل‌برانگیزتر می‌طلبد تا صرفاً به چینش کلمات و محکومیت‌های سطحی بسنده نشود و به نتیجه‌ای درخور و راهگشا دسترسی پیدا کند. ساده‌انگاری و گذر سطحی از این مسائل، فضایی خطرناک برای رخنه‌ی عقده‌های اجتماعی فراهم می‌کند و زخم‌های کهنه را در پایان هر تصادم میان خرده‌فرهنگ‌ها و دیدگاه‌های مذهبی، بار دیگر نمایان می سازد. زخم‌هایی که گویی هرگز التیام نیافته‌اند و در انتظار کوچک‌ترین بهانه‌ای برای فوران‌ دوباره اند.

هنگامی که به باورهای ریشه‌دار و نهادینه‌شده در میان انسان‌ها دقیق می‌شویم، درمی‌یابیم که ترس عمیق بسیاری از مردمان یک سرزمین، ریشه در این باور دارد که “مبادا اقلیت‌های دیگر بخواهند خانه و کاشانه‌ی آن‌ها را ویران کنند و امنیتشان را به تاراج ببرند.” این ترس، چون سایه‌ای تاریک بر ذهن و جانشان سنگینی می‌کند و اغلب به سوءظن و دشمنی دامن می‌زند. چنین نگاهی، بستر آفرینش داستان‌هایی چون رمان گمنام است؛ روایتی که خواننده را وامی‌دارد تا با دلهره و تأمل، تا پایان به تماشای سرنوشت او بنشیند و دریابد که در نهایت، چنین جنگ‌های داخلی و برخوردها چه بر سر انسان و انسانیت می‌آورند.

انسان، ناگزیر، باید از مرحله‌ای عبور کند که در آن مذهبش بر انسانیتش چیره نشود. اگر انسان برای توصیف مقام والای انسانیت، اساسنامه‌ای ننویسد و بر آن پای نفشارد و در راه اثبات انسان بودنش کوششی نکند، اختلافات در نوع اندیشه‌های مذهبی و قومی، همواره چون آتشی زیر خاکستر، آماده‌ی شعله‌ور شدن خواهند ماند؛ آتشی که می‌تواند خرمن پیش‌رونده‌ی زندگی و آرمان‌هایش را در یک آن به خاکستر بدل نماید و انسانیت او را پایمال سازد. از سوی دیگر، اگر بخواهد راهی که پدرانش پیموده‌اند را رها کند و از مذهب موروثی‌اش دست بردارد، در تنگنایی مرگبار از سوی همشهریان و جامعه‌اش قرار می‌گیرد؛ تنگنایی که ممکن است او را به نابودی بکشاند، گویی میان دو سنگ آسیاب، خرد و له می‌شود.

اغلب، ترس از جنگ‌های داخلی که ریشه در دیدگاه‌های ایدئولوژیک و تعصبات قومی دارند، چون دُمَلی چرکین از زیر پوست حیات آدمی سر برمی‌آورند. این دمل، به تدریج به مرحله‌ی رسش می‌رسد، می‌ترکد و چرک و خون را بر زمین جاری می‌سازد؛ زخمی که نه‌تنها جسم، بلکه روح و روان جامعه را نیز مسموم می‌کند. نمونه‌های چنین فجایعی در تاریخ بشریت کم نیستند؛ از درگیری‌های خونین میان اقوام و مذاهب گرفته تا نسل‌کشی‌هایی که هنوز زخمشان بر پیکره‌ی تاریخ باقی است. تجربه‌ی سالیوان هرچند کوچک به نظر می رسد، اما چون آینه‌ای محدب، بازتابی دردناک از این واقعیت تلخ را بزرگ نمایی می کند؛ واقعیتی که نشان می‌دهد چگونه تعصب و نفرت می‌تواند زندگی یک انسان را در یک لحظه به تباهی بکشاند.

زمانی این سرزمین یعنی بوسنی بخشی از خاک سرد و پرآشوب کشور یوگوسلاوی بود؛ کشوری که با نگاهی گذرا به نقشه اش و مطالعه ی تاریخ مردمان سرزمینش، متوجه می شوی که این سرزمین از میان دنیایی برخاسته از جنگ‌های خون‌بار اروپای سبز، چون دژی استوار انگار می توانسته تا ابد بایستد. بسیاری باور داشتند که این سرزمین می‌تواند نمونه‌ای از همزیستی مسالمت‌آمیز اقوام و مذاهب گوناگون باشد و پرچمدار رویشی نوین از جنبشی انسان‌مدارانه شود. اما این رؤیا هرگز به حقیقت نپیوست. خشم پنهان و تعصب نهفته میان انسان‌ها و اقوام مختلف این سرزمین چند پارچه، چون آتشفشانی خاموش، ناگهان فوران کرد و بستر داستان‌های تراژیک و دردناکی شد که از میان مردمان این سرزمین برخاست. یکی از این داستان‌ها، روایت تلخ سالیوان است که اکنون پیش روی شماست.

این سرزمین، هم جلگه‌های حاصلخیز دارد، هم کوهستان‌های صعب‌العبور، و هم دره‌ها و دشت‌های پهناور که رودها و جویبار های فراوانی در میانش جاری است. اما در این روزها خاک این سرزمین بجای بوی علف تازه روییده ی بهار امسال و کاه باقی مانده ی گندم های درو شده ی انتهای تابستان پارسال، بوی خون تازه ی جنین می‌دهد. به همین تلخی، باور نکردنی است.

 نام این سرزمین و نام این خاک و نام این خانه ی مادری، بوسنی هرزگوین است؛ دیاری تقسیم‌شده میان مردمانی خشن و پرخاشگر که  حتی پس از قرن‌ها زیستن در کنار یکدیگر، یاخته‌های وجودشان هنوز به هم عادت و قلبشان با یکدیگر آشتی نکرده است. عده‌ای خود را صرب می دانند، عده‌ای بوسنیایی‌تبارند، و عده‌ای کروات. برخی خود را مسلمان می‌خوانند، برخی مسیحی کاتولیک، برخی پروتستان؛ و ده‌ها برچسب و عنوان دیگر که نه برای هویت‌بخشی، بلکه برای تفرقه‌افکنی و جدایی میانشان کاربری بیشتری دارد. با دامن زدن نگاه امپریالیسیتی دشمن که منافع اقتصادی و سیاسی آینده نگرانه اش را در سایه ی اتحاد آنها نیافته با استفاده از این نام‌ها و عناوین، میان دل‌ها فاصله انداخته و ریشه‌های نفرت را در خاک این سرزمین چنان عمق بخشیده که بنظر مخاطب برای پر کردنش نیاز است از کُرات دیگر خاک بیاورند تا این چاله های عمق یافته پر شوند؛ زیرا که دره ی ایجاد شده در نظر هیچ بنی بشری نمی تواند انتها داشته باشد و نمایان به نظر برسد.

در ابتدای تابستان سال ۱۹۹۱ میلادی، اولین قطره‌های خون جوشیده از دل خشونت قومی قبیله ای در برابر چشمان سالیوان، این نوجوان نوباوه ی تازه به ارمغان رسیده که در آستانه ی بلوغ حیاتش قرار گرفته بر خاک تشنه  ی آنسوی محله ی شان در بانیالوکا در مقابل دیدگان همشهری ها، جاری می شود. آن زمان هیچ‌کس نمی‌دانست که این خونریزی، پیش‌درآمدی است بر جنگی چهارساله؛ جنگی ویرانگر که ترکش‌هایش تا سال‌ها پس از آن، پوست کودکان، مردان و زنان این سرزمین را خواهد درید و زخم‌هایی ابدی بر جانشان حک خواهد کرد. جنگی که در آن، بسیاری قتل‌عام خواهند شد، خانه‌ها و ساختمان‌ها به تلی از خاکستر و خرابه بدل خواهند گشت تا مرزهای جغرافیایی و اجتماعی، با خطوطی از خون و نفرت، از نو بازتعریف شوند. و در نهایت، صلحی شکننده و ناپایدار، برای زمانی کوتاه، از دل این خون‌های ریخته‌شده سر برآورد؛ صلحی که چون نسیمی زودگذر، مرگ هزاران کشته‌ی گمنام این چهار سال را به دست فراموشی می‌سپارد، طوری که به نظر می رسد  هرگز وجود نداشته‌اند و اتفاقی رخ نداده است.

گمنامی، راز پنهان تمام جنگ‌هایی است که از ازل تا ابد، نسل انسان را در هم دو خته است و همچون لنگری آهنین به پای حیاتش بسته شده  و از عرشه‌ی کشتی زندگی، به قعر اقیانوس تاریک رها شده و در پایان، با آتش تکبر و تعصب، آخرین بند زنجیر  از دماغه ی کشتی  گسسته می شود  تا نه لنگر و نه آن کُشته‌ی گمنام، هرگز به سطح آب بازنگردند و در اعماق فراموشی در دریا، برای همیشه مدفون شوند. چه می‌شود ما انسان ها را در این وادی  که کمر به قتل خودمان می بندیم و پشته پشته کشته ی گمنام میسازیم برای نامور شدن خودمان. از این زاویه ی  نگاه به حیات آدمی جز گمنامی چه دستاوردی عاید خاطرات ابدی انسان خواهد شد که چنین رمنده با عطری از بوی خون تازه سراغ هم می رویم و از بریدن سرهایمان مقابل نگاه همدیگر لذت می آفرینیم.

با این همه، مؤلف به ادامه‌ی ماجرایی می‌پردازد که می‌تواند جداره‌ی تپنده‌ی قلب‌ها را بشکافد و زخم‌های نهان را آشکار سازد. او می‌کوشد شما را از طفره رفتن و بی‌توجهی به این ماجرا برهاند. هر آنچه خارج از متن داستان است، حرف دل است؛ و حرف دل، ناگزیر بر دل می‌نشیند و جان را به لرزه می‌اندازد. از این رو، خرده گرفتن بر مؤلف در این لحظات چندان دور از ذهن نیست. اما شما کاری دور از ذهن کنید و نویسنده را به واسطه‌ی آنچه ممکن است گزافه‌گویی به نظر آید، نقد نکنید. زیرا در ادامه، پریشان خواهید شد؛ پریشانی‌ای که نه از سر ضعف، بلکه از عمق حقیقتی است که داستان پیش رویتان می‌نهد.

در ادامه، مؤلف می‌نویسد که هدف این داستان، هرگز پرداختن به موضوع مداخلات نژادی و مذهبی میان اقوام ساکن در این خطه از کره‌ی زمین در آن برهه‌ی زمانی نیست. بلکه مسئله‌ی اصلی این روایت، همان چاله‌ای است که سالیوان برای نجات جان خویش با دستان لرزانش کنده است؛ چاله‌ای که گویی نمادی است از تلاشی مذبوحانه برای گریز از مرگ و نابودی. شاید در نگاه نخست، مؤلف، متهم شود که در میان انبوه موضوعات عمیق و پراهمیتی که می‌توانستند بستری بی‌همتا برای داستان‌سرایی‌ای ژرف و گسترده باشد، انتخابی سطحی و هرزه‌نگرانه کرده است. گویی به سراغ موضوعی رفته که کمترین ارزشی برای پرداختن ندارد؛ چیزی که در نگاه اول، هیچ‌کس را مجذوب نمی‌کند و به نظر نمی‌رسد شایسته‌ی آن باشد که وقت گرانبهای کسی را به خود اختصاص دهد. اما داستان، برخلاف ظاهر ساده و پیش‌پاافتاده‌اش، راه خود را می‌پیماید. لایه‌لایه پیش می‌رود، زیر پوست خواننده می‌خزد، و نشان می‌دهد که حتی در ساده‌ترین و به‌ظاهر کم‌ارج‌ترین موضوعات، تلخی‌ها و دردهای عمیقی نهفته است. این انتخاب، ما را با تأثیراتی سهمگین و ماندگار آشنا می‌کند؛ تأثیرات فرهنگی و روانی بر ذهن نوجوانی که هنوز اندیشه و هویتش در حال شکل‌گیری است، باورهایی که می‌توانند او را به اوج برسانند یا درهم بشکنند و برای همیشه در همان نقطه‌ی تاریک متوقف کنند.

 در کمتر از پنج دقیقه  سالیوان  برای خود پناهگاهی به ظاهر امن در دل خاک با ناخنهایش می کند و تا کمر در آن فرو می رود. هنوز پژواک گلوله های شلیک شده ی دقایق قبل با آن طنین هولناکشان در گوش سالیوان نجوا دارد. او نمی‌دانست زمان چگونه سپری شده است؛ گویی در یک لحظه‌ی ابدی، عقربه های ساعت و دقیقه و ثانیه شمار در جایشان خشک و منجمد شده اند و جهان در یک فریم از وحشت متوقف شده است.

در آن لحظه که  یکی ازآن مردان مسلح دستی به سرش کشید و او را از خودشان خواند و رفت، تنها چیزی که می‌دانست، این بود که باید از این تله ی مرگ آفرین به هر نحوی شده بگریزد و او راه فرارش را در حفر کردن خاک نرم باغچه ای دید که به واسطه ی تجربه ی یکی دو سال اخیرشف در آن خیلی مهارت یافته بود. او باید دل خاک را می شکافت که شکافت. او باید خود را در دل خاک پنهان می کرد که کرد. او باید از چنگال مرگ می گریخت که گریخت. با دستانی که از ترس می‌لرزیدند و ناخن‌هایی که از شدت فشار خون‌آلود شده  بودند.

شاید اگر ترسی نبود، اگر مغزش مجال سنجیدن و برنامه‌ریزی داشت، برای کندن این چاله‌ی نیم‌متری بیش از یک ساعت وقت می گذاشت. خاک آب خورده چندان سفت نبود، ولی ریشه‌ها در هم تنیده بودند، اما او بی محابا می‌کَند. با چه چیزی؟ دستانش؟ یک تکه چوب؟ خودش هم  نمی‌دانست. انگار خود خاک هم ترسیده بود، که اینچنین اجازه داد تا ناخن های پسرک به جانش بیفتند و دلش را پاره کنند.

سالیوان خودش را میان آن گودال تنگ و تاریک جا داد. چسبید به خاک، به بوی تلخ و خفه‌کننده‌ی آن. شمشادها در اطرافش لرزیدند، یا شاید او بود که می‌لرزید. نمی‌دانست. فقط حس می‌کرد؛ حس می‌کرد که یک گلوله، همان که جان همسایه‌شان را گرفته، هنوز هم می‌تواند در راه باشد. حس می‌کرد که اگر پیدایش کنند، دیگر وقتی برای فرار نخواهد ماند.

همه‌چیز در پنج دقیقه رخ داده بود. پنج دقیقه‌ای که به درازای یک عمر گذشت. و سالیوان، در آن گودال کوچک، طعم تلخ ابدیت را در دهانش حس کرده بود. طعم تلخ خاک را می گویم.

آنچه در ذهن آدمی می‌گذرد و آنچه در جهان بیرون رخ می‌دهد، دو خط موازی‌اند که اصلا به هم نمی‌رسند. یا شاید، فاصله‌شان آنقدر زیاد است که هرگز نمایه ای احساس نمی شود که ممکن است روزی این دو خط به هم برسند. برای نوجوانی که تا امروز تمام تجربه‌اش از خشونت، به درگیری‌های کودکانه خلاصه می شده  همراه با مشت‌هایی که بیشتر از درد، ترس را به نمایش می‌گذاشتند، و در نهایت، زخمی سطحی در اوج یک بازیگوشی می آفریدند و با غروب خورشید به خانه بر می گشتند در مقایسه با این حجم از خشونت رخ داده ی امروز اصلا قابل قیاس نیست.     اما اکنون دیدن پیکرهای بی‌جانی که کنار دیوار افتاده‌اند، و شنیدن صدای گلوله‌ای که دقایقی پیش همچون صاعقه در گوش هایش موج انداخته اند، تجربه‌ای‌ست سهمگین، دهشتناک، و فراتر از هرگونه فهم کودکانه.

با این اوصاف راوی، بی‌آنکه قصد قضاوت داشته باشد، تنها تلنگری می‌زند بر اندیشه ی آدمی و می نویسد (( سنگینی هیچ فاجعه‌ای به اندازه‌ی عمق آن واقعه نیست، بلکه به وسعت ذهن و شکنندگی روان کسی‌ست که شاهد آن است.))

این، خاصیت ذاتی جنگ است؛ رودهای خون را به راه می اندازد، بی‌آنکه درنگی کند در پی اندکی تامل و تدبیری که باید انجام می داده. گلوله ها شلیک می شوند به سمت هدفهایی که روح دارند و نفس می کشند بجای سیبل های میادین مشق تیراندازی تفریحی.و از هواپیما های  بمب افکن آبشار بمب های فسفری سرازیر می شوند بجای سمپاشی روی مزارع عظیم جو و گندم. بی‌آنکه تفاوتی میان گناه‌کار و بی‌گناه قائل شوند. جنگ و برادر کشی تیغ تیزش را می‌کشد، بی‌آنکه نامی بپرسد، بی‌آنکه نیتی را بسنجد. تنها آنچه بر جای می‌ماند، پیکرهایی افتاده بر خاک سرخ‌فام است، و زمینی که از خون هرگز سیراب نمی شود. و تنها آنچه می‌ماند، انبوهی از کشته‌های بی‌نام و نشان است تا کورکورانه((گمنامی)) معنا پیدا کند.

 به هر سو میان خلصه ی حضور ((سالیوان سیمیچ)) در میدان قتلگاهی که خودش نمی دانست آنجا تبدیل به قتلگاه خواهد شد، دغدغه ای آفریده شده که برای آن سن و سال بسیار زود به نظر می رسید. اگر این نوجوان می توانست قبل از حضور در این میدان که وصف آن دربالا نوشته شده، چند فیلم هالیوودی در ژانر وحشت و جنگ را که برای افراد بالای هجده سال ساخته شده، توامان ببیند شاید او اکنون با این حال روحی و جسمی پای به ادامه ی گذران عمرش نمی گذاشت.

اما این فقط آغاز کار است. سالیوان، هنوز در آن گودال نیم‌متری چشم امید به گذر زمان دارد. او یقین داشت هر چه دقایق بگذرد و زنده بماند احتمال اینکه به سویش تیری شلیک شود کمتر می شود. سالیوان نمی دانست که به اجبار پای به راهی نهاده که شاید برای بازگشت به دوران خوش دیروزش  نیاز باشد که بمیرد و زنده شود دوباره. که این امر جزء مهالات است برای همه ی آرزومندان. او احساس کرد چیزی در وجودش فرو ریخته که فراتر از دلهره و فرا تر از آب شدن زَهره  اش است. او فقط امید وار بود که مردان میانسال اجتماعش از جمله پدرش اندرو بتوانند از پس این نا امنی بر بیایند و همه ی جریانات را آرام کنند تا روال آرامش دیروز برای فردا مهیا شود.

دنیای او تا دیروز، به دیوارهای حیاط مدرسه ختم می‌شده، به خطوط دفتر مشق، به شور و هیجان دعوا بر سر یک توپ پلاستیکی. اما حالا، میان بوی ناآشنای خون، خاک نمور، و تلخی باروت، سالیوان رو در رو  با واقعیتی قرار گرفته بود که هیچ کتابی تا آن روز آن را شرح نداده و هیچ فیلمی تصویری واقعی از آن نیا فریده است؛ واقعیتی که حتی اگر در جایی به آن اشاره‌ ای هم می‌شد، همیشه با برچسبی هشداردهنده همراه می گشت.

“تصاویر دلخراش. تماشای این صحنه‌ها برای افراد زیر هجده سال اکیداً ممنوع.”

اما در حقیقت زندگی در این دنیا هیچگاه برچسب هشدار و خطر نداشته و نخواهد داشت. تجربه ی واقعیت، درجه ‌بندی سِنی نمی‌شناسد و جنگ، برای هیچ‌کس مجوز آغاز و ورود به آن صادر نمی‌کند. حالا، او باید ادامه دهد با چشمانی که معصومیتِ پیش از این لحظه را برای همیشه به خاک سپرده است و دیگر هرگز به آن نگاه ساده‌ی کودکانه باز نخواهد گشت.

نویسنده، در میانه‌ی بازخوانی سرگذشت سالیوان و آنچه تا این لحظه نوشته است، گاهی خود را گم شده ای می بیند میان کلماتی که خودش نوشته است. و در این گم گشتگی به سراغ خاطراتی می رود که درد ناشی از جنگ هشت ساله ی دوران طفولیتش را نمایان می سازد. دردی جانکاه از اینکه اگر بزرگ شود و هنوز جنگ تمام نشده باشد ممکن است که مجبور شود به جبهه برود و به همین راحتی که امروز پسر همسایه کشته شده است او هم کشته شود. همان روز ها بود که نویسنده در دل آرزو می کرد که یا بزرگ نشود یا جنگ تمام شود که بالاخره جنگ تمام شد.

مولف بعد از غرق شدن در افکار کهنه اش گاهی نمی فهمید که قلمش به خطا در مسیر کوره راهی بن بست گیر افتاده و نمی دانست که بالاخره  این مسیر خطا او را مجبور خواهد کرد، نوشته های روی کاغذ  دیروزی اش را برای ادامه دادن بزرگ راه رمان امروزش،  به آتش بکشد تا از بن بست قلم در نوشتار پیش رویش خلاصی یابد. گاهی همزاد پنداری با شخصیت اصلی داستان، مولف را وادار می کند که خود را سالیوان بپندارد؛ آن‌چنان که دیگر نمی‌دانست چه کسی درون گودال است. سالیوان، یا خودش؟ گویی او، این خاک سرد را با دستان خودش شکافته، صدای گلوله ها را خودش با گوش های خودش بوده که شنیده، سپس خودش بوده که ترسیده و بعد به خشتک و تومبانش شاشیده و لرزه‌ی مرگ را در عمق استخوان‌های خودش احساس کرده است. از امروز سالیوان دیگر فقط یک نوجوان معمولی نیست که باید قصه‌اش نوشته شود بلکه خود روایتگری است در قامتی مردانه که قلم به دست گرفته است. گاهی می نویسد و گاهی دل خاک را پاره می کند. صدای او پژواکی است در گلوی نویسنده و بخشی زخم‌خورده و فراموش‌شده از وی. بخشی که شاید سال‌ها در سکوت اخبار های پرهیاهو ی روزگار دفن شده است؛ تا با این داستان دوباره خود را برملا کند و عیان سازد.

برای مولف نوشتن این سرگذشت ساده نبود. برای او هر کلمه ی نوشته شده و آفریده شده، چیزی بیش از جوهر قلم نوشته شده بر روی کاغذ است؛ هر جمله، زخمی تازه را عیان می کند و باری بر شانه‌ی نویسنده می‌افزاید. چه بسا آنچه که او می نویسد، فقط بازگویی یک حادثه‌ی دور و خاموش نباشد. بلکه، این کلمات پژواک زخم‌هایی بودند که سال‌ها در ذهنش صدها و شاید هزاران انسان به خاک افتاده که جنازه هایشان به خانه بازنگشته بودند را نمایش می دهد. این قصه، تنها حکایتی از گذشته‌ی یک نوجوان نیست؛ این روایت، قصه‌ی کسانی است که جهان ترجیح داده بود چشمانش را بر روی آن‌ها ببندد، یا دست‌کم، دردشان را نادیده بگیرد و گمنامی را در مسیرشان قرار دهد.

و شاید از همین روست که نوشتن برای او نه یک انتخاب، که یک ضرورت به نظر می رسد. ضرورتی برای ایستادن، نه در میدان جنگ، بلکه کنار سالیوان و کنار همه ی سالیوان ‌ها، حتی اگر فقط با کلمات این ایستادن رخ دهد. ضرورتی برای شهادت دادن به همه ی وقایع پیش رو. ضرورتی برای ثبت لحظه‌هایی که بسیار هولناک بودند و هولناک‌تر از آن، فراموش شدنشان بود که نباید محقق می شد. ضرورتی برای یادآوری اینکه این‌ گمنامی ها رخ داده است. و همین یادآوری، شاید، تلنگری باشد برای بیدار شدن همه ی انسان هایی که نمی دانند که ممکن است خودشان هم در میان درد گمنامی نا آگاهانه، غرق شوند.

******

در میان غفلت و تغافل آدمی همیشه توهمی وجود دارد، آغشته به قضاوتی ساده‌ انگارانه و آن این است که ((هر مقتولی، بی‌قیدوشرط، مظلوم است)). اما این فرمول همیشه کارساز نیست. گاهی در میان تقابل‌های ریشه‌دار و خاموش میان اقوام و قبایل، یا گروه‌هایی با روایت‌هایی متضاد و با زخم‌هایی کهنه، رویدادی اجتناب‌ناپذیر شکل می‌گیرد. لحظه‌ای فرا می‌رسد که گویی تمام راه‌ها بسته شده‌اند و برای گذاشتن نقطه‌ی پایان بر این کشمکش های فرسایشی، تنها ابزار باقی‌مانده، خشونت است .خشونتی که رد خون بر آن حک شده است.

اما انسان، در عمق نادانی تاریخی خود، نمی‌فهمد؛ یا شاید، نمی‌خواهد بفهمد که هر قطره خونی که بر زمین جاری می شود، بذری است برای خونریزی های بعدی. این یک آغاز است، نه یک پایان. و سپس، این چرخه شوم آغاز می‌شود. خشونتی کوچک، جرقه‌ای می‌شود برای خشونتی گسترده‌تر؛ و این گسترش، بستر جنگی درون‌قبیله‌ای را فراهم می‌آورد و از آنجا به جنگی تمام‌عیار میان اقوام مختلف بدل می شود؛ و سرانجام، شعله‌ها به جنگی داخلی تبدیل می‌شوند که نه تنها وحدت یک سرزمین، که حتی روح و هویت آن را در هم می‌شکند. اما نتیجه ای که از این رویارویی ها می شود گرفت چیست؟ جواب ساده است، تجزیه، تکه‌پاره‌شدن، گسستن بندهای ناگسستنیِ خاک، و زخم‌هایی که تا نسل‌ها التیام نخواهند یافت.

و تمام این فاجعه‌ها، تنها در امتداد همان یک نقطه‌ی آغاز رقم می‌خورند؛ همان لحظه‌ی منحوس و سرنوشت‌ساز، که در آن، دستی خواه لرزان از تردید، خواه مطمئن از خشم، نخستین قطره ی خون ناجوانمردانه را بر این خاک جاری می سازد.

عملیات ترور امروز، یکی از سیاه‌ترین برگه‌های تاریخ معاصر منطقه ای را به تقویم جنگ های داخلی در این سرزمین  افزوده است. خانواده‌ی آقای گودلی، پدر، مادر، سه پسر جوان و دو عضو دیگر، در قامت یک جوخه‌ی محکوم به مرگ، در برابر دیوار بلند خانه‌شان به صف شدند. چشم در چشم مردان مسلح دوختند و بدون آنکه فرصت داد و قال داشته باشند و یا فرصت دفاع در دادگاه نظامی تشکیل نشده، در یک لحظه به واسطه ی شلیک گلوله های برنجی در خون خودشان به جرم پناه دادن به به یک صربستانی قاتل که از بستگانشان هم بوده در خون خودشان غلتیدند.  هفت نفر، چشم در چشم مرگ، به دست هم‌وطنان بوسنیایی خود به میهمانی مرگ دعوت شدند و  جان دادند. و این فاجعه، نه در خلوت شب، نه در گوشه‌ای پنهان، بلکه درست در روشنای روز، در برابر چشمان وحشت‌زده‌ی نوه‌های خردسال و دیگر ساکنان خانه، به رگبار بسته شدند. پیکرهایشان در خون تازه غلطید، و نفس‌ها در آن لحظه ی پایانی، در هم آمیخت و خاموش شد.

دقایقی بعد، حقیقتی تلخ در میان اعلامیه ‌هایی که عاملان جنایت بر جای گذاشته بودند، برملا می شود. در متن اعلامیه ای که یکی از اهالی بلند بلند می خواند چنین نوشته شده است:

-          خون در برابر خون. این انتقام و کشتار دشمن ، پاسخی است به تهاجمی خون‌بار که برای ما اهالی بوسنی  رخ داده است. قربانیان امروز،  تاوان خون ایلیا زودلار همشهری بوسنیایی ما و در جبران خون دو زن بوسنیایی دیگر است که چندی پیش در جنگل کوزلین مورد تجاوز همین صرب های خون خوار قرار گرفته  وبعد کشته شده اند. مردم همه بدانند هر صرب یا کرواتی که جرات کند ما بوسنیایی ها را بکشد به همین شکل در آتش انتقام ما خواهد سوخت.))

همسایه ها ایلیا زودلار را خوب میشناختند او از مردان ثروتمند بوسنی تبار ساکن در بانیا لوکا بوده که در مراسم عروسی دخترش، در اوج شادی، با گیلاس شامپاین در دست، میانه‌ی رقص و پایکوبی مستانه اش، به همراه چند میهمان دیگر در انتهای باغ سربریده شدند و در خون خودشان غلتیدند. قاتل ایلیا زودلار، یکی از اقوام تندرو صربستانی ساکن در همین خانه ای بود که آقای گودلی صاحب آن بوده و یکی دو نفر قاتل دیگر هم احتمالا از دوستان و نزدیکان همین خانواده بود ه اند که بعد از اقدام به قتل از شهر گریخته بودند.

 هیچ کس نمی دانست که دلیل این نوع حمله در برابر چشم میهمانان شرکت کننده در عروسی چه بوده است . برخی دلیلی عاشقانه را مطرح می کنند و برخی هم موضوعات مالی را دلیل بروز این جنایت می دانند.

 اما نویسنده، با تلخیِ تجربه‌هایی که پشت سر گذاشته، این دست رویدادهای خون‌بار را تنها به خشونتهای  کورِ قومی یا انتقام‌های خشن قبیله‌ای محدود نمی بیند. او ریشه‌ی عمیق‌تری را در پس این نوع فجایع در ذهن خود متصور است. زخمی کهنه و  پنهان در بطن داستان‌هایی که اغلب، قصه‌ ای عاشقانه ولی نافرجام را در دل خود دارد. عشقی که در بن‌بست یک حرارت عاشقانه ربوده شده و راهی به وصال نیافته است. و ناگهان، با چرخش تلخ سرنوشت، از مسیر طبیعی خود منحرف شده و اکنون به کینه‌ای عمیق و نفرتی مرگبار بدل گشته که توانسته این وضعیت اسفناک را بیافریند. ای کاش قدرت عشق قابل کنترل بود و ای کاش می شد حرارت یک جدایی و یک سوگواری و نافرجامی  دلخواسته را کنترل کرد و اجازه نداد رسوایی عشق های شکست خورده ، از زیر لبه ی تیز چاقو ها و یا از بطن حرارت گلوله های شلیک شده، ظاهر گردند و جنایت بیافرینند.

****

اخبار مرگ خانواده ی گودلی به گوش همگان رسیده است . شهر در وضعیت نیمه امنیتی قرار گرفته و دور خانه ی آقای گودلی حصار زرد رنگ کشیده اند که کسی به آن وارد نشود و یا خارج نگردد. روزنامه ی محلی شهر هم این خبر را در صفحه ی اول خود کار کرده و قاتلین بوسنیایی تبار این خانواده را مورد شماتت قرارداده و گفته است که به زودی همه ی آنها را دستگیر کرده و تیر باران خواهند نمود.

 فضای خانه ی  اندرو سیمیچ با رفتن برق منطقه و روشن شدن گردسوز ها  در سکوتی  دوست داشتنی فرو می رود.  حسی  نوستالژیک که نشان از خاطراتی زیبا از قصه های شبی دارد که سوزو سالها پیش برای بچه ها و اعضای خانواده و حاضرین سر میز شام تعریف می کرده است. و در این روز گرم انتهای تابستان جو خانه ی اندرو که تحت تاثیر وقایع رخ داده در همسایگی شان است، در غیاب سوزو پدر بزرگ سالیوان و بقیه ی بچه ها،  کسی را منتظر شنیدن قصه ی شب از دهان اندرو و یا آنا نگه نمی دارد.

منبع نور خانه، همین دو گردسوز دو سرمیز است که یکی مقابل اندرو قرار گرفته و دیگری هم روبروی صورت آنا و سالیوان در آن سوی میز. زخم پیشانی سالیوان چسب خورده است و بعد از شستشوی مفصلی که انجام داده بوده دیگر اثری از گل و لای و خون بر صورتش نمانده. اما هنوز زیر ناخنهای دستش سیاهی گل به چشم می خورد.

در این سکوت سنگین و دلگیر، گویی کلمات، در تاریکی، جان می‌گیرند؛ از دهان راوی رها می‌شوند و در هوا معلق می‌مانند، سنگین و واقعی. و سکوت، این همدمِ ناخوانده، بستر مناسبی را فراهم می‌کند برای شنیدن آن حقیقت‌هایی که گاه تلخ‌تر از خود جنگ‌اند؛ حقیقت‌هایی که شاید در روشنایی روز، تاب شنیدنشان را نداشته باشیم.

سالیوان، نوجوانی که تازه قدم در آستانه‌ی بلوغ گذاشته و با نخستین نشانه‌های مردانگی یعنی رویش موی صورت، رو‌به‌رو شده، آن شب در کنار خانواده‌ی پرجمعیت‌شان، بعد از صرف شام، روی یکی از صندلی‌ها نشسته است دستانش را در هم قلاب کرده، به پیشانی‌اش فشرده و چون دیگران، در سکوتی جمعی، مشغول دعا برای شادی ارواح کشته‌شدگان فاجعه‌ای بودند که هنوز باورش دشوار به نظر می رسد.

 پدر اندرو با آن خانواده رابطه ی نزدیکی داشت و بار ها و بارها برای تنظیم تیغه های کمباین و یا تعمیر موتور تراکتور های خانواده ی گودلی با سالیوان به مراتع و مزارع انها رفته بودند. البته پدر اندرو با قاتلین خانواده ی گودلی هم دوست بود و با آنها حشر و نشری قدیمی داشته. کلا پدر اندرو با همه دوست بوده و لی همه هم می دانستند که پدر اندرو همیشه کار خودش را می کند و به همه احترام می گذارد و می رود.

آنا برای شام امشب خانواده، تاس کباب با ژیگوی گوساله آماده کرده همراه با مقداری بِهِ آب پز شده و سیب زمینی و هویج پخته که در کنار هم بوی خوبی نمی دهند ولی غذای لذیذی به نظر می رسد. زیر نور گردسوزها مقداری بخار از تاس کباب دیس وسط میز بلند شد ه است. هنوز کسی دست به سمت غذا نبرده . اندرو سرش را میان دستانش گرفته است و چیزی نمی گوید. شاید خوابش برده باشد ولی به نظر نمی رسد خوابیده باشد. این سکوت همراه با بوی تاس کباب بیشتر از اینکه پیش در آمدی باشد برای خوشحالی ساعتهای پیش رو، نشان دهنده ی دردی بزرگ برای اندرو است که اینبار بر خلاف همیشه می خواست درباره ی آن با خانواده اش صحبت کند. آنا این رفتار اندرو را خوب می شناخت و خوب میدانست که اکنون در ذهنش مشغول چیدن چند رشته تصمیم پشت سر هم است که سکوتش تا این حد طولانی گشته. آنا با پای لنگش دوباره از جایش بر می خیزد و به همراه سالیوان دو پارچ شربت نعنا را از یخچال بیرون آورده و سر میز میگذارند و دوباره می نشینند.

 هنوز اندرو تصمیم به صحبت نگرفته است. سالیوان دوست داشت قبل از شنیدن سخنرانی پدرش کمی غذا بخورد . ولی  آنا  به بچه ها به خوبی یاد داده بود که پدر اندرو به عنوان مرد خانه و بزرگ خانواده باید اول از همه دست به سمت غذا ببرد و بعد بقیه شروع کنند به غذا خوردن. 

اندرو سیمیچ فرزند سوزو و پدر سالیوان و همسر آنا، با آن چهره‌ی لاغر و پر چینی که در میان ریش انبوه و بلند و سبیل بالای لبش پیر تر از سن و سالش به نظر می رسد زیر نور لرزان چراغ گردسوز  انتهای میز سرش را از میان دستانش بیرون می آرود. چشمانش در برخورد با باریکه ی نور گردسوز  که بازتابیده شده براق تر از همیشه به نظر می رسند او به اطراف می نگرد و برای لحظاتی چشم در چشم سالیوان می دوزد و سپس لب به سخن می گشاید و می گوید:

-          برای آرامش روح دوست عزیزم، آقای گودلی که همراه خانواده‌ی محترمش و پدر و مادر سالخورده‌اش به قتل رسیده اند دعا می کنم و از خداوند برای آنها طلب آمرزش می کنم. من از صمیم دل برای خودمان و برای شهرمان و برای کشورمان و برای مردممان هم ناراحتم و هم سوگوارم.

هیچ کدام از دو پسر اندرو و دختربچه های دو قلوی او که تازه از پنج سالگی گذشته اند چهره ی پدرشان را تا امروز تا این حد در هم  و گرفته ندیده اند. هیچ کدامشان هم نمی دانستند که این تغییر رفتار پدر، در پس زمینه ی خود، چه اندیشه ای را پرورش داده که او را وادار نموده علی رغم رفتار همیشگی اش دقایقی طولانی در سکوت و غم فرو رود. اندرو در میان سکوت اعضای خانواده ادامه می دهد:

-          امروز در میان خیل همشهریانی که برای مراسم تدفین آمده بودند، دریافتم که این سوگواری، بیشتر از آن‌که از دل اندوه برخاسته باشد، از دل ترس آنها برخاسته است. ترسی عمیق که همچون بادی سرد، میان همه پیچیده. آنها نمی‌دانند در برابر این شکاف قومی‌ قبیله‌ای بین صرب تبار ها و ما بوسنیایی ها چه باید بکنند. ما اما می‌دانیم. خوب می‌دانیم که نوعی ناجوانمردی رخ داده است. همشهریان بوسنیایی ما در پاسخ به قتل ایلیا زودلار عجولانه واکنش نشان داده اند . ای کاش آنها قبل از هر اقدامی با من مشورت می کردند. که اگر می کردند هرگز چنین اتفاقی رخ نمی داد. به هر حال اتفاقی است که افتاده و متاسفانه سالیوان هم شاهد این ماجرا  بوده که نبایستی می بوده. من از آسیب های اجتماعی این موضوع نمی خواهم حرفی بزنم و نمی خواهم بگویم شرایط جنگی بر مردمان شهر بانیا لوکا حاکم  شده است و اصلا قصد ندارم درباره ی جنابت فجیع در دانشگاه مرکزی شهر که پنج دختر بوسنیایی ربوده و بعد کشته شده اند حرف بزنم . امروز می خواهم بگویم اوضاع مناسبی در شهر حاکم نیست. و ممکن است اتفاقاتی رخ دهد که از عهده ی کنترل من خارج باشد.

اندرو هنوز مشغول سخن گفتن است، دختر بچه های اندرو از گفته های پدر چیزی نمی فهمند. آنها از صندلی هایشان پایین می آمدند و با هم بازی می کردند و یا سرشان را بر دامن مادر آنا می گذاشتند و دوباره به سمت صندلی هایشان رفته و می نشستند تا شام بخورند. اینجا فقط سالیوان و آنا بودند که به خوبی می فهمیدند اندرو چه می گوید. نگاه سالیوان در این لحظات که دائما اندرو با مکث سخن می گوید خیره شده است به رقص لرزان نور زرد چراغ گردسوزی که در انتهای میز روبروی صورت اندرو را روشن کرده بود. شعله، زیر نفَسِ بی‌قرارِ باد تابستانی، مدام می‌لرزید و سایه‌ها را روی دیوار می‌رقصاند. سالیوان در دل آن نور، غرقِ تماشای چیزی شده بود که خودش هم نمی‌دانست چیست. شاید پژواک چهره‌هایی که دیگر نبودند، شاید تصویر خونِ خشک‌شده بر دیوار خانه ی آقای گودلی .

زمانی که جریان هوا همراه با وزش باد تابستانی با شتابی بیشتر، شعله را تاب داد، سالیوان از رویایی که در آن غرق بوده خارج می شود و دوباره صدای پدر را به گوش می گیرد که چه می گوید. او تلاش کرد با دقت به ادامه‌ی حرف‌های اندرو گوش دهد، ولی ذهنش هنوز چون اسبی رم‌کرده میان خاطرات دیروز می‌تازد. او دوست داشت اندرو ، شمرده‌تر سخن بگوید، با مکث‌هایی بیشتر، تا بتواند معناها را ببلعد و بفهمد. اما کلمات، مثل تیرهایی رها شده، به‌سرعت پرتاب می‌شدند، و سالیوان، با هر جمله، بیشتر میان شنیدن و نشنیدن سرگردان می ماند.

سالیوان آن روز، پیش از طلوع کامل آفتاب، زودتر از همه راهی گورستان شهر شده بود. بانیا لوکا، شهری با جمعیتی نه‌چندان پرشمار، معمولاً هر هفته شاهد یکی دو مراسم تدفین است؛ اما امروز، روزی دیگر بود.روزِ دفن هفت نفر در یک زمان. همین کافی بود تا فضای گورستان حال‌وهوایی دیگر به خود بگیرد.

او و پدرش، همراه با چند تن از همشهری های دیگر به تقاضای گورکن های قبرستان شهر که دست تنها مانده بودند ،برای کندن قبر های تازه و کمک کردن به آنها آمده بودند تا مراسم خاکسپاری به روز های دیگر موکول نشود. خاکِ رسی گورستان، سرد و مرطوب بود و صدای فرو رفتن بیل در زمین، مثل نجوایی یکنواخت در فضا می‌پیچید. سالیوان با دست‌هایی که هنوز جای تاول های روز گذشته را در خود داشت، خاک را با بیل و بیلچه  کنار می‌زد و سعی می‌کرد فکر نکند به اینکه این گورها قرار است تن‌هایی را در خود جای دهند که تا دیروز در همسایگی‌شان نفس می‌کشیدند.

خوشبختانه، کارگاه تابوت‌سازی شهر همیشه چندین تابوت آماده در انبار دارد برای وقایع پیشبینی نشده. به نظر می رسد این کارگاه از این به بعد باید دو شیفت و یا سه شیفت مشغول ساختن تابوت باشند.

با جریاناتی که در این یکی دو ماه اخیر رخ داده به نظر می رسد مرگ در اینجا برای مدتی طولانی به میهمانی آمده است. همین امر، باری از جنس انتظار برای آماده شدن تابوت ها را از دوش خانواده‌ها برداشته ، اما حس تلخی از نظم و آمادگی برای مردن را در دل سالیوان بر انگیخته است.

سالیوان، که صبح زود همراه پدر و دیگر همشهریان برای کمک به گورکنان به گورستان آمده بود، حالا احساس می‌کرد چیزی در درونش دگرگون شده است. احساسی که به او می گوید که از مرز کودکی عبور کرده و به‌ناگاه مردی شده است. او با نیرویی که خود نیز از آن شگفت‌زده بود، توانست دو گور از هفت قبر نیمه‌ آماده را به‌تنهایی آماده کند. تنهایی، در سکوتِ میان خاک‌های نم‌خورده و بوی تند رسِ مرطوب.

قبرهایی که سالیوان کنده بود، چنان با دقت و نظم تراشیده شده بودند که گویی ماشین‌های صنعتی دقیق، چون دستگاه سی‌ان‌سی، برش‌هایشان را زده‌اند و زاویه های آن را خلق کرده اند. گوشه‌ها زاویه‌دار، دیواره‌ها صاف، و کف قبرها هم‌ کاملا صاف و مسطح. در برابر آن، قبرهای دیگر که با شتاب و خستگی دیگران آماده شده بودند، ناصاف و عجولانه به نظر می‌رسیدند. نگاه مردی از اهالی که از کنار قبرها عبور می‌کرد، لحظه‌ای بر گورهای سالیوان کنده، افتاد و در برابر آن مکث کرد؛ شاید بی‌آنکه بداند، در دلش پسرک را ستود.؛ در حالی که  سالیوان، در دل خاک، چیزی جز جسم مردگان نمی‌دید؛ او انگار داشت برای خود گوری می‌ساخت تا گذشته‌ی دیروزش را در آن دفن کند. همان دیروز هولناک، همان تصویرهای خون‌آلود، همان نگاه‌های آخر.

صبح امروز، قبرستان بانیا لوکا شلوغ‌ترین روز تاریخش را تجربه کرد. سالیوان هرگز تصور نمی‌کرد که برای این مراسم تدفین، فوج فوج آدم از شهرهای دور و نزدیک، از مردمان ساده‌ی روستاها گرفته تا چهره‌های سیاسی محلی و منطقه‌ای، چنین حضوری پرشمار و پرشور داشته باشند. بدرقه‌ی جنازه‌ها را اسقف اعظم کلیسای مرکزی سارایوو، که پیش از همه خود را به مراسم رسانده بود، با صلابتی آرام و چهره‌ای اندوهگین اجرا کرد و برای جان‌باختگان دیروز از درگاه الهی طلب مغفرت نمود.

پس از آن، مردم به گروه‌ها و دسته‌های کوچک چندنفره تقسیم شدند و در گوشه‌گوشه‌ی گورستان، زمزمه‌ی گفت‌وگو درباره‌ی حادثه، چون وزش بادی خفیف میان قبرها نمایان و احساس می شود. سخن از جنگ داخلی بود، از کوچ ناگزیر، از آینده‌ای تیره.

سالیوان، در میان این هیاهو، گوش به گفتگوها داشت اما دل در پی نگاهی داشت که مدتی پیش، آرام و بی‌صدا، دلش را ربوده بود.((نگاه صوفیا)). سالیوان امید داشت او را در این شلوغی بیابد، شاید تنها برای چند کلام احوالپرسی های کودکانه. اما هرچه بیشتر چشم گرداند، کمتر یافت. جمعیت انبوه، او را از یافتن آن چشمان روشن محروم ساخته بودند. و شاید همین نیافتن برق چشمان صوفیا در این شلوغی که چندی پیش در خانه ی شان از او ریاضی درس گرفته بوده، تمام معادلات او را از حضور در این خاکسرا بر هم زده. انگار همه ی مردمان شهر به این مراسم بزرگ آمده بودند غیر از صوفیا.

از سویی دیگرکاملا مشهود است این مردمان پر جنب‌وجوش، که امروز سراسر گورستان را چون موجی خاکستری‌پوش در بر گرفته اند، بهتر از هر کسی می دانند که در امتداد این خون های تازه ریخته شده، چه اتفاقاتی در کمین است. شاید از همین رو بود که مرگ خانواده‌ی گودلی، در پس مراسم تدفین، به آهستگی به دست فراموشی سپرده شد و اکنون گفت‌وگوها حول آینده‌ای می‌چرخید که هولناک‌تر از گذشته خود را نمایان ساخته است .

سالیوان، میان ازدحام، نگاهش به یکی دو نفر از همان دسته‌ای افتاد که دیروز خانواده‌ی گودلی را کشته بودند. ولی چیزی نگفت. زبانش به سکوتی محتاط بسته ماند. چرا که آن مردان، با لباس‌هایی اتو کشیده، پیراهن سفید و کروات مشکی، در میان مردم گم شده بودند. کاملا بی‌شباهت به همان چکمه‌پوشانِ آستین‌بالازده‌ی روز قبل. شاید سالیوان شک کرده بود؛ شاید نمی‌خواست باور کند که جنتلمن‌های امروز، همان جلادان دیروزند. یا شاید دلش نمی‌خواست ذهنش را با این پرسش‌های سهمگین آلوده کند؛ او ترجیح می‌داد به دنبال  نگاه صوفیا باشد تا کشف مردان قاتل دیروز.

صوفیا، دختر زیباروی یهودی‌تباری که مدتی پیش معلم خصوصی ریاضی‌اش شده بود. اما آنچه سالیوان از او آموخته ، فراتر از فرمول‌های خشک و منطق عددها بود. او طعم مبهم دلباختگی را در نگاه و لبخند او چشیده بود. روزی، در پایان یکی از کلاس‌ها، وقتی خانه خلوت شده بود، توانسته بود برای نخستین بار او را در آغوش بگیرد. هنوز نرمی تن صوفیا، و بوی گیسوانش، چون رازی گمشده در ذهنش مانده است. رازی که حالا در شلوغی گورستان، در دل هرج‌ومرج، در پی یافتنش بود.

هر کس دیگری هم اگر جای سالیوان بود، در آن بلبشوی مراسم خاکسپاری، نمی‌توانست ذهنش را از صوفیا برگیرد و به چیز دیگری بیندیشد. او نه از سر بی‌تفاوتی، بلکه از سر گرفتاری در طوفانِ تمنای دل، سکوت پیشه کرد و هرگز تلاشی برای افشای آن مردان نکرد، حتی وقتی چهره‌های‌شان را در میان جمعیت باز شناخت. او بی‌آنکه بداند چرا از گناه آنها گذشته و بی‌آنکه بخواهد بر طبل رسوایی آنها بگوبد به راحتی از سر تقصیرشان گذشت. گویی میل به یافتنِ گرمای گمشده‌ی نگاه و تن صوفیا، مهم‌تر از اجرای عدالتی است که همه انتظار داشتند در این شهر غرق شده در هرج و مرج رخ دهد.

هنوز بساط میز شام جمع نشده، و هنوز اندرو سیمیچ. بزرگ‌مرد خانه، در حالی که وقار پدرانه‌اش همچون شمعی در ظلمت شب می‌درخشد، مشغول سخنرانی‌ است. سالیوان، دست زیر چانه دارد، آرام به حرف‌های پدر گوش سپرده است؛ اما نگاهش گهگاه میان شعله‌ی لرزان چراغ گردسوز و خطوط چهره‌ی اندرو سرگردان می ماند.

اندرو پس از لحظه‌ای مکث، دستش را به میان موهای به هم چسبیده اش فرو میکند ، کف سرش را می‌خاراند، و بعد با کف دست محکم به روی میز می‌کوبد. این صدا، چون پتکی آهنین، سکوت شامگاهی خانه را در هم می‌شکند. او سپس از جایش برخاتسه و دست هایش را روی میز می گذارد و در ادامه‌ی حرفهایش، که بیشتر به مناجاتی برای زمانه‌ی فروپاشی می‌مانست این بار فرمانی صادر می‌کند که برق از نگاه همه می‌پرد. این فرمان را با صدایی آرام می گوید .

-          تا هفته‌ی آینده، روز یک‌شنبه، همه‌ی شما عزیزان من باید بار و بندیل سفر را ببندید و آماده‌ی مهاجرت شوید. امروز عصر با عمو مارکو صحبت کردم. او خانه‌ای قدیمی که من سالها پیش در پریشتینا خریده بودم را  آماده خواهد کرد که موقتاً در آن‌جا زندگی کنید تا من نیز خودم را به شما برسانم. بزودی، در این منطقه، جنگی بزرگ در خواهد گرفت. دیگر امکان ادامه‌ی زندگی در این‌جا نیست. وسایل مدرسه، هر آنچه ضروری‌ست، همه را جمع کنید. من هم تا آن زمان، وسایل خانه را به جایی امن منتقل می‌کنم و خانه را مهر و موم کرده، به شما خواهم پیوست.

وقتی چنین تصمیمی از زبان بزرگِ خانواده‌ای شش نفره اعلام می‌شود، خانواده‌ای که فرزند ارشدش سالیوان سیزده‌ساله است. همه چیز در خانه به‌یک‌باره دگرگون می‌شود. فرزندان که هنوز از پشت پرده‌ی تلخ این مهاجرت بی‌خبرند، در شوق سفر و شورِ خروج از روزمرگی‌ها به هیاهو درمی‌آیند. برای آن‌ها، این سفر شاید هم‌چون ماجرایی تازه باشد، همچون رفتن به اردویی پر رمز و راز که هنوز تلخی آینده را در نیافته‌اند. اما این دستور ظاهرا ساده برای سالیوان رنگی اینگونه ندارد.

در آن‌سوی میز، مادر خانواده، آنا، چهره‌اش به یک‌باره فرو می‌ریزد. در نگاهش، سنگینیِ چیزی عمیق‌تر از دلواپسی موج می‌زند. ترس از گم شدن ریشه‌ها، از هم پاشیدن ستون‌های خانه، از نابودی نظمی که سال‌ها با مهر مادرانه ساخته و حفظش کرده. این اضطراب، این وحشت خاموش را فقط مرد خانواده می‌فهمد. فقط اوست که می‌داند مهاجرتشان آغاز یک گریز است، نه سفری با بازگشت.

فرزندان بجز سالیوان هنوز در شادی بی‌خبر خود غرق‌اند. اما میان لبخندهای بی‌خیال‌شان، پدر و مادر، هر یک به شکلی، طعم تلخ وداع را چشیده‌اند.

اندرو سیمیچ، پدر خانواده، همیشه چون ستونی استوار بوده، هم در خانه، هم در شهر. در میان مردم بانیا لوکا، مردی بود با وقار و قدرت، که از آموزه‌های پدرش سوزو و همکاری‌هایش با دوست دیرینه‌اش راتکو بهره‌ها برده بود. مردی که کارگاه کوچک تعمیرات لوازم و ماشین آلات کشاورزی‌اش همان‌قدر شهرت داشت که جلسات داوری‌اش در سالن پذیرایی خانه‌شان.

اما امروز، اندرو می‌دانست که این بار، کار از کار گذشته است. اعتبار، تجربه، دانایی، هیچ‌کدام یارای مقابله با این فتنه‌ی تازه را نداشتند. میانجی‌گری میان اقوام، میان قبایلی که خون هم را ریخته‌اند، دیگر از او ساخته نبود. این بار، او به‌وضوح فهمیده بود که ریشِ تازه سفید گشته اش برای خاموش کردن این آتش بزرگ، به اندازه‌ی کافی بلند و سفید نشده است.

از سویی دیگرتمکین در برابر دستور پدر و اجرای اوامر او برای همه‌ی اعضای خانه، همچون پذیرش بی‌چون و چرای طلوع خورشید است؛ اندرو سیمیچ، آن مرد بلندبالا با چشمانی که انگار همه‌ی تاریخ شهر بانیا لوکا را در خود پنهان کرده، وقتی برای اعضای خانواده فرمانی صادر می کند، صداهای درون، همگی بی درنگ ساکت می شوند. اما دل سالیوان، این‌بار نلرزید از فرمانی که صادر شده است. انگار ترس هایش و فرمان پذیر بودنش در برابر فرمان پدر را همان تک شاخه های روییده موهای صورتش پوشانده اند.

او در ظاهر، همراه خواهران و برادر کوچکش، خندید. پا کوبید. حتی شوخی کرد که در خانه‌ی جدید، سهم تخت کنار پنجره مال اوست. ولی ته دلش، جای دیگری بود. آنجا که نگاه صوفیا جا مانده است. آن دخترِ با آن موهای تیره‌ی همیشه شانه‌زده و آن لبخندی که میان عدد و رقم، میان فرمول‌های خشک ریاضی، برایش معنای زندگی شده بود. او نمی‌خواست از شهری برود که آن چشم‌ها در آن نگاه می‌کردند. حتی اگر هیچ حرفی، هیچ قراری، هیچ قولی میان‌شان رد و بدل نشده بود.

مادر آنا، با چشمانی اشک‌آلود اما لبخندی اجباری، در سکوت مادرانه‌اش، شاید حس کرده بود که پسرش چیزی در دل دارد. شاید همان‌طور که نگران چمدان‌های بازنشده و خانه‌ی نادیده‌ی پریشتینا بود، دلش لرزیده بود برای دل پسر نوجوانش که داشت بی‌صدا ترک برمی‌داشت.

سالیوان، با آن‌که از شنیدن فرمان پدر همچون بقیه سر تکان داده بود، در دل، فریاد کوچکی داشت. صدایی خاموش، ولی مصمم. او نمی‌دانست باید چه بگوید، از کجا آغاز کند. نمی‌دانست آیا جرئت آن را دارد که در برابر کوه قامت پدر بایستد و بگوید "نه". نه به رفتن، نه به ترک نگاه، نه به دل‌کندن از شهری که هنوز همه‌ی قصه‌های نوجوانی‌اش را نگفته است.

اما یک چیز را خوب می‌دانست. او، اگرچه هنوز مرد نشده، اما دیگر کودک هم نیست. غرور جوانه‌زده‌اش، نه از جنس لجبازی کودکانه، که از جنس دلبستگی مردانه شده است. و این دلبستگی، تنها چیزی بود که او را در برابر فرمان اندرو، به ایستادن وا می‌داشت. او در دلش، تصمیمش را گرفته است. او نخواهد رفت. نه تا وقتی که نگاهی، هنوز در کوچه‌های بانیا لوکا منتظرش باشد. او در همین شهر خواهد ماند.

فصل دوم:

نا فرمانی

 

هنوز بوی خاک باران خورده ی مقبره ها از دل گورستان برمی خیزد. این باران که فقط برای چند دقیقه باریده نشانی است  از قطرات اشکِ نریخته‌ی مادرانی که هنوز داغ‌دیده نشده اند.

 در این هوای مه‌آلود قبرستان بانیا لوکا زمزمه‌هایی تازه در گوش کوچه‌ها پیچیده است. زمزمه ای تلخ که نجوای آن از نوعی هولناکی عجولانه در رفتار مردانه ی جامعه خبر می دهد برای نجات اعضای خانواده و زنان و فرزندان و کهنسالان از خطری نهفته که  با انفجاری مهیب می تواند جان عزیزانشان را به یکباره بگیرد و کار را تمام کند به نفع آنکسی که معلوم نیست که چه کسی است و در کجا به این یغماگری اندیشیده است.

همه می گویند:

-          باید هر چه زود تر برویم. شهر دیگر امن نیست و نمی توانیم اینجا بمانیم. باید زود تر برویم.

در روزنامه ها نوشته اند  که فردریک بیکویچ، همان مردی که با دستانی لرزان اما چشم‌هایی بی‌پروا  سر ایلیا زودلار را در میان حلقه‌ی شادی آن عروسی شوم  بریده است ، در آستانه‌ی فرار از کشور، در مرز رومانی به دام افتاده. اما آنچه این خبر را عجیب و دلهره‌آورتر کرده، این است که نیروهای رسمی پلیس کشور در این دستگیری نقشی نداشته اند. سالیوان که گوش‌هایش را در کوچه و بازار به سمت هر زمزمه‌ای تیز می کند تا بتواند برای این داستان مرگبار، در ذهنش انتهایی بیافریند، با حیرت از دهان مردمان کوی و برزن می شنود که مأموریت دستگیری مرد قاتل یعنی ایلیا زودلار  را همان مردانی بر عهده گرفته و انجام داده اند‌ که به جوخه‌ی مرگ خانواده‌ی گودلی معروف شده اند. همان مردانی که خودشان حکم به مرگ اعضای این خانواده داده بودند و خودشان به اجرای آن کمر بسته بودند. مطمئنا آنها با دادن رشوه و یا تهدید شاید هم با  زدوبندهای پنهانی، مسیر فرار قاتل را شناسایی کرده و او را پیش از خروج از مرز، شکار کرده باشند. هنوز هیچ چیز مشخص نیست و هنوز کسی نمیداند که این دستگیری چگونه رخ داده است.

سالیوان با دیدن حال و روز مردم در این روزها و استیصال نیروهای پلیس در رسیدگی به امور جنایتکارانه ای که هر روز در شهر رخ می دهد و همچنین ملاحظه ی داستان های اخیر به یکباره می فهمد که در این شهر، عدالت را دیگر دادگاه‌ها اجرا نمی‌کنند و انتقام، داغِ نانوشته‌ای ا‌ست که هر دلِ سوخته‌ای بر پرچم خویش می‌کوبد. صدای پچ‌پچ زنان در صف نانوایی ها و نجواهای مردان در قهوه‌خانه‌های قدیمی که دود سیگار و قلیان، هوای درون آنها را مه آلود کرده، جملگی از این سخن می گویند که بیکویچ را در کجا گرفته اند و به کجا برده‌اند، و  چه بر سرش خواهند آورد، و آیا این پایانِ ماجراست، یا تنها آغازی دیگر است؟

سالیوان که حالا میان دنیای کودکانه و دنیای تیره‌روز مردانه ی خودش چون اسفند به بالا و پایین می پرد. او حس می‌کند در وجودش چیزی قرار گرفته که دیگر به او اجازه نمی دهد بچه ها را دور هم جمع کرده، بین آنها یار کشی کند و توپ را وسط میدان بیندازد و بساط فوتبال خیابانی راه بیندازد. اکنون لقمه ای از جنس عقده ای باز نشده که میان راه نفسش را گرفته و نه پایین می رود و نه توان بالا آمدن دارد.

یکی دو روز بعد از صادر شدن فرمان اسباب‌کشی از سوی پدر، تقلا در خانه آغاز شده است. چمدان‌ها و بقچه‌های پارچه‌ای یکی‌یکی پُر می‌شوند از لباس‌های رنگ‌به‌رنگ اعضای خانواده؛ لباس‌هایی که هرکدامشان بویی از خاطره داشتند، از گذشته‌ای که شاید هرگز بازگشتی به آن قابل تصور نیست.

اندرو با آستین های بالا زده روی چهار پایه کنار میز ناهار خوری وسط سالن پذیرایی نشسته است و بقچه‌ها را یکی‌یکی با وسواس می‌بندد.  بندهای پارچه‌ای را  می‌کشد و گره‌هایی می‌زند که شبیه تصمیم‌های قاطعانه‌اش محکم و سفت به نظر می رسند و بعد از جا بر خاسته و یکی یکی آن‌ها را  به کمک سالیوان  روی هم می‌چینند. کنج اتاق پذیرایی، زیر نور مات پنجره‌ای که حالا پرده‌اش با پرده ای کهنه و زهوار در رفته عوض شده، پر شده است از بغچه های بزرگ و بسته های مقوایی چسب پیچ شده و چرخ خیاطی و .... خانه کم‌کم خالی شده است. جمع کردن بساط زندگی و بسته بندی آنها زود تر از آن چیزی که حدسش را می زدند رو به تمام شدن می رود.

فقط چند چیز مانده است که بردن آنها برایشان اهمیتی ندارد مثل قاب های عکس‌ قدیمی روی دیوار که چشم از خانه نمی‌گرفتند، کتاب‌های خاک‌خورده‌ی قفسه‌ی سالیوان، و یک چراغ گردسوز قدیمی که بخش بالای شیشه ی آن شکسته است .یخچال و تلوزیون و ماشین لباسشویی و اجاق خوراک پزی هم از جمله وسایلی است که باید در همین خانه بماند.

 امشب هم برق رفته است  و انگار قرار است ساعاتی دیگر را زیر نور چراغ گرد سوز و شمع بگذرانند . سالیوان کنارگردسوز شیشه شکسته نشسته است و فیتیله را دائم کم و زیاد می کند تا سایه های افتاده روی دیوار کمرنگ و پر رنگ بشوند. او در عمق زندگی در لحظه ی اکنونش غرق شده که به کلنجار با سایه ها پرداخته است. اندرو می بیند که پسرش به چه مشغول است. دم نمی زند . او حتی اجازه نمی دهد که آنا به اعتراض به او چیزی بگوید. بعد از وقایع دو روز پیش که سالیوان با صورت زخمی و آلوده به گل و خون دست در دست سارا ایوانوکای پیر با توپ چهل تکه ی تیر خورده به خانه رسیده بود با توضیحاتی که سارا داده بود اندرو دریافته بود که ذهن باکره ی فرزندش زود تر از موعد به جرم کنجکاوی و حضور در جایی که نباید می بوده خدشه برداشته و آسیب دیده است و از این رو او از آنا می خواهد که در برابر هر نوع رفتار ناهنجار سالیوان تا چند روز آینده واکنشی نشان ندهد و به او پیله نکند.

 به هر حال سالیوان مشغول بازی سایه ها است . و اکنون که دو خواهر کوچکش هم به او پیوسته اند او با انگشتانش روی دیوار برای آنها تصویر سازی می کند و داستان هایی ترسناک می آفریند، درست مانند همان داستان هایی که اغلب بچه ها ی قدیمی که تاریکی های شبانه را تجربه کرده و به قصه سازی پرداخته بودند.او گاهی میان تصویر سازی و قصه گویی هایش یادش می رود که  چه داستانی تعریف می کرده و دوباره از نو داستان قبلی راشروع می کند و بعد دوباره این تکرار روایت ها آنقدر تکرار می شود که خواهر های کوچکش خسته می شوند و می روند و نگاه خیره سالیوان می ماند در گوشه ی دیواری که احساس می کند امروز با وسواس آنرا دهها بار نگاه  کند تا یقین پیدا کند آن زاویه ی کنار سقف گوشه ای از اتاق است و نه گوشه ای از زاویه ی گوری که دیروز مشغول کندن آن بوده.

حس غریبانه ای است این لحظات که پدر و مادر در برابر نگاه سرد و آسیب دیده ی فرزند دم نزنند و چیزی نگویند و اجازه دهند که او در عالم خیالات خود غوطه ور بماند و همانجا ساعت ها کز کند تا بتواند زمختی وحشت دیروز را کم کم از یاد ببرد تا کنش های آتی او بتواند به روال عادی بازگردند . ولی با این اوصافِ وحشتناکی که بر سالیوان، فرزند ارشد اندرو  گذشته و از سویی دیگر تا این لحظه که او هنوز نتوانسته جزئیات آن را برای پدر و مادرش و یا همکلاسی ها و رفقا و هم بازی هایش تعریف کند، مگر می شود انتظار داشت که گره های کلاف سر در گم خیالات وحشتناک او  از هم باز و روال عادی حیاتش دوباره از سر گرفته شوند.

جُرم داشتن خانواده و فرزند پروری، طوری است که پدر و مادر اصلا احساس نمی کنند که پرورش و رشد دادن خانواده و فرزندان و گذر دادن آنها از پستی و بلندی های زندگی فعلی مجرمانه در حق خودشان باشد و باید در برابر آن رویا پردازی ها کال و نا پخته امروز  بهای آن  را در میانسالی همراه  با دردسرهایی بزرگ، بسیار گران تر از حد تصورشان پرداخت نمایند. یقینا اگر خانواده ها می دانستند که روزی در تنگنای مهاجرت اجباری قرار خواهند گرفت و روزی جدایی های اجباری رخ خواهد داد و در ادامه درد میان آنها آفریده خواهد شد هرگز اقدامی برای داشتن خانواده و فرزند آوری از خودشان نمایان نمی ساختند و در همان نطفه خواستن خانواده را قربانی می کردند تا اسیر مرارت های امروزشان نشوند.

 نویسنده دوست دارد که حال اندرو و آنا را اینگونه نمایش دهد چه بسا اگر خودش در این رویداد به شکلی حقیقی قرار می گرفت قطعا همین حس را پیدا می کرد و از اینکه دلش خانواده و فرزند خواسته بوده خود را نادم و سر در گریبان می یافت. هر چند او همین امروز هم در برابر نفس کشیدن دقایق غیر ارزشمند حیاتش خودش را به وادی و قلمرو انسانی مدیون می داند و ترجیح می دهد نباشد تا باشد.

  خانه حالا بیشتر شبیه ایستگاه موقتی برای گذر کردن بود تا اقامت گاهی امن و دائمی؛ جایی که خانواده‌ای در آستانه‌ی کوچ، سعی داشتند وانمود کنند که هنوز «خانه» باقی مانده است، در حالی که چیزی از آن جز دیوار و پنجره و پرده های کهنه چیزی باقی نتمانده است.

 دقیقا در همین لحظات پدر خانواده به این می اندیشد که نکند این بار آخری باشد که فرزندان و همسرش را می بیند و نکند که آتش این جنگ باعث از بین رفتن خودش و یا اعضای خانواده اش بشود. چقدر درک این لحظات برای تعاریف کودکانی که هنوز بازی کردن را دوست دارند سخت است ولی کودکان امروز اندرو و آنا با نگاه به چشمان پدر و مادرشان انگار فهمیده اند که پشت لبخند های ظاهری آنها غمی بزرگ از یک جدایی ناخواسته که زیر آن را شرایط زمانه امضا کرده در حال رقم خوردن است و این را سالیوان به خوبی خوب درک می کرد ولی نمی توانست چیزی بگوید.

مینی‌کامیونتی کوچک، با رنگی خاک‌خورده که به نظر می رسد بار ها به حمل بار همسایه های مهاجر پرداخته و نظافت نشده  اکنون جلوی خانه‌ی اندرو سیمیچ ایستاده است؛ انگار خود کامیون هم می‌دانست که باید زودتر از موعد، حامل یک وداع تازه با شهر باشد و انگار می دانست این بار باید بیش از ششصد کیلومتر راه برود و دوباره به بانیا لوکا برگردد و لوازم ضروری خانواده ای دیگر را برای رفتن از شهر مهیا سازد. این مینی کامیونت آشنا که تا چند روز پیش بار غله و خوراکی دام را بین شهر ها و روستا ها جابجا می کرده این روز هایی به بهایی گران تر به نفع راننده وسیله ای شده تا همسایه های مهاجر زودتر بتوانند شهر را خالی کنند. شهری که شیپور فروپاشی آن دو ماهی هست که هر روز کوک شده و بر آن دمیده شده است.

سالیوان با دستان زمخت شده ی امروزش که بیشتر شبیه دستان ورزشکاران صخره نورد شده، در سکوت، طناب‌ها ی چمدان  و بغچه در آغوش گرفته را به کمک پدر اندرو گره می زند. بار زدن وسایل خانه به کامیونت به کمک همسایه ها و اقای معلم و بچه ها در کمتر از نیم ساعت تمام می شود. سارا ایوانوکا همسایه ی پیرشان هم برای خداحافظی با آنا و بچه ها شربت نعنا درست کرده و در آن یخ ریخته تا کام همه ی حاضرین را شیرین و خنک کند.

سالیوان اصلا دوست نداشت تیر دروازه های جا مانده از حادثه ی چند روز پیش را در گوشه ی حیات خانه ی شان  در ذهنش رها کند و فراموش کند. او اصلا دوست نداشت عبور از دیوار بلند حیات عمارت وحشت را فراموش کند و اصلا نمی خواست باور کند که باید برای همیشه هم بازی هایش را و شمشاد های میان بلوار  را، دعواهای ساختگی شان را و بسیاری از خاطراتی که در قعر سوراخهایی که در دل خاک می کندند تا قایم باشک بازی کنند را، برای همیشه رها کند . او در این خاک رسی و در این آبرفت رودخانه بانیاس در همین دوازده سیزده سال به اندازه یک قرن و یک روز خاطره دفن کرده بود و به هر جایش که بیلچه ی هدیه داده شده از سوی سوزو را فرو می کرد میتوانست دفینه ای از یک دهه ی گذشته را بیرون بیاورد و با آن سرگرم شود.

 گاهی میان دیوار های بتنی خانه های لهستانی ساز و رگه ی شمشاد های شاداب یکی در میان  حاشیه ی خیابان های یک شهر و در گذر عابرین پیاده از کنار مغازه ها و صف های نانوایی  و یا مقابل قصابی های خلوت که گاهی مگس بر شقه های آویزان گوشت میان مغازه می نشست، می توان جستاری از خاطرات کهنه و قدیمی را یافت که مردمان یک شهر بدون داشتن انتظاری اضافه از آن کسب و کار فقط دوست داشتند هر هفته به آن مغازه بروند و خرید کنند تا روی خوش کاسب محل را ببینند و آخر هفته ی خود رابسازند و این ساختار های اجتماعی همیشه می توانست باعث جلوگیری از مهاجرت خانواده ها به سایر محله های بالا و پایین شهر بشوند. اما امروز با مهاجرت کاسبهایی که بازار داغشان را از دست رفته می دیدند، بار و بندیل مهاجرت ها آغاز گشته و کسب و کار وانت دار ها و راننده های کامیون را رونق بخشیده.یک قانون نا نوشته در این مواقع هست که میگوید زمانی که بقالی ها و سوپر مارکتها و نانوایی ها در یک شهر کرکره هایشان را تا نیمه بالا می دهند زمان آن می رسد که مردمان شهر شروع کنند به گریختن و به جایی بروند که هنوز کرکره ها بالا هستند. انگار این نماد کرکره ها و درهای باز مغازه ها مانند نمودار های بورسی عمل میب کند هر چه بالا تر باشد رونق بیشتری ایجاد می کنند و هر چه به سمت پایین بیایند رکود را ایجاد می کنند.

 این روز ها در شهر بانیا لوکا انگارهمه فروشنده ی خانه هایشان شده اند حتی آنها  حاضرند خانه هایشان را به یک دهم قیمت بفروشند ولی هیچ خریداری نیست مگر چند خانواده ی یهودی که ذاتشان با بزخری قدیمی شان عجین شده است.

سالیوان، کنار کامیون در کنار همکلاسی هایش ایستاده و با آنها صحبت می کند. هیچ کس نفهمید میان آنها چه گذشت که همه ی آنها بدون آنکه او را ببوسند و مانند کسی که برای همیشه با مردمان شهرش وداع می کند، گذشتند و لبخند زنان رفتند. حتی یکی از آنها هنگامی که با دویدن دور می شد بلند گفت:

-          پس به زودی می بینمت سالیوان . خوش بگذره. کارداشتی به خانه ی ما زنگ بزن . هنوز تلفن ما قطع نشده.

در آن گیر و دار هیچ کس به گفتگوی آنها توجه نکرد و نفهمید که سالیوان قرار نیست به این مهاجرت اجباری تن بدهد. سالیواان بعد از پایش نگاه پدرش که هنوز مشغول بزکش کردن بار های باقیمانده است به سمت کامیون  دست‌هایش را بر لبه‌ی چوبی قسمت بار کامیون می گذارد  و به انگشتان دستش نگاه می کند. هنوز سیاهی خاکبازی هایش زیر ناخنها جا مانده و به صورت کامل برطرف نشده است. هر چند از آن روز به این طرف دو بار حمام رفته است ؛ انگشتانی که دیگر انگشتان یک کودک به نظر نمی رسد. در دلش غوغایی برپاست. او از عواقب تصمیم که گرفته بصورت کامل آگاه نیست و نمی داند چه عوارض هولناکی در پی تصمیمی گرفته است برایش به وقوع خواهد پیوست.ولی او خوب می دانست آن تصمیمِ برملا نشده می تواند به طعم گناه نافرمانی آغشته شود و شلاق خوردت از پدر اندرو و توبیخ های او را در پی داشته باشد، درست مانند توبیخ هایی که دو سه سال پیش در پی یک شب به خانه نیامدن برایش رخ داده بود. سالیوان قبلا مزه ی نافرمانی و عواقب آن را دیده بود ولی نمی دانست نا فرمانی فقط دفعه ی اول نافرمانی است و برای دفعات بعدی روالی است که سایرین مجبورند آن را به عنوان سبک زندگی نفر مقابلشان بپذیرند . و ای کاش همه ی انسان ها می توانستند در برابر حکم دیکتاتور مقابلشان برای دومین بار مقاومت و اقدام به نافرمانی کنند تا برای همیشه از یوغ دیکتاتور مقابلشان خلاص شوند و طعم آزادی را بچشند.

وقتی مادر، با آن چشم‌های سرخ و لبخند لرزان، بچه‌ها را یکی‌یکی در کابین راننده سوار می کرد، سالیوان یک لحظه پشت سرش را نگاه می کند. به پنجره‌ی اتاقش در طبقه ی فوقانی خانه . زیر شیروانی. پنجره اش باز است و پرده اش هم به کناری رفته است . آن پنجره‌ای بود که شب‌ها از لای آن ستاره ها را  می‌شمرد، و گاه صوفیا را در خیال آن ستاره های دور دست نقاشی می کرد. در میان این خیال پردازی میان پنجره دست سنگین و گرم پدرش بر شانه‌اش می نشیند.

– - کمربند بار رو بکش، پسرم. کامیون به زودی راه می افتد.

سالیوان لبخند می زند و به چشمان پدرش نگاه می کند. به چشمانی که مشغول دروغ گفتن به آنها است . سالیوان نادانسته در شرف اجرای دومین نا فرمانی کردن در برابر خواسته ی پدرش قرار گرفته است. نافرمانی بزرگی که ناخوداگاه او را به رهایی از فرمان های بعدی هدایت می کند. جای زیادی در قسمت  بار کامیون نیست. فقط به اندازه ی نشستن دو نفر زیر برزنتی که بر سقف قسمت بار کامیون کشیده شده که باران احتمالی مسیر، اسباب و اثاثیه را خیس نکند. او از میان برزنت پرده مانند انتهای کامیون که از وسط چاک خورده و باد آن را به بازی گرفته ،یک خط در میان بیرون را نگاه می کند.

تصویر حرکات پدر زمانی که بیل کنار خیابان افتاده را بر میدارد و به داخل خانه می برد  و قبل از رفتن به داخل خانه برای آخرین بار به کامیون نگاه می کند را انگار دوربین های دهه ی 1920 میلادی که برای ضبط فیلمهای کمدی کلاسیک چارلی چاپلین استفاده می کردند، ضبط کرده است. این تصویرشکسته و همراه با پرش های پشت سر هم برروی پرده ی برزنتی انتهای کامیون در انتهای قرنیه ی چشمان سالیوان جان گرفته و نمایش داده شده است. به همین سادگی دور شدن و رفتن و جدایی اتفاق افتاده است. به همین سادگی مادر آنا و بچه ها برای آخرین بار اندرو را دیدند و بدون خداحافظی بزرگ و به یاد ماندنی او را ترک کردند و در میان کوچه پس کوچه های جنوب شهر بانیا لوکا رهایش کردند و رفتند. ای کاش به معنای واقعی دوربین های دهه ی هزارو نهصد بیست میلادی وجود داشتند و می توانستند این لحظه ی دراماتیک جدایی را برای باز آفرینی خاطرات قدیمی خانواده ی سیمیچ نمایش دهند. فقط مولف قصه می داند که این جدایی به ظاهر ساده در دل خود ابدیتی پنهان نموده که هیچ کدام از طرفین از هم جدا گشته تا مطلع شدن از لحظه ی رخداد آینده هرگز نخواهند فهمید که این لحظه ی جدایی در دل خود درامی جانسوز دارد که زیر لاستیک های کامیون له شده است. ای کاش آنها می توانستند ساعتی بیشتر در کنار اندرو سیمیچ بنشینند و جانانه تر با او خداحافظی کنند. شاید بچه های خوردسال اندرو تا آخر عمرشان به یاد نیاورند رنگ چشمان پدرشان چه رنگی بوده است زیرا آنها همیشه به محض بازگشت پدر به خانه دست های او را می دیدند نه چشمان او را .

با عوض کردن دنده ی کامیون سرعت آن اضافه و در نگاه سالیوان خانه ی آرزوهایش از نگاه او دور تر و دور تر می شود. کوچه‌ها، دیوارها، درخت بلوطی که سرش همیشه کلاه پرنده‌ها بود، همه دور می شوند.  در دل سالیوان شور و ولوله ای برپاست. او هنوز نمی داند که در لحظه ی آخر می تواند تصمیمی که گرفته را عملیاتی کند یا نه. این تصمیم می توانست آخرین تصمیم زندگی اش و یا شاید اولین تصمیم مهم زندگی اش اگر زنده بماند، باشد. به هر حال مغز و ذهن بی تجربه ی او نمی تواند مانند ذهن با تجربه ی یک مرد میانسال همه ی نواسانات پیش رو را بررسی و پیشبینی نماید و نمی تواند کمی به صحنه های پیش رو که او را به چالش خواهند کشید بیندیشد . از این رو این تصمیم و اجرای آن از اهمیتی بر خوردار بود که بیان عمق آن برای هر مولفی سخت و دشوار به نظر می رسد. وقتی کامیون پیچ سوم را رد می کند، سالیوان آرام به برادرش می گوید چه در سر دارد و اسرار از راز خود برای یکی از اعضای خانواده اش می گشاید.او از برادرش می خواهد که نترسد و با پریدن او از کامیون نهراسد و فقط ساکت بنشیند.برادر کوچکش چیزی نمی گوید. فقط در برابر خواسته ی سالیوان گوشه ی چشمش اشک می نشیند. او که به تازگی نه سال را پشت سر گذاشته و به تازگی فهمیده که برای مدتی طولانی نباید منتظر پدرش باشد و اکنون با هراسی تازه روبرو شده که نمی داند در برابر آن چه واکنشی باید نشان بدهد. سالیوان صورت او را می بوسد و به آرامی اشک هایش را پاک می کند و دوباره دلداریش می دهد و در قامت یک گفتار کوتاه از این طفل نه ساله مردی خیالی می سازد که باید در برابر سختی ها مقاومت کند و اکنون به عنوان مرد خانواده مراقب مادر آنا و خواهر ها باشد. و امان از خیال آفرینی برای یک قامت کوچک که می بایست تمام اعضا و جوارحش را برای تصرف همه ی پیکره ی خیالی تازه ساخته شده تکه تکه کند. و این اتفاق برای برادر کوچک سالیوان رخ داده است.

برادر  با چشمانی حیران همراه با سکوتی نا امن، نگاهش می کند و منتظر می ماند تا سالیوان اقدامی را که گفته چیست، نمایش دهد. کامیون از چهارراهی می گذرد که به پایان شهر ختم می شود و دیگر از قلمرو حکومت موتور سیکلت هاردلی دیویدسون پدرش خارج می گردد. سالیوان برای آخرین بار به چشمان برادرش خیره می شود و در حالیکه پا به رکاب انتهای قسمت بار کامیون گذاشته به برادرش لبخندی می زند و کوله بر دوش در اقدامی حساب شده زمانی که کامیون به واسطه ی گردش در آخرین پیچ خیابان سرعتش را  کم می کند به پایین می پرد چند قدمی همراه کامیون می دود زمین می خورد و بعد همراه با درد از جایش بلند می شود و در برابر نگاه گمگشته و تنهای برادرش می ایستد و لبخند می زند. برادرِ خردسال ولی حیران، دور شدن سالیوان را به چشم می بیند و تازه می فهمد که سالیوان چقدر قوی بوده که توانسته از کامیون بپرد و به زمین بخورد و بعد سر جایش بایستد و لبخند بزند. آخرین چیزی که میان این جدایی در این لحظه برای این دو برادر  رقم می خورد قطرات اشک بی صدایی است که از چشم کودک خردسال به واسطه ی اجبار به درک تنهایی اش ریخته می شود تا دور شدن سالیوان کامل شود و از نگاهش ناپدید گردد.

سالیوان بعد از پیاده شدن از کامیون و دویدن در پی آن و ملاحظه ی نا امیدی چشمان برادرش و دور شدن مادر و خواهر هایش و بار و بندیلی که زیر برزنت جا خوش کرده، نفس عمیقی می کشد و با گامهایی کوچک پای به مسیر آغاز حیات تازه اش می گذارد که فقط پدر بزرگش سوزو، می دانست او به زودی پای در این مسیر خواهد گذاشت. به نظر می رسد سوزو از سالها قبل واقف بوده که در این روزها و در بانیالوکا چه رخ خواهد داد که مجبور شده بود مغز و جان نوه اش  را برای این روز ها آماده کند. بانیا لوکا، با تمام خطرها و دل‌دادگی‌هایش، با تمام زیبایی هایش و با تمام خیابان های خلوتش که جولانگاه بازی میان بچه ها می شد در انتهای تابستان های گرم  حالا قلمرو گام های او شده است. گام هایی که از این به بعد باید اسرار زیستن در تنهایی را بیشتر از همیشه درک کند و با آن دست و پنجه نرم کند.سالیوان باید کم کم بفهمد که از این لحظه به بعد او دیگر بچه نیست هر چند صورتی کودکانه داشته باشد. هر چند از یک دقیقه پیش از پریدن تا یک دقیقه بعد از پریدن از کامیون در حال حرکت او هرگز قد نکشیده و سبیل های تازه روییده اش پر پشت نشده است. به هر حال این قانون که همیشه بزرگ شدن های اجباری  به یکباره در دل یک تصمیم دلهره آور و  خاص شکوفا  می شود و به یکباره ریشه می دواند و به آنی تبدیل به نهالی می شود که اینبار انتظار می رود به درختی تنومند بدل شود،همیشه وجود داشته و دارد و خواهد داشت. ولی اینبار این بزرگ شدن ظاهرا  قوی تر و بلند تر و محکم تر از درخت تنومندی است که اندرو و پدر بزرگ سوزو به آن تبدیل شده اند.

در هر خانواده‌ با چنین ساختار اجتماعیِ خاص که پدر در آن نقش اصلی را ایفا می کند و فرزندان همه دانش آموخته ی مکتب او می شوند در کنار همسری که رهبری شوهرش را پذیرفته و در برابر آن عاشقانه تمکین کرده و هرگز از فرمان صادره ی شوهرش تمرد ننموده، وقوع رخدادها و نافر مانی هایی  از این دست، نه تنها عجیب نیست، بلکه گاه ضروری و اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد؛ در این واقعه که  یک چریک جنگجو با کوله باری از تجربه ی نظامی در میانه ی جنگ قفقاز و لبنان و خاورمیانه، که خود را تعمیر کار ماشین آلات کشاورزی در میان مردم شهرش معرفی کرده، قطعا او باید فرزندی شورش گر جون خودش داشته باشد که نا فرمانی کردن را به راحتی بتواند انجام دهد و برای خود قلعه ی آزادی بسازد قبرای همیشه. حتی اگر این نا فرمانی کردن او را در برابر تنبیهی جانکاه مواجه سازد.

این نوع  فرزندان که احتمالا در میان لایه های کروموزمی شان، ژن  بیزاری از قوانین اجتماعی و اقدام به بیدادگری در برابر هنجار های اجتماعی وجود دارد، با توجه به بافت محیط خانوادگی که پدر شورشی، سالار خانواده است، همچون عظمت ساختاری در فیل پدر خوانده، تنبیه شدن و تحمل درد آن را موضوعی گذرا می بینند و می دانند که بعد از گذر کردن از درد تنبیه شدن، دنیایی تازه با قوانینی تازه در برابرشان قرار خواهد گرفت . از این رو آنها عبور از درد شلاقی که به کفلشان و یا کف پایشان می خورد را مانند گذر راننده ای که از روی دست انداز مسیر می گذرد ، می بینند . در حالیکه در افراد عادی ممکن است یک بار تنبیه شدن فرزند باعث به انحطاط رفتن اندیشه ی فرزندشان و ایجاد زمینه ی خودکشی در آینده برای او شود. این تفاوت هنجار محیطی و کروموزومی که محیط بر آن بیشتر از خواص کروموزومی تاثیر گذار است در دل خود چینشی عمیق از بزهکاری های قابل پذیرش اجتماعی می آفریند که سالیوان هم از این قاعده مستثنی نیست.

با در نظر گرفتن این تفاسیر عمیق از منظر نویسنده، هیچ واقعه‌ای در چنین روایتی قابل پیش‌بینی نیست . نه از آن‌رو که جهانِ داستان بی‌منطق است، بلکه دقیقاً برعکس؛ چون جهان داستان، همچون جهان واقعی، سرشار از نیروهایی‌ست که در لایه‌های پنهان ذهن، در خلوت شب‌های بی‌خواب مادران، در شوق گنگ پسران نوجوان، در تعارض خاموش پدران متفکر، در حال تدارک زلزله‌ای بی‌صدا هستند و این بی‌ثباتی و این ناپایداریِ ریشه‌های روانی و تاریخی، به قلم، آزادی می‌بخشد؛ تا اندیشه‌ها، واژگان، و رویدادها چون رودخانه‌ای خروشان، از مسیرهای پیش‌بینی‌ناپذیر عبور کنند و در عین حال شکوهی پنهان و وجدآلود به همراه بیاورند. شاید این همان رسالت پنهان ادبیات باشد؛ اینکه در دل بی‌نظمی، نظمی عمیق‌تر را پنهان کند؛ نظمی که نه به چشم عقل، بلکه به اشراق دل، دیده می‌شود.

نویسنده در این لحظه، قصد ندارد دست خواننده را بگیرد و او را به پشت صحنه‌ی روایت ببرد . چرا که او باید در دل داستان بماند، با شخصیت‌ها نفس بکشد، بترسد، دل ببندد، و نافرمانی کند. اما در عین حال، لازم است بداند آن‌چه اکنون در حال شکل‌گیری‌ست، تنها یک مهاجرت ساده یا تصمیمی خانوادگی نیست. این آغاز، تَرَکی‌ست که از درون خانواده آغاز می‌شود و تا اعماق تاریخ شخصی و قومی کشیده خواهد شد.

زیرا ریشه‌ی این خانواده، یعنی پدر، اکنون درگیر دغدغه‌ای بزرگ‌تر از سقف خانه و مدرسه‌ی بچه‌هاست؛ دغدغه‌ای که با آتش و آوار و ابهام گره خورده و قرار است، دیر یا زود، یک فرزند نوجوان را نیز در کام خود فرو بکشد. این فرزند، شاید سالیوان باشد که اکنون هنوز بر آستانه‌ی انتخاب ایستاده و تنها غرور خاموش نوجوانی‌اش نشانه‌ای‌ست از طوفانی که در راه است.

و اینجاست که داستان، از سطح روایتِ یک خانواده فراتر می‌رود و بدل به پژواکی از سؤال‌های بنیادین بشر می‌شود: آیا می‌توان هم‌زمان وفادار ماند و نافرمان هم بود؟ آیا در دل جنگ و گریز و مهاجرت، عشق می‌تواند زنده بماند؟ و آیا اصلاً ممکن است، بی آنکه تاریخ را فهمیده باشیم، از تکرارش بگریزیم؟

فهرست و قسمتی از کتاب لذت ناچاری
این کتاب یک بیانیه ی تجربه شده از سوی نویسنده است...