14050320
0838
یکبار که شروع می کنی به مرور کردن احوالات اکنون و احوالاتی که در کنارت در حال گذر کردن هستند به این نتیجه می رسی که جریان رودخانه همراه با شنریزه ها و تخته سنگ ها ی درون و حاشیه ی رود طوری در هم و برم شده است که نمی شود برای لحظه ای وقایع ثانیه ای بعد را پیشبینی نمود ولی حقیقت با این واقعیت متفاوت است زیرا در دل این رود به ناچار ماهی ها در خلاف مسیر رود مجبورند به شنا کردن و تقلا کردن.
و این حرکت خلاف جریان مسیر رودخانه می تواند پیشبینی حرکت بعدی ریز قطرات آب رود را برای ناظر بیرونی مهیا سازد. زیرا که حرکت ماهیان قعر رود خانه با یک الگوی دائمی به سوی آنچه برایشان مهم است سال ها است که به تقلا کردن پرداخته اند. و اگر ناظر حواس پرتی نکند و از رصد این جریان دست برنداردمی تواند حرکت بعدی را پیش بینی کند.
پیشبینی حرکت بعدی ماهیت زنده در هر جریان رودخانه مانند، همیشه قاعده ای را ایجاد نموده که بشود رخدادی افزونگر و نه افسونگر را بتوان در مسیر ماهیت زنده به پیشبینی روئیت کرد و بر آن اساس تصمیی درست گرفت تا ارزش یک ثانیه به اندازه ی ده ثانیه ارزنده شود.
و امروز باید دید که آنکه مشغول نوشتن این مقوله است خود، ماهی رود است یا ناظرِ ماهی.
جمشید به نوشتن ادامه می دهد و در غیاب یوحنا اینگونه به خود نهیب می زند.
تصمیم به اینکه ناظر باشی یا ماهی با خودت است ای جمشد. این تو هستی که باید به انتخاب راهی که برایت عیان شده است بپردازی.
اینجا ماهی بودن یا ناظر بودن مهم می شود.
اگر بخواهی ماهی باشی باید به دل آب بزنی و در میان این همه ماهیان مسیر تن دهی به حوادث آب و خاک و جانوران و گذر کنی یا گرفتار حادثه شوی.
و اگر بخواهی که به نظارت رفتار ماهی وجود خودت بنشینی آنوقت تبدیل خواهی شد به سنگواره ای قدیمی از یک ماهی بسیار قدیمی که امروز به سنگواره تبدیل شده است و آنقدر محکم در جای خود در دل سنگ خارا نشسته است که هیچ جریان سیل گونه ای نخواهد توانست به راحتی آن را از میان سنگ بیرون بکشد و از بین ببرد.
ای جمشید اینجا تو باید خود انتخاب کنی که قلب تپنده ی گذرا را می خواهی یا آرامش خفته در خاموشی نبض و قلب را
جمشید در حال دست و پنجه نرم کردن با اندیشه ی خود است و با خود در خمیدگی اندیشه اش به کلنجار رفتن مشغول است گاهی به دلدرد می افتد و گاهی به موسیقی گوش می دهد و گاهی خود را به این وا میدارد که به دنیای درونش قوس کند ولی در این حین به این گرفتار می آید که اگر به درون برود، بیرون چه خواهد شد و از این رو این رخ داد ورود به دنیای درون برای او رخ نمی دهد.
گاهی احساس می کند هیچ سخن تازه ای نیست و به همین دلیل داستان ماهی و فسیل را برای خود می سازد و بعد آن را مچاله میکند و دور می اندازد تا فراموش کند آنچه نوشته است را.
و بعد
به این می اندیشد که باید خود را آغشته ی محیط اطرافش و مردم جهان پیرامونش نماید تا در میان آنها به رقص بپردازد و مانند آنها بگذارد تا رخداد ها او را در بر بگیرند و بعد می هراسد و فرار میکند و به خلوتگه خود می رود.
یوحنا در غیبت است و همه ی داستان های قدیمی که مشید و یوحنا آفریده اند در جریان هستند و نوسان اندیشه به واسطه ی نوسان هورمونها در جان جمشید جریان ندارد و نواخت زندگی در نوسان نیست
و اکنون همین نوسان در زندگی جمشید کم است که او را به واگویه گفتن های قدیمی اش دچار سازد که وادار شود بره استخراج معدن وجود تنهایش .
و از این رو جمشید به یاوه نوشتن می پردازد تا عادت دیرینه ی روزمره نگاری را فراموش نکند و شاید این نوع نوشتن چندی ادامه پیدا کند.