14050316
0759
به نظر می رسد که بعد از دفع پدر از حافظه و پذیرفتن عکس او بر دیوار زندگی و گذر زمان و فاصله گرفتن از آن چیزی که بوده، تجربه ای نو در حال حادث شدن است و این تجربه ی نو همراه شده است با نوعی حس جدا شدن از گذران عمر در همه ی سالهای پیش و من این را حس می کنم.
امروز جمشید سخن اینگونه آغاز کرده است.
یو حنا گفت :
- مطلب کم است ادامه بده.
جمشید گفت :
- احساس می کنم من تمام سالهای عمرم را به مرارت سعی در این موضضوع داشتم که اوج حمق پدر نتواند به سایر اصالت های به اجبار در کنار او قرار گرفته آسیب نرساند و حالا که این حمق از میان رفته است من آزاد گشته ام و دیگر دغدغه نمانده است.
انگار او با رفتنش تمام یاخته های مرا آزاد کرده است و من تا امروز از آن غافل بودم. من می ترسیدم که او بتواند با آن انرژی خلاف حق از نظر من جان مادرم را بگیرد و من به مبارزره با او برخاسته بودم به عزت و نه خلاف عزت و از این رو بود که همه یاندیشه ی من این بود که مبادا ادراک آموزش داده ی او به ما باعث شود که جریانی از نیستی ناصواب در مسیر ما قرار بگیرد و از این رو بود که من بدون اینکه احساس کنم در سنگری بودم که دشمن آن سوی میدانش پدرم بود و این در حالی بود که من بالا تر از جان او را دوست داشتم بخاطر حمقی که می توانست به جان خود او هم لطمه بزند.
ای یوحنا آگاهی به آنچه بر سرت گذشته کمک می کند که روزهای پیش رویت با روز های قبلت کاملا متفاوت باشد.
اگر می بینی عملی ناصواب میان اعضای یک خانواده وجود دارد و فرزند در برابر پدر به پرخاش می ایستد ریشه ی آن را در همین حماقت های آموزش داده نشده در بطن خانواده ها بدان که باور هایی ساخته اند آسیب زننده به خود پدر و سایر اعضای خانواده ها.
و چه نعمت شکوهنده ای است زمانی که آن حماقت از میان برود و آنکه نیاز مند آزادی از بند عاطفی خانه و خانواده است به آن دچار شود و این در حالی است که این بند را به واسطه ی عادتی که به آن کرده بوده اصلا احساس نمی کند و شاید هم هرگز احساس نکند که آزاد شده است.
یو حنا گفت :
- احساس می کنم تمام داده های این ماجرا از بطنی بسیار عمیق از میانگاه جانت برخاسته است و این نهانگاه عمیق آنقدر رقیق است که اگر به ویراستاری آن دچار شوی دیگر نخواهی توانست این رقت را به این سادگی بیان نمایی پس حالا که این ادراک از جان تو جوشیده من سخن کوتاه می کنم تا تو ادامه دهی که این برایند از یک تجربه برای ادامه ی حیاتت شاید بسیار مهم بیفتد و ماجرای ادامه ی زندگی تو تغییر کند.
جمشید گفت :
- صد البته که درست می گویی این ادراک تجربی به واقع در نگاه مخاطب به واسطه ی عادت لطیفی که نسبت به آن وجود داشته اصلا دیده و احساس نمی شود ولی به واقع به شکلی متقن و دقیق وجود دارد و انسان را در بر خود می گیرد مانند جنینی که به پرده ای نازک پوشانده شده است در رحم مادری به هنگاهمه ی تولد و به دنیا آمدن.
در ادامه به این آگاهی رسیدم که امروز دیگر خواهر و برادر و مادرم که آزاد شده اند و به این رهایی خود شاد و خورسندند دیگر نیازی نیست به رصد کردن دائمی آنها در برابر عمق حمقی که وجود داشته و من امروز در هنگامه ای که احساس کردم خواهرمو برادرم را دوست ندارم به این موضوع اندیشیدم که چرا آنها را دوست ندام و این در حالی است که آنها رادوست دارم.
به تدبیری دیگر بعد از پایان دوران رذالت حضور آدمی در میان ساختار یک خانه و خانواده تمام داده های معنوی و خانوادگی که اساس آن را یک نفر نقاش بوده است می توان تعریفی دیگر از روابط را در ذهن متصور شد و آن تعریف می تواند آزادانه انجام شود و نه محافظه کارانه .
من آن روزها ناچار به تبعیتی دروغین بودم که کنش ها و واکنش های مرا همراه با تمام انرژی ام در تمام مدت عمرم به این موضوع معطوف کند که نگذارد حمق به خود صاحب حمق که پدرم بود و تمام نفرات خانواده آسیب برساند و شاید همین موضوع بود که اجازه نداد به خود خودم بپردازم در مسیری که حق بر من ساطع کرده بود.
حالا به نظر تو نباید از ابتدا به باز تعریفی دوباره از روابط پرداخت؟ و آیا نمی توان به این موضوع اندیشید که برای زاد و ولد های بیهوده ای که هیچ اندیشه ای برای آن نشده است محدودیتی ایجاد کرد تا تازه متلد شده اسیر حمق والد نشود؟
و همین دست اندیشه ها است که مرا از بن جان می تواند به اندیشیدنی وادار نماید که مهم نیست خواننده ی آن کیست.
یوحنا گفت :
- سخن تو انگار ازمنبعی لایزال از میان جانت نشت کرده است و من هیچ آگاهی به آن ندارم و فقط دوست دارم که شنونده باشم تا نقاد. لذا سخن نخواهم گفت تا زمان بر من بگذرد و من به این اندیشه ای که تو مشغول بیان آنی به صورت کامل واقف شوم.
جمشید گفت:
- زمانی که انسان آگاه می شود به حماقتی که تا امروز او را به تصرف خود در آورده، دقیقا در همان روز ماهیت حماقت شروع می کند به جان دادن و چه مسرتی است برای کسی که سالهای زیادی را در میان حماقتی که آن را هرگز به عمق جانش رهنمون نبوده و نشده و اجازه نداده آن حماقت موجود که بر سفره ی پدری وجود داشته را ببلعد امروز به یکباره به رقت در رفتاری دچار شوذد که تا دیروز در برابر آن موضعی تدافعی و نرم داشته است .
و چه بدبخت انسان که ذات مسن تر را، رهبر حیات خود پندارد بی دلیل.
و چه بدبخت است والدی که خود را رهبر فرزندانش پندارد.
و چه بدبخت است فرزندی که والد خود را رهبر پندارد.
به حقیقت ای یوحنا اگر درست بنگری گاهی می شود به این اندیشیدکه اگر این قاعده ی زاد و ولد از روز نخست در همان رحم های مصنوعی که در رمان یک قرن و یک روز نوشته شده است در برابر پای آدمی وجود داشته باشد و عاطفه ی مادری و پدری از میان برود چه بسا مرارت های حیات قبل و اندیشه ی نابسامان نهادینه شده ی قدیمی همگی به یکباره از میان بروند تا برای یکبار هم که شده کلا اندیشه ی قدیمی از میان برود تا شاخساری تازه از اندیشه از میان جان انسانهایی که طعم عاطفه و رحم مادری را نچشیده اند حادث گردد.
و این اندیشه ی من است که ظاهرا باید تحقق یابد تا اندیشه ی قدیمی که به اوج حماقت است از میان برود.
وگرنه برده و برده داری تا ابد ادامه خواهد داشت
یوحنا کلامی نمی گوید و فقط به این می اندیشد که اگر جمشید بعدی تازه از افکارش را بخواهد در میان خلائق مطرح نماید آیا خواهد توانست جلوی آن را بگیرد که این اندیشه و جریان یافتن آن میان خلائق عزت ظاهری پدر و مادر را به قهقرا خواهد برد. لذا او که می دانست جمشید به دانشی ماورایی از حضرت حق معتقد است و بر آن واقف از او پرسید:
- خداوندگار چه ؟ او چه گفته است؟
جمشید گفت :
- او از روز نخست رفتار درست را به ما آموزش داده است و نظرش را بیان داشته است. که احساس کن بر آنها و رحم آور و اجازه بده در دایره ی شفقتی که تو ایجاد کننده ی آنی به لذت مشغول ستایش رفتار تو باشند و نه اینکه تو خود به دامان دایره ی آگاهی کوچک آنها بروی و خود را اسیر رفتار قبح آمیز آنها نمایی که پرخاش ایجاد خواهد کرد.
همیشه قاعده این است که نسل بعد اندیشه ای فراخ تر از نسل قبل دارد و والد باید با دام اندیشه ی بزرگ تر بیفتد به احسا ن و احترام و نه انیکه فرزند به دام دایره ی کوچکتر والد محور باشند که پرخاشگری ایجاد کند.
لذا حرمت داری با والد در خانه ی بزرگ فرزند مقدور تر است تا در مستراح خانه ی پدری که جایی برای نفس کشیدن نیست. ادراک این موضوع را برای تو واضح می کنم.
دایره ی کوچک والد در میان دایره ی بزرگ فرزند گنجانده می شود به عدل ولی دایره ی بزرگ فرزند در دایره ی کوچک والد جای نمی شود و درگیری به قطر دایره ها و خط احاطه کننده ی دایره را ایجاد می کند که تنش می زاید برای والد و وفرزند و دایره ی فرزند را یا مچاله می کند یا خمیده و در هم تنیده. و این در هم تنیدگی و خمیدگی برای فرزند عادت میشود و وقتی که والد جان می دهد و می میرد این خمیدگی یارای آزادی تازه را نخواهد یافت زیرا که به چین خوردگی عادت کرده است و این داده از دانش بشری و این کوچک ماندگی و ودر ادامه وا ماندگی ابدی می شود به وراثت برای فرزندانی که از بطن خود ادامه ی حیات میدهند و نه از رحم های مصنوعی صنعتگران.
این قاعده فقط در خصوص فرزندان کاملا سالم جسمی و روحی مصداق دارد و رد باره ی علت داران وضعیت متغیر است زیرا که آنها صاحب دایره های کاملی نیستند که بتوانند در برابر دایره ی والد عرض اندام کنند.
و ملاک در این قاعده توان عرض اندام نمودن است در برابر همشکل و هم ردیف.
خلاصی یافتن از این ماجرا دل بریدن نیست بلکه آگاهی به یان نحوه از دلدادگی درون خانوادگی است وگرنه همه ی پیرمردان و پیر زنان در جامعه حکم پدر و مادر فردی را برای همگان دارند. که این موضوع نیاز به ادراکی والامقام در همه ی لایه های اجتماعی دارد که مدینه را فاضله می کند و من دیگر حرفی در این خصوص ندارم و باید به رمه بپردازم.
بدرور یوحنا تو را در عصرگاه امروز یا صبحگاه فردا به زیرات نائل خواهم آمد اگر حق بخواهد.
یوحنا چیزی نگفتن و در جواب بدرود جمشید به سکوت نشست و گریست که خود در این دایره ی مخوف گرفتار دیده است خود را...