14050515
2339
وداع
به جرات می توان گفت امشب از پویایی شب پیش برای من ارجمند تر به نظر می رسد و از این پویایی فهمدیه ام که می شود بهره ها برد و از این بهره ها برای روز وداع آماده تر شد و این آمادگی گاهی تا سر حد بلوغ یافتگی رشد می کند و گاهی خاموش می شود
و این گذر از ابتذال وجود دیروز تا امروز نتیجه ی گشایش مسیری است که احساس می کنم حضرت دوست می خواهد در پیش پای من بگذارد.
و چه کنم من که من را بسیار دور زمانی قبل از خود رانده و موفق به کشتنش شده ام
این وداع با خود در ابتدای سلامی تازه در حال رخ دادن است و این سلام در ادامه رفتن راه را در پی دارد و این راه در کنار خود کوه و در و دشت دارد و لذت طلبی از آن و چه کند که جمشید نمی خواد از این در و دشت و جنگل به لذت واداشته شود که لذت درهمان وداع آخری بود که پیش از سلام تازه روی داده بود
خرامان به سوی مبدا رفتن به بهانه ی وداع کردن با خود و دوباره سلام کردن همان دایره ای است که جنازه ی پدر را نا مبارک می کند و یاد و خاطره اش را محترم می ساد و امید به دیدارش را میسر می گرداند و من که به این واقعه دچار گشته ام خوب می دانم که چه می نویسم و نمی دانم آنکه خواننده ی این متن است به راحتی خواهد فهمید که من چه گفته و چه نوشته ام.
بعید می دانم
من حتی به اندیشه ی یوحنا هم نمی اندیشم که بنشیند و نتایج اندیشه ی مرا به بررسی بکاود . من در هجله ی خاموش خود امشب به گرفتاری تن داده ام و فهمیده ام که این لذت که اکنون مرادر بر خود گرفته است از جنس همان لذتی است که به آن لذت ناچاری گفته و می گویند.
خردمند برخیز و از کتابت آنچه به آن مشغولی حذر کن که لحظه ی وداع رخ داده و تو هنوز به نوشتن مشغولی .
تو را چه به نوشتن و دیگری را چه به خواندن
خسته از این وداع های تکراری باز هم از وداع می نویسم و باز هم به سلامی دیگر خواهم اندیشید و باز هم به وداعی دوباره نزدیک و نزدیک تر خواهم شد بی بهانه و با بهانه
نوشیدن جوشابه ی قهوه در این ساعت نه نشانه ی اعلام به شب برای بیدار ماندن است بلکه نوشیدن این جوشابه ی خنک گشته ی نشانه ی حماقتی است که به ناچار تن فرسوده ی مرا به خود دچار کرده است و من به این دلداگی آب داغ به سینه و ریه مشغولم تا قلم بیاساید و صدا جای او را بگیرد
و امان از وداع و امان از سلام