Skip to Content

فهرست و قسمتی از کتاب لذت ناچاری

این کتاب یک بیانیه ی تجربه شده از سوی نویسنده است...
1405/03/15 توسط
فهرست و قسمتی از کتاب لذت ناچاری
قاسم منهی

بسم الله الرحمن الرحیم

لذت ناچاری

قاسم منهی

 

 

 

فهرست:

چرا این کتاب را باید خواند.

مقدمه

از طرف ویراستار به خواننده :

تقدیم:

موضوع : مفهوم تجربی شکر گزاری

درک نوسان در محور سینوسی

موضوع : مساله ی فراموشی در شکر گزاری

مساله ی انتظار و توقع در شکر گزاری

موضوع : چگونگی رسیدن به درجه و مقام شکر گزاری  ( گذر تجربی یا گذر علمی)

موضوع : قرادادها

اولین کلمه : خدا

دومین کلمه : بُعد

کلمه ی بعدی:قرارداد

تعریف تجربی کلمه ی ایمان:

معنای تجربی کلمه ی تقوی :

معنای تجربی کلمه ی عمل صالح :

معنای تجربی کلمه ی گناه :

معنای تجربی کلمه توبه :

معنای تجربی کلمه ی مرگ :

معنای تجربی کلمه ی بیماری:

معنای تجربی کلمه ی ذهن آزاد:

معنای تجربی کلمه ی باور :

معنای تجربی کلمه ی نماز :

معنای تجربی بردن و باختن:

با خدا قرارداد ببندیم ( اصل اول )

چگونگی محافظت از قرارداد با خدا ( هر کس مشغول کار خودش باشد)

قرارداد اجباری با خودمان ( اصل دوم )

ورع

قرارداد دوم . قرارداد (( قاعده ی پرهیز))

همه ی انسان ها و موجودات از ابتدا تا انتهای عمر شکر گزارند.

مساله ی شکر گزاری دوپامینی و قیف وارونه

مساله ی استعداد القایی

آیین انتظار و توقع

لاجرم اتفاق می افتد ( عمل صالح )

بعد از خوردن میوه ی اول چگونه ادامه دهیم

مقصد کجاست؟

مبحث دعا و دعا از کجا می آید و به کجا می رود

موضوع تسلیم شدن ( کجا تسلیم شویم و کجا نشویم)

                موضوع تجربی انفاق

نگاه تجربی به کتب ملقب به آسمانی ( در قرآن چه نوشته شده است که باید به آن توجه نمود)

چرا ناملایمات زیبا می‌شوند؟

تولدت مبارک

انجام دادن یا انجام شدن ( نماز بخوانیم یا نماز ما را بخواند)

مقام شور ( حس توانمندی)

مقام شعف

مقام بُهت و سکوت

مقام ناچاری

یا شاکر و مشکور

ابزار های مسیر

 

 

 

چرا این کتاب را باید خواند؟

چون زندگی به شرط نفس کشیدن و ضربان قلب داشتن به ناچاری ادامه پیدا می کند تا لذت آفریده شود.

بعد از شروع نفس کشیدن، انسان بدون آنکه بداند اینجا کجاست تا آخر عمر در اقیانوسی به نام ((ناچاری)) تقلا می کند؛ گاهی قد کشیده و گاهی زیر فشار این ناچاری آلوده به جبر قامتش خمیده می شود و بعد موهایش سفید می گردد و پیر می شود و در آخر بدون ادعا سر بر زمین می گذارد  و جان می دهد و نفس کشیدن را برای همیشه فراموش می کند. چون قلب دیگر نمی تپد.

به هر حال این راه به اجبار رفتنی است برای همه گان.

یکی به رنج می رود یکی به گنج یکی به درد و یکی به لذت.

انسان ها چه بخواهند و چه نخواهد به این لذت و به این ناچاری اجباری دچار هستند و با همین ناچاری جان می دهند و می میرند.

یکی به رنج می رود یکی به گنج یکی به درد و یکی به لذت.

انگار تنها مسیر مستقیم گذر انسان برای رسیدن به خانه ی جاودانه اش از این خیابان که نامش ((لذت ناچاری )) است، می گذرد؛ و  انسان این مسیر قبلا رفته شده توسط اجدادش را، اینبار  مجبور به دوباره رفتن است و دوباره مجبور است به دم نزدن برای مزه مزه کردن لذتی تازه در امتداد یک ماجراجویی قدیمی به نام (( لذت ناچاری)).

 ره یافتگی اجباری در مقام ناچاری، طعمی تازه است از لذتی که به اختیار یا به جبر انسان را دچار خود می کند و او را اسیر رفتن در این مسیر می نماید.

چه بسا اگر آگاهی بر این ناچاری محقق شود، لذت حاصل از آن هزاران بار چشیدنی تر و خوش مزه تر خود را عرضه می کند.

انسان اگر بخواهد مسیر ناچاری را آگاهانه برود به اختیاری جبارانه، مسیر ناچاری را به لذت رفته است و اگر نخواهد در برابر این مسیر اجباری تمکین کند و سر تعظیم فرود بیاورد، به جبری عصیانگر دچار شده و به لذتی اجباری راه را خواهد رفت و غیر از این دچار شدن به لذت ناچاری راه دیگری نیست که انسان را به انتهای رضایت حضور در این دنیا برساند.

و دقیقا به همین دلیل این کتاب در پاسخ به نیاز و سوال نویسنده از ارباب کائنات، نوشته شده است در زمانیکه نویسنده ی خوشبخت و خوش اقبال نمی دانست چرا این زیستن اجباری وابسته به نفس و ضربان قلب را، باید تحمل کند برای رسیدن به هدفی که خودش تعیین کننده ی آن نبوده است.

نویسنده ی خوشبخت و خوش اقبال به اعتراف شفاهی خودش تمام متن این کتاب را از سر ناچاری نوشته است، تا تجربه ای نیک در قالب یک یادگیری تکرار شونده را برای خودش بیافریند که هر ساعت بتواند به آن رجوع کند برای جلوگیری از نسیان و فراموشی مسیری که برایش عیان شده است. زیرا او احساس می کند، دنیا برایش، این مسیر را خواسته است. مسیر ره یافتگی اجباری به لذت ناچاری.

با این اوصاف او اینگونه داستان واگویه های درونی اش را در جای جای حیاتش نوشته است که چند خطی از آن در اینجا نشر یافته است. او در میان خاطرات و برخی از جزواتش نوشته است که:

 ((و وای بر زمانی که دنیا برای ما رهیافتگی را بخواهد و ما آن را برای خودمان نخواهیم و یا آن را در مسیر حیاتمان متصور نباشیم. آنگاه است که جبر در کنار لذت ناچاری، قرار می گیرد و انسان بیچاره و راه گم کرده را به مسیری باز می گرداند که مجبور می شود به آن بپردازد به قیمت از دست رفتن همه ی دلبستگی ها و دلخواسته هایش به درد و رنج و مشقت اجباری. و اینجا می توان گفت:

 بله، اگر کائنات و دنیا بخواهند و زمان آن رسیده باشد، انسان مجبور است به این لذت دچار شود و آلوده به ناچاری خاصی گردد که نه خود، آن را خواسته است و نه آن را متصور بوده است به قیمت از دست رفتن تمام دلبستگی هایش و دل خواسته هایش و در ادامه به قیمت جانش.

 آری با این سخن می توان گفت برای ورود اجتماع بشری به بهشت و به مدینه ی فاضله ی متصوره برای همه ی اعضای یک اجتماع لازم است تا انسان ها در مسیر اجباریِ لذت ناچاری قرار بگیرند و رهنمون شدن اجباری را تجربه نمایند چه به جبر چه به اختیار.

 درک این مقام و آلوده شدن به لذت ناچاری همین است.درک این لذت و ورود به مسیر اجباری آن هرگز اجازه نمی دهد یک لحظه از عمر آدمی  به بطلان و گرفتاری و ناخوشی و ندانم کاری سپری شود.))

 

این نوشتار، استیلای اندیشه ای است تحمیلی، از ناکجا آبادی که بر سر غرایز انسان مختار با اشرافیت مطلق در جهان هستی، از لحظه ی شروع بالندگی او بر وی فرود آمده و هر روز رنگ و لعاب حضور این لذت را بر انسانِ در حال شکوفایی علمی و رفتاری بیشتر می نمایاند. این جبرِ آغشته به اختیار در موضوع لذت ناچاری، یک لطف الهی است که می خواهد انسان راه گم کرده را به ناچار در مسیر حقیقیِ حیات، ثابت قدم، به پیش براند و کار را تمام کند برای همیشه تا جامعه و مدنیت و بشریت، توامان رهنمون شوند.

این کتاب، یک نوع جلوه گری از  استیلای یک تحمیل جبارانه ی ارزشمند است  که به زودی انسان (( ناچار)) را در مواجهه با آن، مجبور خواهد ساخت تا دیگر نتواند خطا کند و فقط در مسیر استعداد و ذوقش به اهتمامی خردورزانه، زمان خود را سپری نماید و در انتها به شادی، دنیا و جامعه ی فاضله ای که خودش در ساختن آن سهیم بوده را برای همیشه در اوج رضایتِ قلبی ترک کند و خاموش شود. مانند بسیاری از رهیافتگانی که پیش از ما از این دنیا رفتند و فقط لذت انفرادی از این رضایت قلبی را درک کردند در حالیکه آرزوی مدنیت فاضل گشته را با خود به گور برده بودند.

در پی ناکامیِ رهیافتگانِ فردی که آرزوی مدنیتِ رهیافته را داشتند می توان آثار بسیار ارزشمندی از میزان حسرت آنها را در آثار هنری بر جای مانده از آنها یافت و ملاحظه نمود که در آن مسیر ناچاری را به فرزندانشان می خواستند بنمایانند و در ادامه بیاموزانند. ((برای درک این موضوع به دیوان شمس و آثار عطار و خیام و بسیار دستنوشته های نفیس رهیافتگان غربی و شرقی میتوان مراجعه نمود.))

با این اوصاف باید بپذیریم که هیچ اثر خاصی از انسان رهیافته، تا ابد ماندگار نخواهد ماند، مگر نمایه های هنری بر جای مانده از  مقام ناچاری نهادینه شده ی فردی او که در قالب مدینه ی فاضله ی اجباری پیرامونش نمایان و محقق شده است.

امروز، بهترین روز های حیات مختارانه ی بشر است که هر چه دلش می خواهد را در مقام جهلی که به آن دچار شده با پرداخت اندکی ((تاوان خطایی که انجام می دهد)) می تواند از سر بگذراند.

 وای بر انسان های آینده که آگاه تر از ما خواهند زیست.

آنها اگر خطایی کنند بهایی بسیار گرانتر را به و اسطه ی آگاهی نهادینه شده ی تدریجی که در حافظه ی تاریخی مدنیت رو به رشدشان، هر روز به آن اضافه می شود، خواهند پرداخت.

جامعه ی آگاه آینده که از نسل فرزندان ما در این دنیا خواهند زیست، دیگر نخواهند توانست در رقابتی سهمگین در کلاه برداری های فردی و گروهی از همدیگر و تجاوز به عنف همسایگانشان و نابودی خودشان به رقابت بپردازند و آنها، دیگر نخواهند توانست به خونریزی های متداول امروزی خود ادامه دهند و در ادامه، از حجامت جامعه ی بشری مجبور می شوند برای همیشه دست بردارند و به حجامت دل خود بپردازند و از دیگری فارق شوند تا کشتی نجات از جنس فرهنگ نهادینه شده، همه گان را به سرمنزل مقصود برساند آن هم به اجبار نه به اختیار.

با این اوصاف درک اینکه رفتار فردی انسان ها در کنار هم باید تحت کنترل قدرتِ قانونی نافذ قرار گیرد تا جداره ی کشتی نجات دریده نشود، یک عمل همگانی و کنترل گرایانه است که انسان در وادی جبر، مجبور است به آن تن دهد و در برابر آن تمکین نماید تا به لذت ناچاری دچار شود؛ که اگر نکند قطعا به جبر زمانه ی آگاه گشته، به آنی کشته شده و از میان خواهد رفت.

در این وادی، جوامع هم به همین شکل اصلاح می شوند و توسعه می یابند. جبر ناچارانه ی درد آفرین در انتها به جوامع و مدنیت کهنه و همه ی انسانهای ساکن در آنها لذتی مشعوفانه به ناچار هدیه خواهد داد و آنها را به اجبار به شادی کردن وا خواهد داشت.

مسئله‌ی تعالی و ارتقا یافتن مقام اشرفیت انسان در حیات بشر امروز که تا اینجای مسیر حیاتش را بر محور زمان در کره‌ی زمین سپری کرده، از نگاه بسیاری از اولیای اندیشه به شکل های مختلف مورد بررسی و جراحی قرار گرفته و ثمراتی از این بررسی ها و جراحی ها بصورت مستنداتی اندیشه محور برای  هدایت انسان از درک مسیر درستِ زندگی در نوشتار ها و کتب چاپی و تصویری منتشر شده است.‌

من هم به عنوان یک نو قلم ابدی و نو اندیش بدون ادعا تا آخر عمر، که ناخوداگاه از همان اوایل کودکی به این موضوع علاقمند بودم ناچار به این وادی و این موضوع پرداختم و خودم را در آن آزمودم و نتایج آن را در زندگی روزمره ام دیدم و نوشتم و از درج کلمات آن در این ساختار نوشتاری لذتی مضاعف را تجربه نمودم که اکنون هم در مقابل من است و هم در مقابل دیدگان شما خواننده ی محترم.

این قسمت را بی دلیل توضیح می دهم:

بعد از چهل و هفت سالگی در میان لحظاتی که مشغول تکمیل رمان عظیم گمنام بودم، به یکباره حجمی از کلمات در غالبی اندیشه محور با عنوان لذت ناچاری بر من چیره گشت و من همه ی بازنویسی رمان گمنام را رها نمودم و به یکباره به موضوع لذت ناچاری پرداختم و در مدتی کوتاه آن را نوشتم و آماده ی انتشار نمودم. اما هرگز اتفاقات روزگار اجازه نمی داد که این نوشتار در همین جا به مقام نشر نائل آید و هر روز دسیسه ای از دنیایی دیگر که نمی دانم از کجا بود  مرا به این وا می داشت تا در انتشار این کتاب عجله نکنم و دوباره به بازنویسی مشغول شوم و همین شد که تولید این مجلد به طول انجامید.

اگراغراق نباشد، من یقین دارم،  این تجربیات که شاید شما هم بعضی از آن‌ها را تجربه کرده باشید و شاید همه‌ی آن‌ها را و بلکه بالاترو بیشتر، اکنون در شرف تکوین و تکمیل شدن قرارگرفته است و نتیجه‌ی آمیختگی این تجربیات کهنِ انسانی می‌تواند ((به زبان ساده و تجربی))راهی خلاقانه‌تر در مسیر تعالی فردی و اجتماعی همه‌ی انسانها بیافریند.

به همین دلیل من عناوین هویدا شده در برابر دیدگانم را و آنچه ذهن مرا مشغول خودش کرده بود را در ابتدای راه، فهرست وار  نوشتم  و بعد به‌تدریج به شرح و توسعه‌ی تک تک آن مفاهیم با نگاهی تجربه گرا و با در نظر گرفتن مفاهیم علمی در دسترسم ((در این غالب نوشتاری ساده)) پرداخته و توسعه دادم تا کتاب لذت ناچاری زاده شد.

من به عنوان نویسنده ی این بند های در هم تنیده، معتقدم، این نوشتار به درد افرادی می خورد که تجربه ی زیستن انسان های دیگر را دوست دارند بدانند و بدانند بر آنها در طول مدت زندگی زمینی شان چه گذشته است و یا تجربه کنند مسیر رفته ی او را و بعد همین مسیر را و تجربیات حاصل شده را به نقد، موشکافی نمایند. و در ادامه، این کتاب به درد انسانهایی می خورد که در زندان انفرادی خود ساخته ی شان گیر افتاده اند و چاره ای بجز خواندن این کتاب ندارند؛ چون زندانبان آنها، این کتاب را خودش خوانده و پسندیده و فقط همین کتاب را برای پر کردن اوقات فراغتشان به آنها می دهد ولا غیر.

وگرنه این نوشتار در نگاه هیچ منتقدی اثری ارزشمند نمی تواند شمرده شود زیرا که همه به راحتی می توانند بگویند که مسیری را که دیگری رفته چه به کار ما افتد؟ ولی به حقیقت مسیر نوشته شده در این کتاب مسیر حیات من نیست بلکه مسیر حیات بشری است که در مقابل نگاه من و ما زیسته و جان داده و مرده است به گمگشتگی و سر در گریبانی.

 مطمئناً در جهان هستی انسان‌هایی هستند که با خواندن این کتاب، رونقِ رقاصی کلمات دل خواسته‌ی شان، در برابر نگاهشان، پدیدار خواهد شد؛ و تیر در شُرُفِ پریدن از کمان آن‌ها را دقیقا به هدف خواهد نشاند. و خداوند بهتر می داند چه شور و شعفی بعد از نشستن تیرِ از کمان پریده به هدف، عاید کمانگیر خواهد شد.

این بخش باید با دقت و تعمّق بیشتری خوانده شود. تمام موارد زیر می تواند تجربه ی خاموش شما هم باشد.

معتقدم:

تنها گناهی که انسان مرتکب آن می‌شود (( اتلاف وقت است)) .

تنها کاری که ما در این دنیا باید انجام دهیم  کشف استعدادهای واقعی و در ادامه کشف استعداد شاخص خودمان است.

تنها لذت قابل ارتقا تا بی نهایت، حرکت در مسیر شکوفایی استعداد و رسیدن به مقامات عالیه‌ی آن است.

تنها شنیدنی برای انسان، شنیدن کلام و صدای استادان شکوفا کننده‌ی استعداد فردیِ شخص است.

تنها دیدنی برای انسان، دیدن آفرینش‌های در مسیر استعداد فردی خودش است که قبلا صاحبان استعداد های دیگر آنها را کشف کرده و یا آفریده و یا  نمایان ساخته اند.

تنها مزه‌ی چشیدنی، چشیدن طعم محبوبیتِ ناشی از اوج گیری و  شکوفایی توان استعداد محور انسان برای خودش است.

تنها مسیر جلوی پای انسان مسیر رفتن به‌سوی آفرینش در انتهای استعداد فردی است.

و بسیار ((تنها اقدام های دیگر)) که خودتان می‌توانید در ادامه‌ی نوشتار آن‌ها را دریابید و در دفتر خود بنویسید.

الباقی، همه، مسیرهای ظاهرا موازی و موربی هستند که می‌شود وارد آن ها نشد و اگر وارد شدیم می‌توانیم پشیمان شده و به مسیر اصلی بازگردیم بدون آنکه نگران ادامه ی زمان از دست رفته ی مان باشیم.

انسان با ریختن خون خودش تاوان رفتن به بیراهه‌ها را پرداخت کرده و می‌کند و در ادامه خواهد کرد.

انسان تنها موجودی است که به‌زودی ابعاد بالاتر از سه بعد حیات خودش را به توانمندی‌های ذاتی خود می‌تواند اضافه کند.

انسان تنها موجودی است که در کرات دیگر کهکشانی، زیستن را آغاز خواهد کرد.

انسان تنها موجودی است که می‌تواند قدرت خلقی بیشتر از قدرت خالق را پیدا کند.

با این اوصاف ما هر کاری انجام دهیم یا در مسیر رشد استعداد فردی و گروهی‌ خودمان است یا در مسیر بیراهه‌ی اتلاف وقت.

تنها ابزار سنجش (( در مسیر بودن یا نبودن)) میزان حس خوشایندی یا ناخوشایندی از لحظه ی حضور است.

تنها ((جاودانگی)) برای انسان ((رضایت دادن)) به لحظه ی مرگ و اذعان داشتن به ادامه دار بودن حیات بعد از مرگ است.

تنها ((کلام قابل نشر انسان))  سکوت  است هنگامی‌که مشغول آفرینش در مسیر استعدادش شده است.

تنها ((سندی)) که انسان باید به نام خودش ثبت کند قلمرو ذهن عصیانگر خودش است.

تنها ((رهایی)) در مقابل انسان، رهایی از مقایسه‌ی خود بااستعداد در حال شکوفایی دیگران است.

تنها کار چشم انسان ندیدن است.

 تنها کار گوش انسان نشنیدن است

 تنها کار پای انسان نرفتن است

 تنها کار دست انسان لمس نکردن است

تنها کار ذهن انسان،سکوت کردن است

تنها کار دستگاه گوارش انسان، سیر شدن از گرسنگی است.

همه‌ی موارد بالا می تواند لرزش ضربان قلب را تا نوک انگشتان دست و پا بازتاب دهد و هیچ لذتی در آن آستانه که بتوان در مقابل آینه ی جان ، لرزیدن خود را در مقام شور و شعف به تماشا نشست، وجود ندارد.

الباقی، هر چه هست، همه هیچ است در دایره‌های درگیر کننده‌ی توخالی تکرار شونده که تاریخ انسانهای خفته در خون خودشان  را ساخته و می سازد.

سؤال:

آیا شما دوست دارید مسیر زندگی‌تان عبرتِ تاریخیِ گذر از حیات زمینی انسان‌های آینده بشود؟

اگر جوابتان مثبت است کتاب را ببندید و مبادرت به خواندن آن نکنید و اگر جواب شما منفی است قدم بعدی را بردارید و ادامه دهید.

زیرا تاریخ در بیشتر مواقع، سرگذشت در خون خفتگان و گرفتاران را نوشته است نه سرگذشت بهروزان و ره یافتگان را.

تنها رقیب ما در جنگِ نَفَس کشیدن، غریزه‌ی لذت جوی افسارگسیخته و تربیت نشده ی ذهن است.

تنها دشمن ما در این مسیر،خودخواهی های قضاوتگرانه است.

ما به این دنیا دعوت شده ایم و در آن گام گذاشته ایم تا بازی کنیم ولی باید بدانیم که این دنیا، زمین‌بازی ما نیست که هر کاری دلمان خواست در آن انجام دهیم، بلکه این زمین،میدان ‌بازی ((خالق)) است که قوانین آن را خودش نوشته و خودش ناظر و داور و قاضی میدان است. با تمکین در برابر قوانین بازی ((خالق)) و توانایی پیدا کردن در الگو برداری از قوانین خالق محور، کم کم می توانیم نحوه ی نگارش قوانین بازی هایی که خودمان زمین آن را خلق خواهیم کرد، بدست بیاوریم و برای آن مهیا شویم و در ادامه با یادگرفتنِ بازی امروزِ خالق و بادر نظر گرفتنِ قوانین بازی امروز، بالاخره ما هم می‌توانیم زمین‌بازی بسازیم و قوانین آن را خودمان بنویسیم .

بر این اساس باید بدانیم:

تنها الگوی رفتاری برای رسیدن به قدرت خلق، تشخیص نوع رفتارِ خالق است . ما باید بر اساس نحوه ی دریافت پاسخِ رفتاریِ خالق و نحوه ی پاسخگویی او  به در خواست هایمان، یاد بگیریم که چگونه می توانیم پاسخ صحیح به سوالات متداول درونی مان و در ادامه پاسخ های خارج از ماهیت وجودیمان را به نحوی شایسته دریابیم و به آن بپردازیم.

تنها میانبر و گذر یک‌شبه از این مسیر، استفاده از ابزار ((شکر گذاری وارونه)) و ارائه‌ی درخواست‌های پیش برنده‌ی رشد استعداد است.

شکرگزاری وارونه بر خلاف شکرگزاری ((زبانی))، رفتار محور است و ما در این روشِ شکرگزاری با توجه به علاقمندی ((استعداد محورمان)) که نمی گذارد بخوابیم و به غرایز بپرداریم، خودبخود انجام می شود و نتیجه ی دلخواه ما را (( مثل کسب ثروت و سلامتی و روابط و ...)) را  می آفریند.

احساس می کنم، کتاب (( لذت ناچاری )) تا اینجای حیات من، تنها کتابی است که می‌توانم با خیال راحت بعد از نشر آن سر بر بالین بگذارم و جان بدهم و بگویم من کارم را در این دنیا انجام داده ام  و آماده‌ی جان دادن و قبض روح شدنم.

 

 

 

 

 

مقدمه

 نمی‌دانم چرا با این نام یعنی (( بسم‌الله الرحمن الرحیم))  شروع کرده ام.

مطمئنم که جانی فراتر از جان من، قلم برداشته و در میان انگشتان من نهاده شده و خود می‌نویسد، که بگوید:

 ((ای بیراهه‌ها از مسیر آفریده‌شده‌های من کنار بروید آن‌ها مرا دوست می‌دارند)).

با این توصیف و با شنیدن این فریاد، و با نوشتن آن بر کاغذ سپید، احساس کردم که او ((خالق)) امروز می‌خواهد تاوان همه‌ی ناآگاهی های پدرانه و مادرانه‌ی کل تاریخ حیات ما را یکجا بدهد.

انگار زمان آن رسیده است که او دوباره خود، قلم در دست بگیرد و خود بنویسد که:

(( ای انسان من، ای مخلوق من، برخیز و بنگر و سکوت کن و بازگرد نزد من. ))

انگار این دفعه  او بیشتر دوست دارد که همه‌ی خانواده‌ها بتوانند فرزندانی نیک‌سیرت و آزاده که توانگری در ذاتشان متبلور شده را در مقابل دیدگانشان ببینند و آفرینش‌های در شرف تبلور فرزندانشان را بستایند.

فرزندانی مسئولیت‌پذیر. که افسار ذاتشان را توانسته‌اند خود در دست خود بگیرند بدون ذره‌ای اتلاف وقت.

شاید به خاطر همین است که من احساس می‌کنم (( او به‌سادگی در میان جانِ منِ نویسنده حلول نموده و خود قلم برداشته و خود می‌نویسد.)) چون من پیش‌ازاین مشغول آفرینشی دیگر بودم و این نوشتار در میانه‌ی راه نوشتار قبلی‌ام قرار گرفت و خودبه‌خود خلق شد.

به‌واسطه‌ی درگیری با درک آگاهانه‌ی  تجربه‌ی حیات فردی و اجتماعی‌ام،  مدت‌ها بود من او را ((خالق را)) از جان خود بیرون کرده بودم ولی احساس می کنم او امروز بعد از مدت‌ها به خانه‌ی جسم و جان من برگشته و مرا در سکوت خود غرق کرده تا قلم خودبه‌خود بنویسد و بیافریند . من در این کارزار هیچ‌کاره‌ام و هیچ‌کدام از این کلمات چیده شده را، من ننوشته‌ام.

به قدرت و جلال و شکوهش قسم که راست می‌گویم.

 ازاین‌رو باید با شجاعت بگویم که این کلماتِ در کنار هم چیده شده، که تصویری از استیلای قدرت مافوق بشری انسان، بر انسان است  همیشه در دسترس ما بوده، مانند (( استیلای نور و حرارت خورشید بر پیکره‌ی منظومه))، ولی ما در اثر پافشاری بر یاد نگرفتن‌های متوالی خودمان، آن قدرت نافذ تغییردهنده را ناخودآگاه نادیده گرفته‌ایم و آن خورشید تابناک در سکوت خویش، میان ما فقط به نظاره نشسته و چیزی نمی‌گوید تا زمان بلوغ، فرابرسد و انسان در مقام ناچاری قرار گیرد و فریاد مدد خواهی سر دهد.

(( ای انسان تو را چه شده که امروز بعد از گذر از جنگ‌ها و خون‌ریزی‌ها و درگیری‌های هلاک کننده به گوشه‌ی عزلت نشسته‌ای و در مقام ناچاری در مادون نوسانِ محورِ حیاتت به کتمان حقایق درونی‌ات پرداخته‌ای. من تو را می‌بینم درحالی‌که دوست داری تیغ بر شاهرگت بزنی و از نفس کشیدن تحمیل‌شده‌ات رهایی یابی، ازآنچه به‌اجبار تو را در مادون احساس حقارتت غرق کرده است. من تو را می‌بینم ای خردمند خفته در خون خود. این دست من است که امروز به‌سوی تو دراز شده و ملتمسانه می‌خواهد تا برای یک‌بار دیگر فرصت  ادامه‌ی حیات را برای من و خودت بیافرینی. به یگانی‌ام و توانمندی‌ام قسم این بار دست‌تو را محکم‌تر خواهم گرفت و هرگز رهایت نخواهم کرد هرچند تو، رهایم کرده باشی. برخیز ای خردمند برخیز.))

 

 

 

از طرف ویراستار به خواننده :

بیان ساده ولی درخور توجه به مسائلی که در این نوشتار می‌آید همه و همه می‌تواند تأثیری شگرف و در عین حال دائمی برای خواننده‌ی آن ایجاد کند. در این نوشتار، سعی شده متن دستخوش متغیرهای ادبی کمتری قرار بگیرد و بیشتر بر اساس نوشتار شهودی نویسنده که ناخودآگاه زاده می‌شود، تبدیل به متنی تاثیرگزار گردد.

یکی از دغدغه‌های نویسنده در نوشتن این کتاب این است که ماهیت دوپامینی شکرگزاری مانند بسیاری از حال خوشی‌های زودگذر از مسیر زندگی انسان بتواند به‌یک‌باره خارج شود برای همیشه.

نویسنده‌ی سخت‌گیر به خود ، قبل از شروع کردن به نوشتن، خودش، در تمام مراحل این اثر غوطه خورده و همه‌ی مواهب آن را تجربه کرده و بر همین اساس او نوشتار را پیش برده است.

نویسنده سعی کرده با شمردن مواهب و معنا کردن بعضی از لغات و کلمات حیاتی مسیر انسان بر اساس تجربه‌ی فردی خودش و تجربه‌ی اجتماعی شهودی‌اش مفهومی تازه از معنای لغات را که بیشتر  معنای لغتنامه‌ای را تحت تأثیر قرار می‌دهد، به شکلی قابل‌لمس به تصویر بکشد و نمایان سازد. او در این زمینه با آگاهی از مباحث انشقاق کلمات و فنون سخن، خود را مستحق انتقاد ادبا می‌داند و حق نقد و تنبیه شدن را از سوی ایشان بر خود روا می‌داند.

 نویسنده در این کتاب می‌خواهد بگوید که استفاده از مواهب خودشناسی عمیق به زبان بسیار ساده، با یادگیری اصول اولیه‌ی حیات بشری در مسیر آگاهی می‌تواند مسیر تجربی چند ده‌ساله را برای مخاطب کوتاه کند. او در جریان نوشتارش بارها و بارها به خودش و عزیزانش گوشزد کرده که وقتی می‌شود زندگی کردن در اوج لذت و خوشبختی را یاد گرفت ارزشش را ندارد برای رسیدن به مقام لذت بردن از مواهب زندگی همه‌ی قوانین و مسیرهای بن بست را تجربه نمود.

 او بارها و بارها گفته است که شما مجبور نیستید مسیر رفته‌ی من و بسیاری که به خطا و گناه رفته‌اند را دوباره امتحان کنید. وقتی ما مسیر خطا را رفته‌ایم و سر به سنگ خورده، به مسیر اصلی بازگشته‌ایم، شما مجبور نیستید آن مسیر را دوباره تجربه نمایید.

یکی از توصیه‌های نویسنده برای عزیزان و دوستانش این‌گونه است :

(( اگر دوست دارید سکته قلبی و مغزی و تصادف و اجل معلق و ناراحتی و بی‌قراری و غر زدن و گریه و ده‌ها داستان غم‌انگیز از این جنس در مسیرتان قرار بگیرد به خودتان مربوط است ولی اگر دوست دارید تا آخرین لحظه‌ی حیاتتان با هیچ‌کدام از این داده‌ها روبرو نشوید می‌توانید نوشته‌ی مرا بخوانید و بخوانید و بخوانید و بخوانید و یک بار برای همیشه اجرا کنید؛ هرچند اجرای آن در اوایل کار به نظر بسیار سخت و طاقت‌فرسا بیاید. آن‌قدر بخوانید و خودتان به خودتان سخت بگیرید و به آن عادت کنید  که دنیا حیا کند شمارا مورد نوازش سختگیرانِ ی خودش قرار دهد.))

نویسنده می‌گوید:

-          در این نوشتار، ما به همراه هم، مسیری ساده از زیستن درست را با گذر از مراحل ساده‌ای که خیلی پیش‌پا افتاده به نظر می‌رسد تجربه می‌کنیم؛ هرچند در نگاه اول سخت به نظر برسد.

در مندرجات کتب دینی دوران ابتدایی و متوسطه‌ی اول و دوم مدارس ایران  همیشه از سه عامل اصلی (( ایمان، تقوا و عمل صالح)) به‌عنوان سه عنصر اساسی هدایت انسان و خوشبختی او بارها و بارها سخن به میان آمده است. این تکرار مکررات در این کتب دینی آن‌قدر زیاد بوده که این روزها همه با سخره گرفتن آنچه از دوران ابتدایی و متوسطه‌ی اول و دوم می‌گویند همین سه عنصری است که بساط خنده‌ی مخاطبان آن‌ها را فراهم می‌کند و این در حالی است که اگر انسان می‌دانست که همین سه عنصر اصلی اساس کار قوانین جهان هستی را می‌سازند قطعاً به شکلی موشکافانه به بررسی آن می‌پرداختند و آن را رها نمی‌نمودند تا بساط خنده و طنز و استهزا میان جماعت این روزها را فراهم ننمایند.

بنیان اصلی این نوشتار همین سه عنصر به‌ظاهر خاطره‌انگیز و خنده‌دار است.

 نویسنده در این کتاب به شکلی عملیاتی و قابل‌بررسی این سه موضوع اصلی را مورد کنکاش تجربی خود قرار داده است و سعی کرده دراثنای نوشتار به شما بیاموزاند که نقص کار از کجا شروع می‌شود و نتایج آن، چه می‌شود.

 او سعی کرده در این کتاب بگوید که اگر باورهای ما بر اساس پایه‌های ساختاری این سه عنصر بنا نشده باشد هیچ آموزه‌ای در مسیر موفقیت نمی‌تواند انسان را به رهایی از ((من ذهنی)) نزدیک کند و هیچ کتاب شکرگزاری خاصی هم نخواهد توانست انسان را بر قله‌ی سعادت رهنمون سازد. هرچند آن کتاب شکرگزاری، میلیاردها بار بین جماعت بشری چرخیده و انسان‌ها آن را خوانده باشند.

 او در ادامه می‌گوید:

-           من قصد دارم این سه ابزار ساده ولی درعین‌حال بسیار عمیق را طوری در ذهن شما جانمایی کنم که بعد از خواندن این کتاب نتوانید در زندگیِ سوار شده بر نمودار نوسانی وجود خودتان به حضیض و نشیب گذشته‌ی خود بازگردید و همیشه این محور سینوسیِ وجود، در اوج خود به همراهی وجود شما بپردازد و اگر پایین آمدنی اجباری قرار باشد بر این محور سینوسی غلبه نماید، شما قبل از این رخداد در نقطه‌ی اوج صحنه را ترک کرده و فقط شاهدی بر حضیض نوسان قبلی خود باشید.

او در ادامه می‌گوید:

-          نگهداری از محور سینوسی ونوسانی ماهیت وجودی انسان، در نقطه‌ی اوجی که حس و حال او را به تعالی می‌رساند، مسئله‌ی بسیار مهمی است که ما را در مقابل بدحالی محافظت می‌کند.  در این غالب نوشتاری، سعی شده تا این کتاب و این نوشتار به‌عنوان یک مرجع کوچک بازیابی محور نوسانی حیات در نقطه ی اوج ، همیشه در دسترس مخاطب قرار داشته باشد  تا او بتواند با خواندن چند خط از همین کتاب دوباره به حال و هوای اصلی یعنی اوج محور نوسان سینوسی خودش بازگردانده شود. تجربیات من در مواجهه باحال خوب دوپامینی که گاهی به اوج می‌رسید و بعد از ساعتی در نشیب قرار می‌گرفت و مقایسه‌ی عملکرد خردگرایانه در یادگیری و به‌کارگیری اصول دریافت سروتونینی دائمی مرا به این باور رساند که نگهداری خود در  نقطه‌ی اوج نوسان و احساس سرخوشی دائمی، کاری بسیار ساده و بسیار دست‌یافتنی است و لازمه‌ی نگهداری آن فقط گذر کردن و حافظت از سه بنیان اصلی یعنی ایمان، تقوا و عمل صالح است که در قالب یک بافت آموزشی تجربه‌گرا در مقابل ما قرارگرفته است.

او در آخرین جمله‌ای که گفت و در ذهن من ماند معنای ستایش گری را این‌گونه بیان نمود:

-          یعنی در این دنیا هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی فهمیدن قواعد بازی روبرو ارزش ندارد. وقتی حریفِ قدرتمند، بخواهد خودش به دست خودش قواعد بازی را به تو یاد بدهد هیچ کاری نمی‌توان انجام داد به‌جز تشکر کردن و به خاطر همین است که باید خداوند عالم را و آن یگانه‌ی مشکور و بعد شاکر را ، امروز شکرگزاری کرد که به ما اجازه داده تا قواعد بازی را یاد بگیریم تا به مقام مشکور شدن برسیم و او خود ما را شکرگزاری کند برای همیشه. پس بیایید باهم از او سپاسگزاری کنیم . زیرا او خوب می‌داند چه موقع چه کسی را در کجا هدایت کند تا بازی را برای همیشه یاد بگیرد. آیا دانستن این مفهوم از نقشه‌ی لذت‌بخش بازی خلقت که در برابر ما قرارگرفته ، لایق ستایش کردن و سپاسگزاری از آفریننده‌اش نیست که لطف کرده به ما اجازه داده تا ما هم به این بازی مشغول شویم؟

 

 

تقدیم:

تقدیم به پدرم رضا

که ناچار به این دنیا آمد.

و ناچار در این دنیا زیستن را تجربه کرد.

و به ناچاری ما را به درد و سختی که دوستش نداشت پرورش داد به نان حلال.

و

به ناچار، به یک آن، دم و بازدم و نبض را رها کرد و رفت....

موضوع : مفهوم تجربی شکرگزاری

تجربه‌ی شکرگزاری نشان می‌دهد که یک فرایند قابل‌اتکا و حمایتگر همواره وجود داشته و دارد که میزان باور به آن در میزان تأثیرگذاری آن،‌که حالتی معجزه گونه دارد ، می‌تواند نقشی اساسی در زندگی شکرگزار داشته باشد.

در نگاه تجربی به موضوع شکرگزاری ،  می‌توان تعاریف متفاوتی برای این کلمه بر کاغذ نوشت. هرکسی هم می‌تواند با توجه به کنش‌های ذهنی و رفتاری خودش این مقوله را به تعریف بنشیند.

موضوع شکرگزاری، داستانی بسیار ساده در پس خود دارد که پیش از دوره‌ی جهانی‌شدن اطلاعات و نامحدود شدن میزان رشد انسان در این روزها، بسیاری از اساتید با توجه به تجربه‌ی محدود خودشان توانستند تعریفی جامع برای این موضوع بیافرینند که وجود خداوندگار عالم به‌عنوان یک عامل ناشناخته یا کم شناخته‌شده در آن نقش اصلی را دارا است.

 ولی این روزها که دانش بشری، مانند تلاطم آبِ در حال جوشیدن، هرلحظه بیشتر انسان را تحت تأثیر بخارات خود قرار می‌دهد، وضعیت این نمادِ ثمر آفرین، یعنی شکرگزاری چه سرانجامی خواهد داشت؟

اتفاقاً این روزها برای اسیر نشدن انسان در دام اتلاف وقت، کار بسیار سخت‌تر و پیچیده‌تر شده است. میزان لذتی که یک پسر نوباوه‌ی تازه در آستانه‌ی شکوفایی و بلوغ قرار گرفته، از میزان لذتی که شاهان پنجاه سال پیش از دنیای پیرامونشان می‌برده‌اند، بسیار بیشتر است. حالا به نظر شما به این فرزند در حال بلوغ چگونه می‌توان گفت که خدا چیست و کیست و در کجای زندگی امروز تو قرار گرفته است و در برابرش باید چه کرد تا رستگار شد؟

اینجا است که ما در برابر موجی عظیم از تضادهای رنگارنگِ رفتاری قرار می‌گیریم که انسان‌ها مجبورند وارد دالان‌های بن‌بست آن شوند و در انتها بازگردند و به راهی که دوباره به یک دالان بیراهه‌ی دیگر راه دارد وارد شوند . و این اوج بیچارگی انسان است که دالان‌های متفاوت و رنگارنگ، همه و همه سوار بر هم در مقابل انسانِ تازه به دوران رسیده‌ی امروز قرارگرفته و او را ناچار می‌کند بارها و بارها از این مسیرهای بن‌بست و یا دالان‌های تکرارشونده عبور کند.

 برای توضیح رفتار بالا شما می‌توانید شبکه‌های اجتماعی اینستاگرام و یوتیوب و تیک‌تاک را در نظر بگیرید. به نظر شما چگونه انسان می‌تواند از دام دایره‌وار اکسپلورر این شبکه‌ها برای همیشه خلاص شود؟

ما چگونه می‌توانیم به بچه‌هایی که از شنیدن موزیک‌های تند دوپامینی و رقص‌های گروهی و استفاده از مزیت‌های آزادی جنسی برخوردارند،بخواهیم، یک‌بار برای همیشه از آن لذت‌ها دست بکشند و مسیر شکرگزاری هدفمندانه را آیینه راهشان قرار دهند؟ آیا به نظر شما این امر محال به نظر نمی‌رسد؟

اگر ما به این نسل توانمندِ جوانِ تازه آزاد گشته از یوغِ خانواده‌های قدیمی و اجتماع تازه‌بالغ شده در میان خرده‌فرهنگ‌های دوپامینی، بگوییم که انتهای این گرایش‌های تندی که شمارا در غرایزتان غرق کرده مرگ است. آن‌ها به‌راحتی به ما خواهند گفت:

-          ما مرگی این‌گونه را می‌خواهیم شمارا به ما چه‌کار؟

و شما و من دیده‌ایم که آن‌ها حتی به‌راحتی می‌توانند به خودکشی‌های نمادین شورانگیز هم‌فکر کنند و نسبت به آن اقدام کنند و لبخندزنان جامه دریده از این دنیا بروند.

 ما در برابر این هجوم استعدادهای درگیر شده با غرایز چه می‌توانیم بکنیم؟

جواب خیلی ساده است.

(( ما باید به آن‌ها بیاموزانیم اگر می‌خواهند در موضوعی که به آن مشغول و شاد هستند، لذت بیشتر و تأثیرگذاری بیشتری را درک کنند باید شکر گذاری کنند. )) همین

و این، همان مطلبی است که کتاب معجزه‌ی شکرگزاری بیست‌وهشت روزه بدون دادن اطلاعات ساختاری روح و معنویت خواهی انسان به آن پرداخته است.

اگر می‌بینید رفتارهای بزهکارانه‌ی گذشته ، امروز دیگر، بزه به نظر نمی‌رسد همین است که در بالا نوشته‌شده است.

 امروز فرزندان ما ناخودآگاه در مسیری که دوستش دارند و ازنظر ما نوعی بی‌بندوباری به نظر می‌رسد کاملاً شکرگزارند و کاملاً درحال‌توسعه‌ی خود هستند و اینجا است که ما باید دست از سر آن‌ها برداریم و فقط به آن‌ها بگوییم که در هر مسیری که هستید اگر می‌خواهید موفق‌تر و محبوب‌تر باشید باید به شکرگزاری بپردازید تا به نقطه‌ی اوجِ هنری که از نگاه دیگران هنر نیست دست‌یابید.

اقدام به شکرگزاری و تکرار آن در هر مسیری که ازنظر برخی ناصواب به نظر می‌رسد، مؤثر است و این تأثیرگذاری، کم‌کم می‌تواند فردِ شکرگزار را، پرهیزگارتر کرده و عمل صالح بیشتری را در مقابل پاهای او قرار دهد؛ در هر مسیری که باشد. پس نباید در برابر موج بِزِهکارانه ی  ناسازگار با قوانین اجتماعی موجی از اظهار تأسف و برخورد، ایجاد نماییم. همین شکرگزاری‌های ساده در این مسیر، همه‌ی بزهکاران اجتماعی را به انجام عمل صواب و درست که با قوانین تلطیف شده‌ی اجتماعی تطبیق دارد نزدیک‌تر کرده و همه‌ی امور را دچار سازمان‌دهی ناخودآگاه خواهد می نماید.

مثلا مساله ی پوشش و حجاب قانونی در ایران یکی از مسائلی است که قوانین آن در جامعه ی امروز در حال تلطیف شدن است. با گذر زمان کم کم ذات درونی این پهنه از جهان که همان حفاظت از کانون خانواده است جوانان ظاهرا بزهکار اجتماعی در این زمینه را به صورت خودبخودی درگیر محافظت از زیبایی خودشان خواهد کرد چه بخواهند چه نخواهند.

 در این شرایط پیرمردهای قانون گذار جامعه، کم کم باید به دوران بازنشستگی بیندیشند و اجازه دهند همه ی اقشار جامعه در هر مسیری که هستند کم کم راه صواب دچارشان شود و خودشان هدایتگر خودشان شوند. برای گذر از این مسیر شاکرانه، نیاز به سکوت قانونی و کنترل گر، همراه با آموزش های متعدد بی غرض در شبکه های اجتماعی است تا هدایت اجتماعی به شکلی لطیف و خفیف کم کم نا هنجاری ها را تبدیل به هنجار کند.

 

تمام سه پاراگراف بالا حاصل تجربه ای اجتماعی است که در حال محقق شدن است.

 حالا به نظر شما چه تعریفی برای شکرگزاری تجربی باید بنویسیم.

نمونه ی این نوع رفتار را در قیام های همه جانبه ی جوانان ظاهرا بزهکار و هنجار شکن در میان شبکه های اجتماعی و حضور میدانی برای دفاع از حقی که در یک جامعه، از نظر آنها به ناحق از بین رفته می توان دید که می توانند در برابر آنچه به نظرشان ناصواب است حضور یک رنگ خودشان را به نمایش بگذارند و منشا اثر باشند.

آموزش های ناخوداگاه شکر گزاری مانند تلاشی که در کتاب معجزه ی شکر گزاری بیست و هشت روزه وجود دارد،حرکت های ناخوداگاه اینگونه را می تواند طوری هدایت کند که در انتهای کار، نتیجه ی هدایت شکرگزارانه ی ایجاد شده در میان آنها که اکنون در میان اجتماع به یک نوع اپیدمی در جستجوی موفقیت بدل شده به سر منزل اهداف تعیین شده ی پنهان اجتماعی رهبران جامعه برساند.

و این است قدرت شکر گزاری تجربی در بستر اجتماع کلان یک ملت و یک امت، که می تواند همه را در هر مسندی راضی کند.

حالا دیگر نیازی نیست برای درک مفهوم شکرگزاری به کتاب های لغت مراجعه کنیم و خودمان را در معرض آنها که انشقاق کلمات را می دانند قرار دهیم. ما به سبک تجربی خودمان از این به بعد همه ی کلماتی که در مسیرشکرگزاری هدفمندمان می توانیم تعریف کنیم، تعریف کرده و بر آن پایبند می مانیم. زیرا که تجربه ی زیستن با کلمات در برابر یادگیری مفهومی و ذهنی آنها بسیار بهره ور تر و کارامد تر است.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        

 حالا می شود کلمه ی شکر گزاری از نگاهی تجربی را به این شکل تعریف نمود.

 شکر گزاری فرایندی است که به خودی خود در مسیر رهیافته  ((در هر مسیری که باشد)) می تواند خودش را مانند اکسیری معجزه گر از دنیای غیب نمایان ساخته و بر جریان فعل در حال انجام شدن و یا پایان یافته ی وی تاثیری ((کاتنالیزور مانند)) گذاشته و نتیجه ی عمل را به شکلی باور نکردنی فراگیر نماید.

و این در حالی است که  معنای لغوی آن در لغتنامه ها با این تعریف متفاوت است.

حالا می خواهیم توصیف عملی و تجربی شکر گزاری را با مثال، مورد عنایت و توجه قرار بدهیم .

لطفا به مثال های زیر توجه کنید.

 شما به سر کار می روید . بابت شغلتان ماهیانه پول دریافت می کنید و این طبیعی ترین حالت ممکن کسب در آمد آسان و به ظاهر معمولی، به نظر می رسد.

حالا شما در محل کارتان، تمرکز لازم برای اتمام کارهایی که بر عهده ی تان است را به هر دلیل خاصی نداشته باشید. مطمئنا بعد از مدتی کوتاه آثار این به پایان نرسیدن کارها و امور،  نتایج خود را نمایان ساخته و ارباب کار را به توبیخ و تنبیه و جریمه ی شما وادار کرده و اگر بهبودی حاصل نشود ، شما از شغلتان اخراج می شوید.

با این توصیف می توان گفت که کار کردن متمرکز و توانایی در به پایان رساندن امور محوله و غرق شدن در آن، در برابر عدم تمرکز در کار، شما را لایق دریافت حقوق می نماید. در ادامه  به واسطه ی دریافت حقوق آخر ماه، لذت استفاده از پول برای شما محقق می شود و شما برای دریافت بیشتر با تمرکز بیشتری کارها را با درجه کیفیت بهتری به پایان می رسانید. در این شرایط معمولا  شما حقوق بیشتر ی گرفته و یا تشویق شده و به ارتقا درجه شغلی نائل خواهید شد.

حالا در ادامه ی مسیر کار روزانه و بعد از پایان ساعات کاری، فرد مورد اشاره ی این مثال  از تمرکز بر انجام امور محوله ی محل کار خود خارج شده و  به خانه بر می گردد. در خانه هیچ ماموریتی بر عهده ی او نیست و او فقط باید در خانه اش به گذران وقت بپردازد تا دوباره فردا به محل کارش باز گردد و به امور جاری شغلی اش بپردازد.

 بی برنامه ماندن و گذران عمر به شکلی که هیچ هدفی در کار نباشد درد سر ساز می شودو می تواند مباحث و مقایسه کردن های زیادی را بیافریند که اختلاف افکنی میان افراد یک خانواده را  را در پی خود  دارد و فرد مورد اشاره ی این مثال از این قاعده مستثنی نبوده و نا خوداگاه درگیر حواشی بی برنامه بودن می شود و عوارض ناشی از این بی برنامگی روی کار فردای او تاثیر گذاشته و او را به عقب خواهد انداخت.

 با این مثال می توان به سادگی فهمید که مشغولیت ذهنی در راستای استعداد در حال شکوفایی می تواند معضلات حاشیه ای را از انسان دور کند و او را دائما وادار به انجام کارهایی کند که ظاهرا مهم نیستند ولی باطنا بسیار مهم هستند.

 شما شستن ظروف و مسواک زدن و مرتب کردن و نظافت خانه را باید مانند یک فعل تکرار شونده ی حال خوب کن در نظر بگیرید که به اندازه ی شکرگزاری  ثروت آفرین، می تواند در زندگی انسان نقش ایفا کند. این دسته کار ها جزء اعمال غیر مهم و ضروری اند که در پیشبرد اهداف استعداد محور بسیار موثر واقع می شوند.

 اقدام و عادت کردن و لذت بردن  از  اعمال و افعال غیر مهم و ضروری، در صورت تکرار می تواند مانع از انجام کار های غیر مهم و غیر ضروری مثل دیدن بی هدف یک فیلم یا تماشای بی برنامه ی یک مسابقه ی فوتبال و یا شرکت در پارتی های شبانه بشوند.

 هر جا دیدید که مشغول کاری هستید که برای شما آورده ای ندارد و بعد از تمام شدن آن کار ((حس مغبون شدن و از دست دادن)) دارید بدانید که مشغول فعل غیر مهم و غیر ضروری شده اید که با از دست دادن های بعدی تاوان آن را خواهید پرداخت، بدون آنکه بدانید بهای بهره مندی از کار های غیر مهم غیر ضروری را پرداخته اید.

 یکی از مهم ترین((از دست دادن ها)) در مسیر انجام و مشغول شدن به  افعال غیر مهم و غیر ضروری ، از دست دادن وقت و یا کم رنگ شدن میزان تمرکز و مهارت در فردای روزی است که کار غیر مهم و غیر ضروری را شب قبل انجام داده اید. و در نتیجه ی آن در آمد آنروزتان به واسطه ی کمرنگ شدن تلاشتان تحت تاثیر قرار می گیرد و کاسته می شود و این در حالی است که اصلا خودمان باورمان نمی شود که بی حالی ناشی از بی خردی دیروزمان امروز چقدر روی عملکردمان تاثیر گذاشته است.

 سوال :

من بسیار افراد ثروتمندی را دیده ام که ظاهرا شکر گزاری نمی کنند و دفتر شکر گزاری هم ندارند ولی هر روز اوضاعشان  بهتر و بهتر می شود دلیل چیست:

جواب :

برای سوال بالا از چند منظر می شود پاسخ آفرید :

داشتن خانواده ای غنی با بنیان های فکری ثابت در تولید داده های تازه از طریق کار، دلیل اول است. این نوع خانواده ها به فرزندانشان بصورت ناخوداگاه یاد داده اند که باید در همه حال مشغول کاری باشند که از آن منفعت و یا  درآمد کسب  کنند و یا حال خوب پیدا کنند. آنها صبح زود بر می خیزند و پیاده روی می کنند و در حین ورزش به کاری که باید انجام دهند فکر می کنند. بعد به سر کار می روند و آنجا با تمرکز صد درصد مشغول می شوند و ارزش افزوده می آفرینند و بعد به خانه بر می گردند و در حین  استراحت و انجام وظایف منزل به  شغلشان و آنچه باید فردا انجام دهند دوباره فکر می کنند. آنها حتی در حین شام خوردن و تماشای تلوزیون و حمام رفتن باز هم به کار صبح امروز و فردایشان می اندیشند. پس می توان به این نتیجه رسید که موضوعی بسیار ارزشمند در وجود ناخوداگاه آنها نهادینه شده و آنها وادار شده اند در تمام مدت حیات اجتماعی شان فقط به همان موضوع بیندیشند و در آن به استمرار و پا فشاری به ادامه ی فعالیت بپردازند و در نتیجه در آن زمینه ی فعالیت ذهنی و شغلی، نتایج شگفت انگیزی بگیرند و این دریافت ها را دائما ادامه می دهند بدون قانع شدن به مقدار دریافت های در حال افزایش.

شکر گزاری نا آگاهانه در این مثال آنها را در آغوش گرفته است. و هیچ قدرتی در دنیا بالاتر از قدرت شکرگزاری نا آگاهانه نمی‌تواند باعث رشد انسان در مسیر استعداد در حال شکوفایی بشود. این شکر گزاری نا آگاهانه  از آنها افرادی ثروتمند و توانمند می سازد که در وصف نمی گنجد. ولی همین افراد تلاشگر، ممکن است افرادی خوشبخت در همه ی متغیرهای لازم یک زندگی پر بار نباشند. زیرا ممکن است آنها یکی از ابعاد اصلی را نا خوداگاه رشد داده باشند و شاید به دیگری نپرداخته باشند و ممکن است افرادی که با آنها زندگی می کنند احساس شعف زیادی از همراهی آنها نداشته باشند.

یک از اهداف این کتاب این است که بتوانیم درکی تجربی و قابل تصور و ترسیم از نوع  رفتارمان در نمودار حیات خودمان در همه ی ابعاد در دسترسمان وجود داشته باشد. با فرض وجود یک محور سینوسی در مسیر حیاتمان که قاعدتا نقطه ی اوج و نقطه ی فرودی قابل پیشبینی دارد می توان  در نقطه ی بالای این نوسان سینوسی که از نقطه ی صفر آغاز شده است و به نقطه ی اوج رسیده است را با کیفتی مناسب و دلپسند از زندگی درهمه ی ابعاد و نه فقط یک بعد خاص درک کرد. هر چند بر اساس شواهد موجود، رشد خاص در ابعاد مادی و پولی جریان حیات انسان ها، می تواند دیگر شاخصه ها را هم حتی به شکل مجازی در مسیر رشد و شکوفایی قرار دهد . در این حالت انسان ها معمولا می گویند که (( آن شخصِ ثروتمندِ خاص، احترام و عزت و محبت را هم با پول خریده است و باور دارند که داشتن مرسدس بنز آخرین مدل، احترام همه ی افرادی که به او نزدیک هستند را جلب کرده است)) و این جمله بر اساس تجربه کاملا درست است. با این توضیح می شود به این نتیجه رسید که انگار این رشد،  در مسیر ثروت آفرینی یکی از متغیرهای بالندگی فردی می تواند محسوب شود که باعث رشد سینوسی سایر متغیرهای حیاطی برای انسان چه در موضوع روابط و چه در موضوع عزتمندی را هم فراهم نماید. هر چند به نظر برسد فرد مذکور لایق این احترام و عزتمندی نیست.

ریزه کاری در موضوع و پروژه ی شکر گزاری در همین نقطه ی اوج اتفاق می افتد. بر اساس توابع سینوسی بالاخره هر نقطه ی اوجی در پی خود نقطه ی فرودی هم دارد که انسان را لاجرم با  خود به نوسان وا می دارد.

 آیا تا بحال بصورت ناخوداگاه احساس خوشایندی و نا خوشایندی را در یک بازه ی زمانی محدود احساس کرده اید. این خوشحالی و بدحالی دقیقا به مثابه ی عملکرد سینوسی رفتار فردی و در کنار آن رفتار اجتماعی و توابع دیگر در زندگی ما هستند که به ما می گویند کاری کن که همیشه احساس خوشایند بر زندگی ات حکمفرما باشد و نه احساس بد.

حالا نکته ی اصلی اینجا مطرح می شود . ما چگونه می توانیم در نقطه ی اوج این محور از آن پیاده شویم و یا چگونه می توانیم همیشه مانند موج سوارانی که در مستند های ورزشی می بینیم در نقطه ی اوج به ادامه ی حرکت بپردازیم؟ و بتوانیم در همان نقطه ی اوج گرفته مدتی بمانیم تا دامنه ی سینوسی نزول احساسات فردی مان  با گذر زمان دوباره از نشیب نوسان به فراز آن باز گردد و اوج فراز قبلی، دوباره در دسترس قرار گیرد و اینبار بسی بزرگتر و نیکوتر و ارزشمند تر .

 

درک نوسان در محور سینوسی

بهترین معلم نویسندگی
روزگار