14050318
0300
به یاد بارکیه ی اشکی که از گوشه ی بیرونی چشم و بعد، از حاشیه ی بیرونی گونه لغزید و تا زیر چانه نرسیده به زنخدان چکید بدون سر و صدا تا بگوید که در این ساعت دلم برایت تنگ شده است ای محبوب من.
من در این فراخنای حیات که تو بر ما عیان ساخته ای هر روز باریکه ای از همین اشک سرّیده به دامن صورت را دیده و چشیده و سقوطش را شاهد بوده ام و امروز نیز دریافته ام که تو ناچار به درک لذت بردن از لدن بردن مایی و ما هم محکوب به لذتی هستیم که ناچار به انجام آنیم و این دقیقا مانند دو سوی آینه است که هر روز با اعداد ساعت های آینه وار به من می گویی و من اکنون در این ساعت آن را به مکاشفه نشسته ام که ناچاری به لذت در برابر لذت ناچاری قرار گرفته است. و خداوندگار ناچار به لذت بردن از نحوه ی لذت بردن ما است و ما در حال لذت بردنی هستیم که ناخواسته و نادانسته ناچاریم به انجام آن. و این دقیقا با این همه تضاد در میان یاخته های انسانی و افکار و رفتار ها و اندیشه ها و تصویر سازی هاو تفاوت در آفرینش های انسانی شاهد آن هستیم.
جمشید به این وانوشته مشغول است و یوحنا به خواب ناز مشغول است.
جمشید می داند که چه می کند و می داند که در این میان که موذن به داد و فریاد می خواهد بگوید که برخیزید و لذت به ناچاری نماز وضو بسازید تا حضرت عزّ از حظّ شما به لذّ آید به چه مشغول است .
جمشید بر خود نهیب می زند و به خود می گوید که اگر یوحنا اکنون بیدار می بود و این یافته ی دلبرانه را از تو می دید یاینگونه می گفت که:
- ای جمشید به کجا چنین شتابان که هر ساعت از درون مایه برای خود داستانی تازه می آفرینی و ما را به درد سر ادراک آن دچار می سازی . بر خیز در این صبحگاهان به لذت نمازی تازه به پا دارد و به شکرانه بپرداز که حق لایق وصف شکرانه ی تو است دراین سحرگاه تکراری
جمشید با خود لبخند می زند و در ادامه ینوشتارش خطاب به یوحنای در خواب مانده می نویسد:
- خداوندگار حی و آن احد بی تقصیر که فقط آرزوی لذّ داشته است نه نیاز به شکرانه پردازی من به ضرّ و نه نیاز به جهد من به شرّ . مدت ها است که از من و شکرگزاری من دست برداشته است و مرا به حال خودم رها نموده و یقین یافته که این کوشیده در کوچه ی تنهایی خود در این اندیشه است که مرا یافته است. بگذار او در این اوهام بماند و به این آیین که بر خود هموار نموده قانع گردد که اگر او را ز این بیداد درونی تصنعی اش جدا سازم او دیگر هیچ دستبافی را به خیال پردازی به بازی نخواهد گرفت و چون لذّ را از خود دور می سازد مرا از خود دور خواهد ساخت و لذا بگذار او یعنی جمشید به حال خود از مکشوفات به لذّ برسد و احساس کند که من تشنه به لذّ او هستم . که این ادراک هم برای او نیکو است و هم برای همه ی اغیار وگرنه ی اندیشه ی قلم یافته ی او در دم همه ی بشریت را پایمال خواهد کرد به قیامی یک شبه و همه به یک آن سر خود خواهند برید و نسل انسان در میانه ی راه به یک دم افسار پاره کرده منقرض خواهد شد.
یوحنا از خواب مدتی است برخاتسه و اقامه ی نماز کرده و به نوشته های جمشید آگاه گشته است.
او سر می جنباند و نوشته ها از جمشید ستانده و در صندوق خود گذارده و می گوید:
- شب دراز است و قلند بیدار در این انتهای بهار. بخواب ای جمشید که ناله ی اصطکاک مداد تو بر کاغذ امان خواب مرا بریده است.
و درود بر پدرم که در آن عصرگاه برای زانوان خواهرم ماشین کرایه کرد تا او نرنجد و ما هم نرنجیم به یکباره یاد او افتادم .و پرده ی جمشید و یوحنا از میان پرید و رفت و من ماندم و امروز و سکوت ....
قاسم منهی