14050308
1220
افسار بر زمین نه
در مقام تهییج باید گفت که اندیشه ورای اندیشه ی قبل می تواند به تاختن بپردازد اگر بی صاحب مانده باشد.
بی صاحب ماندن اندیشه یعنی اینکه جسم مصور سکوت کند تا تاختن اندیشه ای که در قالب جسمی او به تقلا می پردازد را شاهد و ناظر گردد بدون واکنش و بدون تاثیر گذاری و تاثیر پذیری . این خاموش ماندن اجازه میدهد تا اندیشه چون اسب بدون افسار بتازد و تقلا بپردازد بدون آنکه خط پایانی وجودداشته باشد.
و امان از خط پایان برای اسب که از او اسیری خوش گذران می سازد که به اراده ی آدمی می دود و به اراده یآدمی می نوشد و به اراده ی او می میرد. و به همین سادگی است موضوع اسارت در مسابقه.
و نمی دانم چرا این سبک از حیات که انسان به مسابقه باید بپردازد به یکباره میان انسان باب شد تا رهایی و آزادی او را به پشت میله های مقایسه ببرد برای همیشه.
و البته به خوبی میدانمکه دنیا اینگونه می گذارد که رشد و توسعه یافتگی اش از میان دردسر های سرگرم کننده گذر کند تا سرعت افزوده شود و مجال کوتاه نیاید. که اگر نبود این مقدار از توسعه یافتگی سه بعدی هرگز تا امروز رخ نمی داد.
یوحنا مشغول قلم فرسایی است و آنچه جمشید شب پیش به او گفته را تک تک بر اساس برداشت های شخصی اش می نگارد.
او در ادامه می نویسد:
که افسار انسان اگر برداشته شود و وجود نداشته باشد. او برای همیشه رهایش و پیمایش دائمی را در مسابقه دادن با خودش به ابتلا دچار خواهد شد و این باعث می شود که به گاه هوای آفتابی بتواند سایه و روشن را نوع خوراک را خودش به ارمغان خودش بیاورد.
سبکبالی و سبکحالی ارمغان اندیشه ی آزاد انسان است و انسان آزاد بدون وجود نگاه ناظر انسانی به معنای واقعی آزاد است.
بهای آزادی تنهایی در میان بینهایت آزاد شدگانی است که همه به کار خود مشغولند و به هم نان قرض می دهند.
اگر یک اسب در میان رمه ی خود مرغزاری بیابد به شیحه سایر هم مداران خود را به سمت مزغزار دعوت می کند و دیگر برای او مهم نیست که چه کسی به سمت مرغزار بیاید و یا نیاید. چه آن اسب دیگر، پدر باشد و چه مادر و چه خواهر باشد و چه برادر.
یوحنا در ادامه می نویسد:
- مرا دردبزرگی است که می نویسم به امید انتشار که این انتشار مانند شیحه ی اسبی است که خواننده برایش مهم است و این در حالی است که نباید مهم باشد. زیرا هر مقاله اگر یک نفر خواننده داشته باشد که بتواند آن خواننده را رهنمون سازد برای همیشه کافی است و اگر بیشتر شد خوش بحال خوانندگان و نه خوشبحال منتشر کننده.
درد من امروز این است که دوست دارم خوانندگان زیادی این مقاله و این نوشتار را بخوانند و این در حالی است که این نوشتار برای جمشید اصلا مهم نیست. او به رمه ی خود مشغول است و با رمه علف می خورد و چای می نوشد و به نی نوازی خود را معروف می کند به شنیدن صدای هوایی که از میان جان نی می گذرد.
من از جمشید هراسانم زیرا که رهایش او در پیمایش مسیر از حد گذشته است و خود مشغولی او به خود بیش از مدار مقاومت انسان است هر چند او هم برای خود از مغازه ها غذا می خرد و از لباس فروشی ها برای خود البسه.
چه می دانم درد را چگونه در ادامه ی نوشتار به تعریف بنشینم که اگر ننشینم عین صواب است
یوحنا می خواست دوباره بنویسد و بگوید که به چه مشغول است ولی از نوشتن دست می کشد و به آینه سرای خلا خود را مشغول تراشیدن سر و صورت می کند که تصویری تازه از مدنیتی تازه را بر خود هموار سازد و او آنقدر مشغول این کار می شود که نمی فهمد ابرو ها را هم تراشیده و چهره ای چون سرطان زده های دیار خود پیدا می کند.
لبخند به صورتش باز می گردد به صورتش زمانی که میبیند فعلی را مرتکب شده که ناخوداگاه به او اجازه داده است که چهره ای متفاوت از همه ی روزهایش داشته باشد بدون مو بر سر و صورت و ابرو.
و این عین افسار بر زمین گذاشتن بود برای او در این لحظه و خدای متعال بهتر میداند که افسار گذاری به چه بهانه های دیگری ممکن است رقم بخورد که به سختی رقم می خورد.