Skip to Content

جمشید و یوحنا

از سری روزنگاره های قاسم منهی
1405/03/14 توسط
جمشید و یوحنا
قاسم منهی

14050222

0001

 

یوحنا می بیند که جمشید سر بر بالین می گذارد و چرتی کوتاه در عالم نیمه بیداری و نیمه خواب می زند و دوباره  زنده می شود از خواب و می نشیند و غم برای لحظاتی او را فرا می گیرد و بعد همه ی ذهنیات این چند هفته برایش عیان می شود و می پذیرد مرگ عزیز از دست رفته اش را بدون آه و فغان

یوحنا می گوید:

-          بر تو چه گذشت در عالم خواب بیداری

جمشید گفت:

-          همه خیر و است ونیکی که من در عالم رویا از یاد برده بودم غم از دست دادن آنکه دوستش داشتم را و موقع برخاستن به یاد آوردم که او رفته است به دیار باقی و دسترسی به آن ممکن نیست و بد حال شدم. می دانی یوحنا نمی دانم چگونه می شود که انسان در همه ی احوالات بتواند خاطراتش را زنده برای خود بیاید و غم از دست دادن را دوباره مجبور نباشد تحمل کند . من حالی اینگونه داشتم که نبایستی می داشتم. اکنون هر آنچه بر من گذشته حی و حاضر در ذهنم زیست می کند ولی در خواب و بیداری هنگامه ای که نیمه بیهوش شده بودم، فراموش کرده بودم غم از دست رفتن عزیز ترین انسان روی زمینم را؛ و این درد مرا اینگونه پذیرش قبل من نسبت به رخداد چندی پیش را از من ربود و من تا دوباره به حیات و زندگانی برگردم دقایقی به عزای او مشغول شدم.

یو حنا گفت:

-          باید بر تو چله بگذرد. چله که گذشت این خاطرات در همه حال و این تجربه ی زیستن بدون او برای تو طبیعی و عادی می شود. تو امروز در فراق یاری که دوستش داشتی اینگونه چون اسفند بر آتشی و به تقلا مشغولی تا درد را در وجودت به آرامش بدل نمایی برای همیشه و در ادامه بتوانی به تلاطم دردی تازه تر از جنسی دیگر مشغول به ادامه ی سوداگری با دنیای خودت بشوی.

جمشید گفت:

-          سوداگری با دردمندی به واقع عین کسالت است. من از این دردمندی هراسان و گریزانم. مرا به درد داشتن چه کار که من اصلا تابع این مرام از حیات نیستم . من از روی نخست با رگه هایی باریک از طبیعت پیرامون دردمندی را آفریده و تجربه کرده و از آن درس گرفته ام وبه ادامه ی حیات پرداخته ام به سادگی و به زیبایی. من اصلا توان درشت پنداشتن درد را ندارم. من عادت کرده ام به استهزا گرفتن درد را و تو این موضوع را خیلی بهتر از من می دانی. من دیر سالی است که جهالت درگیری با درد های معمول انسان ها را به وادی فراموشی سپرده ام و فقط  به دردمندی های ساده پرداخته و از آنها عظمتی باور نکردنی برای درس گرفتن خودم و انتشار فیمابین آفریدم تا مجبور نباشم به درد های بزرگ خود را دچار یابم.

یو حنا گفت :

-          پس این تدبیرگری در تو سیاستی عامدانه است برای خلاصی از گرفتاری های بزرگ که انسان در برابر آن هیچ چاره ای ندارد و نمی تواند آن درد را از خود دور بسازد.

جمشید گفت :

-          آری همینگونه است. کار دنیا هم همین است که انسان باید یاد بگیرد و اگر نگیرد دردمندی بسیار بزرگ تر و عظیم تر در برابر انسان رخ می نمایاند و او را طوری گرفتار می سازد که مجبورش می کند خود را بر طناب دار بیاویزاند که این آویختن هم نیاز به طناب دار دارد و تهیه ی طناب هم باید برای گرفتار مقدور  باشد که اگر نباشد آن هم مقدور نخواهد بود.

یو حنا گفت:

-          دردمندی تو را اکنون با تمام جان و وجودم درک کرده ام و کاملا احساس می کنم که تو درباره ی درد چقدر درمندی چشیده ای که امروز اینگونه می توانی در توصیف آن خود را به زحمت تعریف آن گرفتار بینی. شب از نیمه گذشته و هنوز چهار گانه ات بر یغما نرفته. آیا برای اقامه ی این چهارگانه ی باقی مانده برنامه ای داری یا من تو را در احوالات امشبت تنها بگذارم به خانه برگردم؟

جمشید گفت :

-          نمی دانم . حس دلتنگی ندارم و انگار در این ساعت دلتنگی حق بر حق طلب ساطع نگشته است و من تشنه ی عبادت به چهارگانه نیستم. من درباره ی اقامه ی آنچه او می خواهد فقط کاری را می کنم که او خود انجام دهد. او باید در میان جان من  خدشه بیندازد تا من وادار به اقامه شوم و اشک بریزم و بلرزم. می دانی یوحنا اقامه ی نماز و دوگانه ها همه و همه لذتی بی شائبه است برای حق و نه حق طلب و باید فعل اقامه کردن توسط خودش انجام شود. زیرا که او به این دلداگی حق طلب بیشتر خواهان است تا دلداگی حق برای حق طلب.

یو حنا گفت:

-          چگونه اینگونه به نتیجه و درک سخن می گویی که ممکن است اندیشه ی تو به خطا رفته باشد.

جمشید گفت:

-          رجحان در خطا رفتن اندیشه به سمت وسویی که من انگاشته ام یک انتخاب در معنا کردن معنای اقامه ی نماز من است. در نگاه من حق ثابت قدم است و بدون نیاز و در نتیجه صافی و زلالی او بی دریغ بسیار ارزنده تر و ارزشمند تر از حق طلبی است که هم نیاز مند است و هم گرفتار نگاه. از این رو خلوص او مهری را باعث می شود که حق طلب از ان برخوردار نیست . و آیین مهر ورزی همیشه این را توضیح داده که دلداگی از مهرورز برتر به سمت آنکه کمتر مهرورزی را میشناسد در قلیان است و اینگونه می شود به این نتیجه رسید که او اقامه گر نماز دلداگی خودش است توسط بنده اش به خیر و نیکی.

یوحنا گفت :

-          احساس می کنم یاوه می گویی و نمی دانی چه می گویی یا شاید هم من نمی دانم که چه می شنوم زیرا که ساعت از نیمه شب گذشته و بر تو و اجب است به خواب رفتن را به هر زحمتی که هست تجربه کنی. یقین دارم در بامدادی که در پیش داریم تو نکاتی ارزنده تر از آنچه امشب به آن مشغولی خوهی داشت.

جمشید بر می خیزد و دست بر چشمان یوحنا می گذارد و به اشارتی او را به خواب اسیر می نماید و جسم نیمه جان و خسته ی او را بر بالش می گذارد و رو انداز خودش را بر وی می کشد و خود به بهار خواب مقابل رفته و در برابر سر و صدای خیابان به مسیر عبور آب رود می نگرد و به صدای آن عبور دل می دهد و به آرامی با خود زمزمه می کند.

-          سلام مرا به او برسان

او که در کودکی ماند و دهها سال به کودکی بزرگ شد و بعد به لحظه ای جان داد و برفت را می گویم

سلام مرا به او برسان

همان ابر مردی که در برابر نور وجودت دوست داشت نورانی باشد . همان ابر مردی که سجاده اش را گم نکرد و اقامه را تعطیل ننمود و فکر می کرد تو به همین تضرع و خم و راست دن قانعی

سلام مرا به او برسان

من او را دوست می داشتم. صدایش هنوز در بغضم هست و هنوز می شنوم که نام مرا صدا می زند و مرا چون کوهی خطاب می کند که توانسته بر آن تکیه کند.

 سلام مرا به او برسان

من پدرم را دوست داشتم

 سلام مرا به او برسان

او به این همه سال دردمند روزی واسعه ای بود که فکر می کرد به تنگنا به دستش خواهد رسید . او درکی از گشادگی دست تو نداشت و نفهمید که تو پدرش بودی نه رغیبش

سلام مرا به او برسان

سلام مرا به او برسان و بگو که فرزندش او را تا ابد در دل تابان خواهد یافت و نور چشمانش را همیشه آینه ی حضور خود خواهد دانست

 سلام مرا به او برسان.

اشک آمد و جمشید هم سر بر سنگ حاشیه ی حوض وسط بهار خواب گذاشت و به خواب رفت در حالیکه هرگز و هرگز تا سپسده ام بارش چشمانش خشک نشد...

جمشید گفت:

-        براده هایی از تلالو نور مانند یک مروارید طوری امروز درخشیده که مرا به خود وا داشته و مرا مشغول خود ساخته که در غیاب خود به آن مشغول شدم و به آنچه از ماین جانم در حال گذر کردن بود و است را فراموش کردم و رهایش کردم و به دلمزه ی روزم پرداختم و باختم ساعاتی که مس توانستم خودم و تو را سرگزم نوشتن و انتشار نمایم. و این چه گذاره ای است که می تواند مرا از کار اصلی و توجه به مراتب به سویی دیگر پرتاب کند و برای ساعت ها نگذارد به آنچه که باید به آن بپردازم واقف شوم و پرداختن به آن را به سر انجام برسانم.

یو حنا گفت:

-        اگر به ازای دوگانه ی به یغما رفته انسان مجبور می گشت دو بار دوگانه و بلکه بیشتر را به قامت بستن مشغول شود و دیه ی منکر وجودش را به زجر پرداخت کند به نظر تو باز می توانست این حواس پرت شدگی برای یکی مثل جمشید رخ دهد؟

جمشید گفت :

-        ظاهر سخن تو سنجیده است ولی باطن آن اصلا اینگونه نیست. زیرا که دوگانه خود خوانده می شود و مجری به لذت به آن مشغول می شود. دوگانه و سه گانه و چهارگانه زمانی به تباهی می رود که انسان می پندارد که تکلیف است و این در حالی است که تکلیف نیست بلکه پاداشی است برای حضوری تهی از بودن.

دو گانه ها زمانی که تکلیف می شوند دیگر اقامه نمی شوند بلکه خوانده می شوند به دستور معلم و دانش آموز مجبور است به تکرار آن جریمه وار و چقدر قبیح است که یک نعمت مانند عسل به زور به کام کسی که کامروایی را نمیشناسد، چپانده شود به ظلم. زیرا که عسل به ذات شیرین است و به جریمه بسیار تلخ و درد آفرین.

یوحنا سر بر گریبان فرو می برد و چیزی نمی گوید ولی جمشید مشعوفانه بدون نگاه به یوحنا که در سکوت خود خاموش شده ادامه می دهد و در حالیکه یقه ی خودش را از پشت بالا گرفته و به فشار حنجره خود را مانند گیر افتاده و آویخته بر طناب دار به سختی می اندازد و بعد اینگونه می گوید:

-        بگذار زمان بر تو و عملکردت بگذرد ای جمشید که اگر نگذرد هیچ جرمی تو را حادث نشده است و اگر جرم حادث نشود، جرم شناس بیکار بماند و جرم نویس و حادثه پرداز نخواهد توانست کلمات آهنگینش را بر طناب نصیحت پهن کند و بگستراند. بگذار جمشید به خطا بروی و بگذار بینهایت بار دو گانه و نماز هایت همه و همه به یغما برود تا نتیجه ی دوگانه های به عمد به یغما رفته عیان شود و جرم محقق گردد که نتیجه ی جرم تو را زمان مشخص خواهد کرد و بسیار اندیشه ها به آن مشغول خواهند شد و به بررسی آن خواهند پرداخت و دولتمند و دولتمرد بابت این بررسی ها به نقاد نان خواهند داد . بگذار جمشید خطای امروز تو تنور نانِ سوداگران پدیده های ذهنی فردا را گرم کند کما اینکه امروز بسیاری به آنچه رومی بلخی سده ها پیش سروده مشغولند به نان خوردن و ریش تراشیدن و صدا در گلو انداختن و مدحمت گفتن و راز برملا کردن.

یوحنا گفت :

-        بگذار آرام تر به پیش برویم که اگر این ناچاری عیان گشته بر تو به همین شکل بگذرد تو خود را به آتش درونت هلاک خواهی ساخت و راه نفست را خواهی بست به ظلمی که خودت ناخوداگاه به آن مشغول شده ای.

جمشید گفت:

-        توبه ی روزگار بد دیاری است که او بی رحمانه تر از من بر من، طناب دار بر گردن من خواهد انداخت و وانمود خواهد کرد که برای توبه کردن دیر به دیار خانه آمده ای و این در حالی است که توبه را نزد دیار نبرند که خانه ی او همیشه تاریک است و بلکه توبه را نزد حق برند که خانه ی او همیشه به نور وجود خودش روشن است و همیشه پذیرای توبه های تازه که در نتیجه ی تکرار کج روی ها در مسیر های متفاوت است که بر انسان عارض شده است.

یو حنا گفت :

-        چقدر نیکو صحبت می کنی ای جمشید . من اینگونه می اندیشم که انگار فاصله میان گفتمان ما بیشتر شود حاصل صبر من و تو بر گذر زمان نتایجی شگرف و عمیق با ابعادی غنی تر را عاید نوشتار و انتشار خواهد نمود.

جمشید لبخند می زند و می گوید:

-        نه یوحنا من به گدایی نزد خود سالها به سائلی مشغولم. من در دقایقی که نزد تو نبودم، بودم و در ساعاتی که به دلداگی با دلداده ی هستی مشغول بودم، نبودم. ای رفیقی که تا امروز مثل مانندی برای من نداشته ای به یقین، من در فراخنای زمانی که دیروز بر من گذشته هر لحظه به این می اندیشیدم که گام بعدی در سخن چگونه فریده خواهد شد و چگونه به مقام نوشتن خواهد رسید در حالیکه یقین داشتم حضرت حق خود می داند که چه چیز چه زمان باید به مقام نوشتن و انتشار در آید و بس.

یو حنا گفت :

-        لاشریک له . پناهنده ی درگاهم از کفری که می گویی. رفیق من لا رفیق فقط حق است و من یارای پذیرش این تردید در مثال تو را ندارم که پرده ها بر من کشیده خواهد شد که خود را رفیقی چون حق برای تو پندارم. من فقط بر محور زمانی که تو را در بر گرفته هم مسیر نفس های تو هستم و یقین بدان که اگر کمال یافتن را در کنار کلام تو در خود بروز داده شده نمی یافتم هرگز مبادرت به این همنشینی سوداگرانه با تو نمی کردم جمشید که تو را به راستی عطر گوگرد قله ی دماوند احاطه کرد و کسی یارای مقاومت بر ایستادگی نزد قله ی وجود تو که آغشته به بخار گوگرد شده را اصلا ندارد.

جمشید به لبخند یوحنا را در آغوش می گیرد و سر بر شانه ی او درگوشی به وی می گوید:

-        این کنایه از گوگرد بر من می نمایاند که باید به گرمابه اندر شوم و خود را بشویم تا خلاصی بر تو عاید شود یا به حق مرا اینگونه یافته ای و تحمل مرا اینگونه سخت و دشوار که به واقع هیچ کوهنوردی در کنار قله ی دماوند یارای اطراق نمودن ندارد؟

یوحنا در پاسخ خنده های جمشید که سخن او را کنایه یافته می گوید:

-        البته اگر بعد از این روز دشوار تن سبک کنی به آب گرم استراباکوه حاشیه ی جاده ی رمیده در کنار رود، صد البته دلنشین تر و شکوهنده تر بر طالع هستی نمایان خواهی شد ولی به حقیقت تو لایق تنهایی هستی که هیچ بنی بشری نمی تواند تمام روز به این اندیشه باشد که نگاه در نگاه حق دوخته و با او زیست می کند بدون زن بدون فرزند بدون یار و بدون بار . تو به واقع در تمرین و تلاش و تکاپویی که بر این تنهایی و بر این تماشاگر بودن استقامت را ادامه دهی تا به لذت ناچاری ائل گردی برای همیشه و حق داند که کدامین  خاک شده بر سر خواهد توانست در ان روز به همنشینی تو بنشیند و دم نزد مگر اینکه کر و کور و لال باشد و نان نخواهد و نگرید و دم نزند. ای جمشید این کنش رفتار تو بر ما انسان های این روزگار دردناک است و درکی از این درنگ تو در این کارگه هستی نیست برای مُدرک شدن آفاقی که تو جسته ای و تو یافته ای و بر آن قانع گشته ای. درد من این است که تو فراموش کنی ماهیت جسمی خودت را و اجازه دهی که این تن، به خستگی و درد فسرده گردد.

جمشید گفت :

-        لالایی می خوانی که مرا بخوابانی یا خودت را؟ من هم یکی بنده به مانند تو هستم با هزاران خطای افکار و اندیشه و عملکرد که هنوز بوی عطر زنانه را دوست دارم. و اگر تو چنین پنداری از من داری بدان که من به نفاق با تو سخن رانده ام و منافق باید به مکافات بنشیند نه به ستایش. یوحنا هرگز و هرگز آنکه را که برای دفع حاجت محتاج مستراح است و برای ادامه ی راه رفتن منت دار هوا و برای رهایی از خستگی و آلودگی به آب گرم خارج شده از دل کوههای سنگی حاشیه ی دره و رود هراز محتاج است را لایق همنشینی با حضرت حق مدان. و اگر اینگونه دانستی و اینگونه شناختی بنده ی ناخلف حق را در این فانیکده ی خیالی بدان که آن بنده بازی نفاق را در برابر نگاه تو بسیار استادانه بازی کرده است. برخیز یوحنا. برخیز که امشب تا سحر به آب استخر استراباکوه تن سبک خواهیم کرد به حرارت آتشفشان خاموش قله ی دماوند به عطر ملایم گشته ی گوگرد که دم غنیمت است و تا سحر و زمان دوگانه و عاشقی کردن زمان زیادی باقی نمانده است.

یو حنا برخاست و عصای دست جمشید گشت که خستگی راه امانش را بریده بود. هر دو به آب شدند و در میان خلائق بیدار در نیمه شب بر آب روان شدند و تن آسوده کردند به خیر و برکت جاری از دل کوه که بی منت سگ و آدمی را در یک زمان می شوید و به غسل، تیمم می دارد. و این میمنت آب بر همه ی آدمی مبارک باد.

جمشید و یوحنا
از سری نوشته های روزنگار من