۱۴۰۵۰۷۲۱ — ۱۰:۱۹
دیدار در محاق نور؛ هنگامهٔ بازگشتِ جمشید بر خانِ یوحنا
روایتی از خمار فراق، تاراجِ خویشتن و نوید بهار در دل پاییزِ کلمات — به قلم قاسم مُنهی
به حدقهٔ چشمانت قسم که این گذر ایام، خودبهخود برای منِ مستأجر در این سرای هستی یک شگفتانه است که دیگر نمیفهمم روز از کجا آغاز شده است و به کجا ختم میشود؛ و دیگر نمیدانم که چرا بوقچیِ تا دیروز برافروخته و گیرافتاده در میان نردبان ابدیت، که در سکوتی دلانگیز به خویش بوده، امروز مشغول به رسوا کردن خویش شده است.
آیا بیداری یوحنا؟ آیا میشنوی این تازهرسیده از میان رمهٔ به تاراج رفته چه میگوید؟
یوحنا دست از نوشتن اسرار درون کاغذهایش برمیدارد؛ مانند زنان خانهداری که دست از وصله کردن خشتک شلوارک کودکانِ تازه از میدان بازی برگشته برداشتهاند. او عینکِ تا انتهای بینی سُریده را بالاتر میبرد و به اغمای تازه از در ورود کرده مینگرد. سر تا به پا همه سیاهی است، به واسطهٔ نور خورشیدی که از قفا بر پیکر جمشید در حال تابیدن است.
یوحنا لبخندی میزند و به رخ تاریک جمشید مینگرد و میگوید:
«— برای نوشتن نور میخواهم و تو مانع نوری، ای تازهازراهرسیدهٔ هستی و ای فریادزنندهٔ بیرقیب در این روزگاران. آیا تو مرا بر کنار گودی دیدهای که بیخیال نشستهام و قلم بر دل سپیدی این کاغذ فرو میکنم به گمان بهبود احوالاتم در ساعات بعد؟
اکنون به کناری برو جمشید که میان من و تو ماهها است که سکوت حکمفرما بوده و من به خمار این فراق مو سپید کردهام و دل باختهام به لحظهٔ دوباره دیدنت؛ و امروز تو بازگشتهای به فریاد که به تاراج دادهای رمهات را؟ به دُردانهٔ میان پاهای گاو تکچشم نرینهام که به تاراج رفتهای و به باختن تن دادهای؟
اکنون بساطت را از این درگاه به جایی دیگر نِه که میان من و تو نه حوصلهٔ دیدار تازه است و نه حوصلهٔ غیبشدنی دیگر. من دیگر یارای ایستادن و اندیشیدن در برابر خامی تو در مسیر رهیافتگی را ندارم، و چه بسا که اگر این وصلت و فراق میان اهل دل دوباره رخ دهد، من به جای سپید شدن موها به سپید شدن بافت سرخرنگ قلبم باید نظارهگر و شاهد باشم مرگ خود را؛ و این در حالی است که من هنوز مغضوبِ نوشتنم و مجال جان دادن و جانکندنی دوباره ندارم.
از هر ره آمدی برگرد و این تاراجزدگی را بر مرغ دگر به تماشا و تعریف بنشین که این یوحنا دیگر آن مرغ سر بریده بر خان کرم نگاه تو نیست و ماهها پیش از میان رفته است.»
جمشید، به مقابلهٔ نور از میان مسیر تردد نسیم میان پنجرهٔ پشت سر یوحنا و درب ورودی نشیمن خانهٔ او، به کناری میرود تا نور بتواند با نسیمِ این ساعت از روزگار در این کلبهٔ حیات به مصافحت دست در دست هم دهند تا مقام رضایت حضور یوحنا به محقق شدن نزدیکتر شود. او کنار دیوار مینشیند به چهارزانو، و دست بر زانوها گذاشته و سر بر دیوار تکیه داده و به سقف نمادین اتاق محل حضور خود و یوحنا خیره میشود تا اشک بتواند بدون درگیری با سد پلکها بر گونهها جاری شود.
یوحنا سر به داخل خود برده است و بر کاغذ به ادامهٔ نوشتن نمودار دلخواستهاش مشغول میشود و حضور تاراجرفتگی جمشید را نادیده میگیرد. یوحنا خوب میدانست که بعد از چند ماه نبودن و غیبت صغرای یک پای ناآرام حیاتش، امروز زمان رَم دادن است نه زمان دل دادن؛ و جمشید هم خوب میدانست در آخر این ماجرای رم دادن و دل دادن، رَم دادن خواهد باخت و دل دادن دوباره محقق خواهد شد. لذا ترجیح داد به دیوار این دیار تکیه دهد و کمی به اشک ریختن پسانداز شدهٔ قبلش بپردازد تا زمان بر این خردهگیری بگذرد.
و زمان گذشت و چای مقابل این دو ابرمرد قرار گرفت به همت یوحنا، و چاشتی تازه و نوبرانهای از خامهٔ امروزی حاصل از چریدن رمههای خانهٔ روبرو که یونجه را بر کباب سرخ ترجیح داده بودند.
جمشید لقمه نانی بر دهان میگذارد و بعد به عزت سفرهٔ پهنگشته سکوت میشکند و بدون نگاه رودررو بر نگاه یوحنا که چشم بر او دوخته است میگوید:
«— جمشید دیروزین تو که ماهها است به زندان انفرادی خود تن داده، امروز چنان بر خان تو برگشته که دیگر خبری از تمرد در میان جسم و جانش را حس نمیکند و امروز از آن جمشیدی که تو میشناختی چیزی نخواهی یافت. جمشید عزادار، جمشید به تاراج رفته، جمشیدِ بدبخت در انزوای حضور خود در این چندگاه از میان رفت و امروز یکی نزد تو آمده است که خود به تاراج رفته است و نه رمه و داراییهای منتسبش. ای یوحنا، ای پیرگشته در این چندماهه، جمشید مرده است و امروز تو در برابر سایهای از حضور یک سخنگو نشستهای؛ و امروز تو در برابر موحدی پای به محراب سخن گذاشتهای که نه جمشید میشناسد و نه یوحنا.
ای خردمندِ تشنه به دیدار، ای یوحنا، من به مودت و صلح نزد تو نیامدهام و برای پناهندگی عِلم و بیرق در دست نگرفتهام که شایستهٔ اینگونه رم دادن باشم. من به خانهای بازگشتهام که تو در میان آن صاحبخانهای و من میهمان به تظاهر روزگار؛ ولی تو خود بهتر میدانی که من در این بیت، صاحبخانهتر از تو هستم و تو هم میهمانتر از من، وگرنه تو این سرای را برای بافتن کلمات به حفاظت در این محاقِ دور از دسترس اطفال اینگونه زنده نگه نمیداشتیاش. و سایهٔ انتظار چقدر سخت و سنگین بر دیوارهای این خانه نشسته است که دودهاش، زنگاری زمختتر از زنگار دودهٔ تنور نانوایان ایجاد کرده.»
یوحنا آخرین جرعهٔ چای را مینوشد و اینبار به چشمان جمشید خیره میشود و با لبخندی تازه از زندان تن آزاد شده، با قهقههای خاموش میگوید:
«— ای دادِ من که باز باید به تندنویسی گفتار بپردازم و ناز اندیشه را بکشم تا تفسیر لغات تو را برملا سازد میان کاغذ و قلم.
ای جمشید، به خانهات خوش بازگشتهای که این بازگشت نوید بهار است برای من در دل این پاییز خوفناک که هنوز ابرهای بارانی دستور حمله بر این مقیاس از زمان و زمین را دریافت نکردهاند.
همهی ما منتظر تو بودیم و تو امروز به خانهات بازگشتهای به مِهر. امروز رمیدن و رمیدگی نه از آن من است و نه از آن تو، بلکه رمیدن را باید باد برای همیشه با خود ببرد که کارش رمیدن است و تمام.
به خانهات خوش آمدی ای خردمندِ تازه از قفا آویخته؛ من بیداری تو را از پارگی نوک نعلین کهنهات دریافتم ولی در این باب مطلبی نگفتم تا سخن و زبان تو بگوید در این ایام چه بر تو گذشته است و چه چیز از تو مرتبهای بالاتر از مرتبهٔ قبلیات ساخته است.
نوشت باد این روزگار در این خانهٔ محقر دیروزین و این کاخ مرمرین امروزی.»
۱۴۰۵۰۷۲۱ — ۱۰:۱۹
دیدار در محاق نور؛ هنگامهٔ بازگشتِ جمشید بر خانِ یوحنا
روایتی از خمار فراق، تاراجِ خویشتن و نوید بهار در دل پاییزِ کلمات — به قلم قاسم مُنهی
به حدقهٔ چشمانت قسم که این گذر ایام، خودبهخود برای منِ مستأجر در این سرای هستی یک شگفتانه است که دیگر نمیفهمم روز از کجا آغاز شده است و به کجا ختم میشود؛ و دیگر نمیدانم که چرا بوقچیِ تا دیروز برافروخته و گیرافتاده در میان نردبان ابدیت، که در سکوتی دلانگیز به خویش بوده، امروز مشغول به رسوا کردن خویش شده است.
آیا بیداری یوحنا؟ آیا میشنوی این تازهرسیده از میان رمهٔ به تاراج رفته چه میگوید؟
یوحنا دست از نوشتن اسرار درون کاغذهایش برمیدارد؛ مانند زنان خانهداری که دست از وصله کردن خشتک شلوارک کودکانِ تازه از میدان بازی برگشته برداشتهاند. او عینکِ تا انتهای بینی سُریده را بالاتر میبرد و به اغمای تازه از در ورود کرده مینگرد. سر تا به پا همه سیاهی است، به واسطهٔ نور خورشیدی که از قفا بر پیکر جمشید در حال تابیدن است.
یوحنا لبخندی میزند و به رخ تاریک جمشید مینگرد و میگوید:
«— برای نوشتن نور میخواهم و تو مانع نوری، ای تازهازراهرسیدهٔ هستی و ای فریادزنندهٔ بیرقیب در این روزگاران. آیا تو مرا بر کنار گودی دیدهای که بیخیال نشستهام و قلم بر دل سپیدی این کاغذ فرو میکنم به گمان بهبود احوالاتم در ساعات بعد؟
اکنون به کناری برو جمشید که میان من و تو ماهها است که سکوت حکمفرما بوده و من به خمار این فراق مو سپید کردهام و دل باختهام به لحظهٔ دوباره دیدنت؛ و امروز تو بازگشتهای به فریاد که به تاراج دادهای رمهات را؟ به دُردانهٔ میان پاهای گاو تکچشم نرینهام که به تاراج رفتهای و به باختن تن دادهای؟
اکنون بساطت را از این درگاه به جایی دیگر نِه که میان من و تو نه حوصلهٔ دیدار تازه است و نه حوصلهٔ غیبشدنی دیگر. من دیگر یارای ایستادن و اندیشیدن در برابر خامی تو در مسیر رهیافتگی را ندارم، و چه بسا که اگر این وصلت و فراق میان اهل دل دوباره رخ دهد، من به جای سپید شدن موها به سپید شدن بافت سرخرنگ قلبم باید نظارهگر و شاهد باشم مرگ خود را؛ و این در حالی است که من هنوز مغضوبِ نوشتنم و مجال جان دادن و جانکندنی دوباره ندارم.
از هر ره آمدی برگرد و این تاراجزدگی را بر مرغ دگر به تماشا و تعریف بنشین که این یوحنا دیگر آن مرغ سر بریده بر خان کرم نگاه تو نیست و ماهها پیش از میان رفته است.»
جمشید، به مقابلهٔ نور از میان مسیر تردد نسیم میان پنجرهٔ پشت سر یوحنا و درب ورودی نشیمن خانهٔ او، به کناری میرود تا نور بتواند با نسیمِ این ساعت از روزگار در این کلبهٔ حیات به مصافحت دست در دست هم دهند تا مقام رضایت حضور یوحنا به محقق شدن نزدیکتر شود. او کنار دیوار مینشیند به چهارزانو، و دست بر زانوها گذاشته و سر بر دیوار تکیه داده و به سقف نمادین اتاق محل حضور خود و یوحنا خیره میشود تا اشک بتواند بدون درگیری با سد پلکها بر گونهها جاری شود.
یوحنا سر به داخل خود برده است و بر کاغذ به ادامهٔ نوشتن نمودار دلخواستهاش مشغول میشود و حضور تاراجرفتگی جمشید را نادیده میگیرد. یوحنا خوب میدانست که بعد از چند ماه نبودن و غیبت صغرای یک پای ناآرام حیاتش، امروز زمان رَم دادن است نه زمان دل دادن؛ و جمشید هم خوب میدانست در آخر این ماجرای رم دادن و دل دادن، رَم دادن خواهد باخت و دل دادن دوباره محقق خواهد شد. لذا ترجیح داد به دیوار این دیار تکیه دهد و کمی به اشک ریختن پسانداز شدهٔ قبلش بپردازد تا زمان بر این خردهگیری بگذرد.
و زمان گذشت و چای مقابل این دو ابرمرد قرار گرفت به همت یوحنا، و چاشتی تازه و نوبرانهای از خامهٔ امروزی حاصل از چریدن رمههای خانهٔ روبرو که یونجه را بر کباب سرخ ترجیح داده بودند.
جمشید لقمه نانی بر دهان میگذارد و بعد به عزت سفرهٔ پهنگشته سکوت میشکند و بدون نگاه رودررو بر نگاه یوحنا که چشم بر او دوخته است میگوید:
«— جمشید دیروزین تو که ماهها است به زندان انفرادی خود تن داده، امروز چنان بر خان تو برگشته که دیگر خبری از تمرد در میان جسم و جانش را حس نمیکند و امروز از آن جمشیدی که تو میشناختی چیزی نخواهی یافت. جمشید عزادار، جمشید به تاراج رفته، جمشیدِ بدبخت در انزوای حضور خود در این چندگاه از میان رفت و امروز یکی نزد تو آمده است که خود به تاراج رفته است و نه رمه و داراییهای منتسبش. ای یوحنا، ای پیرگشته در این چندماهه، جمشید مرده است و امروز تو در برابر سایهای از حضور یک سخنگو نشستهای؛ و امروز تو در برابر موحدی پای به محراب سخن گذاشتهای که نه جمشید میشناسد و نه یوحنا.
ای خردمندِ تشنه به دیدار، ای یوحنا، من به مودت و صلح نزد تو نیامدهام و برای پناهندگی عِلم و بیرق در دست نگرفتهام که شایستهٔ اینگونه رم دادن باشم. من به خانهای بازگشتهام که تو در میان آن صاحبخانهای و من میهمان به تظاهر روزگار؛ ولی تو خود بهتر میدانی که من در این بیت، صاحبخانهتر از تو هستم و تو هم میهمانتر از من، وگرنه تو این سرای را برای بافتن کلمات به حفاظت در این محاقِ دور از دسترس اطفال اینگونه زنده نگه نمیداشتیاش. و سایهٔ انتظار چقدر سخت و سنگین بر دیوارهای این خانه نشسته است که دودهاش، زنگاری زمختتر از زنگار دودهٔ تنور نانوایان ایجاد کرده.»
یوحنا آخرین جرعهٔ چای را مینوشد و اینبار به چشمان جمشید خیره میشود و با لبخندی تازه از زندان تن آزاد شده، با قهقههای خاموش میگوید:
«— ای دادِ من که باز باید به تندنویسی گفتار بپردازم و ناز اندیشه را بکشم تا تفسیر لغات تو را برملا سازد میان کاغذ و قلم.
ای جمشید، به خانهات خوش بازگشتهای که این بازگشت نوید بهار است برای من در دل این پاییز خوفناک که هنوز ابرهای بارانی دستور حمله بر این مقیاس از زمان و زمین را دریافت نکردهاند.
همهی ما منتظر تو بودیم و تو امروز به خانهات بازگشتهای به مِهر. امروز رمیدن و رمیدگی نه از آن من است و نه از آن تو، بلکه رمیدن را باید باد برای همیشه با خود ببرد که کارش رمیدن است و تمام.
به خانهات خوش آمدی ای خردمندِ تازه از قفا آویخته؛ من بیداری تو را از پارگی نوک نعلین کهنهات دریافتم ولی در این باب مطلبی نگفتم تا سخن و زبان تو بگوید در این ایام چه بر تو گذشته است و چه چیز از تو مرتبهای بالاتر از مرتبهٔ قبلیات ساخته است.
نوشت باد این روزگار در این خانهٔ محقر دیروزین و این کاخ مرمرین امروزی.»